قلم ممنوعه...

نوشتن برای من، تسکینِ ذهن است. آمیزشِ قلم و اندیشه، مرزی نمی‌شناسد و ممنوعیتی را برنمی‌تابد. من صرفن نمی‌نویسم تا کسی بخواند؛ بودن یا نبودنِ خواننده تفاوتی در اصلِ نوشتن ایجاد نمی‌کند. هرچند داشتنِ مخاطبی هم‌سو با اندیشه‌ها و حتی منتقد به قلم انگیزه‌ی آموختن می‌بخشد و به ذهن توانِ پرواز و شکفتن.
اما به تعبیرِ صادق هدایت: یک چیزهایی هست که نمی‌شود به دیگری فهماند، نمی‌شود گفت.
پس چه باک اگر کسی نوشته‌هایم را نخوانَد؟
این‌گونه قلم‌زدن‌ها، در میانِ همه‌ی محدودیت‌ها و ممنوعیت‌ها، بیش از هر چیز تخلیه‌ی ذهن است؛ رهاییِ واژه‌ها از ازدحامِ درون. شاید بتوان نامش را بیماریِ نوشتن گذاشت؛ عارضه‌ای شیرین که تنها گریبانِ مرا نگرفته است. پیش از من نیز نویسندگانِ بسیاری به این درد دچار بوده‌اند.
چه می‌توان کرد، وقتی قلم دیوانه و سرکش است و نویسنده بی‌پناه و درمانده؟
نویسنده‌ای که سالیان دراز در سوگِ قلمی ممنوعه زیسته و در حسرتِ آزادی‌بیان، با هراسِ ممنوعیتی تازه‌تر قلم می‌زند. داستانِ غم‌انگیزِ او را هیچ‌کس درنمی‌یابد؛ جز ذهنِ لبریز از واژه و قلمِ تشنه‌ی نوشتن. چونان انسان بی‌گناه تشنه‌ای با دست‌وپایی بسته به ستونی آهنین، و لیوانی پر از آبِ گوارا درست برابر چشمانش...


ستاره کلهر

جنگل سوخته

تقدیم به مادر فداکار ایرانی؛

تالاب تبدیل شده بود به مرداب، پر از وزغ‌های بوگندو و بدریخت؛ همان‌هایی که حالا شبیه اشغالگران پیروز، روی هر تکه گل نشانی از سلطه‌شان گذاشته بودند. آن‌ها فرماندهان تازه‌کار مرداب بودند، با صدایی خشن و قورقورهای پی‌درپی که بیشتر شبیه اعلان‌های جنگی بود تا آواز شبانه.

اما پیش از این تاریکی، تالاب روزهایی داشت که هر موجودی در آن سهمی از آرامش می‌برد. روزهایی که نی‌ها در باد خم می‌شدند و گله‌ی فلامینگوها مثل طرحی صورتی‌رنگ روی آب می‌نشستند. روزهایی که شنگ‌ها در نور آفتاب بازی می‌کردند، لک‌لک‌ها کنار آب به جست‌وجوی ماهی می‌رفتند و قورباغه‌های کوچک سبزرنگ فقط بخشی از موسیقی تالاب بودند، نه فرماندهان یک محیط بیمار.
شنگ سالخورده‌ای که هنوز در کنار آب مانده بود، هر روز خاطرات را ورق می‌زد؛ خاطراتش از زمانی که ماهی‌های کوچک در آب شفاف برق می‌زدند و سمندرها از لابه‌لای برگ‌های خیس سرک می‌کشیدند. آن روزها تالاب نه بوی سنگین راکد می‌داد، نه صدای یکنواخت و خشنی که حالا وزغ‌ها با آن مرداب را پر کرده بودند.
فرمانده بزرگ وزغ‌ها، موجودی چاق با پوستی برآمده و نگاهی مشکوک، روی تنه پوسیده‌ای نشسته بود و قلمرو تازه‌اش را بررسی می‌کرد. او با غرور فریاد زد: �از امروز هر صدایی در اینجا باید از حلقوم ما دربیاید! ما وارثان این آبیم!�
وزغ‌های ریزتر با شوقی عجیب صداهای گوش‌خراش درآوردند؛ گویی اعلام می‌کردند که خیال ندارند حتی یک لحظه سکوت به این مرداب برگردانند.
اما همان شب، وقتی خورشید آخرین رنگ‌های نارنجی‌اش را روی سطح آب کشید، شنگ پیر چشم‌هایش را بست و خاطره‌ای را به یاد آورد؛ روزی که لک‌لک سفید بر فراز آب پرواز می‌کرد و انعکاسش روی سطح آرام تالاب می‌رقصید. آن صحنه هنوز در ذهن او آنقدر زنده بود که انگار فقط چند لحظه پیش اتفاق افتاده.
در میان سکوتی که زیر صدای وزغ‌ها پنهان شده بود، شنگ زمزمه کرد: �تالاب روزی خانه‌ی ما بود. این اشغالگران فقط سایه‌ای موقت‌اند.�
و شاید همان لحظه بود که نخستین جرقه امید در دل تاریک مرداب روشن شد؛ امیدی که می‌گفت تالاب هنوز می‌تواند روزهای روشنش را پس بگیرد، اگر موجودات قدیمی‌اش دوباره کنار هم بایستند و یادشان بیاید که اینجا زمانی پناهگاه همه‌شان بوده است.
همان شب که شنگ پیر زیر نفس‌های سنگین مرداب چشم بست، درختی آتش گرفت و مثل یک دیوانه‌ی بی‌پروا به درختان و حیوانات حمله کرد.
جنگل در آتش می‌سوخت و حیوانات با همان آب گندیده مرداب سعی در مهار آتش داشتند. مرغابی خودش را به تخم‌هایش چسباند، با خودش گفت: می‌میرم اما فرزندانم را به آتش نمی‌سپارم. آتش جنگل را می‌بلعید و حیوانات ناامیدانه در تکاپو بودند.
ناگهان از دوردست صدایی نرم و آشنا بلند شد؛ آسمان برقی زد و ابری بزرگ از خشم خروشید. صدایی که مدت‌ها بود هیچ موجودی در مرداب نشنیده بود. صدای رعد و برق‌؛ صدای قطره‌هایی که روی برگ‌ها می‌نشستند.
باران، آرام و بی‌هیاهو، از دل ابرهای سیاه فرود آمد. ابتدا وزغ‌ها فقط با بدگمانی نگاهی به آسمان انداختند، انگار دشمنی تازه وارد میدان شده باشد. اما باران ادامه داد، ابتدا سیلی محکمی به صورت آتش زد و سپس نرم‌تر و پیوسته‌تر، تا جایی که آب راکد مرداب شروع کرد به لرزیدن و حباب‌هایی کوچک از ته گل‌ها بالا آمدند.
قطره‌ها کم‌کم سطح آب را شستند، بوی سنگین را از بین بردند و راهی برای تنفس دوباره باز کردند. شیارهای کوچکی در گل‌ها ایجاد شد و آب تازه مثل رگ‌هایی روشن از میان مرداب گذشت. شنگ پیر آن‌قدر هیجان‌زده شد که سال‌ها بود چنین نفسی نکشیده بود.
با ادامه بارش، نی‌ها دوباره از خاک خیس جوانه زدند. ماهی‌های کوچکی که در گل‌ها پنهان مانده بودند، با جراتی تازه بالا آمدند. پرندگانی که مدت‌ها از مرداب دوری کرده بودند، از دور پرواز کردند تا ببینند این تغییر از کجا آمده. حتی فلامینگوهای سبک‌بال دوباره بر فراز آب چرخ زدند، انگار می‌خواستند مطمئن شوند خواب نمی‌بینند.
وزغ‌های فرمانده که حالا روی تنه پوسیده‌شان آب جمع شده بود، دیگر آن اعتمادبه‌نفس عجیب را نداشتند. صدایشان زیر باران ضعیف می‌شد و قورقورهایشان میان موج‌های تازه گم می‌شد.
چند روز بعد، مرداب دیگر مرداب نبود. آب زلال‌تر شده بود، جریان باریک و پیوسته‌ای در میان نی‌ها شکل گرفته بود و هوا بوی زندگی می‌داد. تالاب برگشته بود؛ نه همان نسخه قدیمی، شاید کمی فروتن‌تر، اما دوباره تالاب.
شنگ پیر روی سنگی نشست و به سطح آرام و درخشان آب نگاه کرد. ذهنش میان دو تصویر رفت‌وآمد می‌کرد: گذشته روشن تالاب و اکنون، که دوباره زنده شده بود. وزغ‌ها هنوز بودند، اما دیگر فرمانده نبودند؛ فقط بخشی از صدای شب، مثل همیشه، نه بیشتر.
تالاب نفس کشید. موجوداتش کنار هم برگشتند. و باران، بی‌ادعا و بی‌نام، قهرمان داستان شد....

ستاره کلهر/ آبان ١۴٠۴/ تقدیم به درختان و موجودات سوخته هیرکانی
پ.ن: مخاطب خاص پری‌رو و زیبااندیش من‌؛ شاید این را بخوانی، به دلم افتاده که اینبار خواهی آمد. مانند کودکی که هر روز جلوی درب خانه می‌ایستد و انتظار آمدن مادرش را می‌کشد، همچنان منتظرم.
من همان شنگ پیرم که چشم به راه باران است....😔💔🖤

**چیزی آن‌جا، در جاده ماند**

جاده هنوز خیس بود. آفتاب اول فروردین از دل آسمان سرد، آرام بر آسفالت می‌ریخت. بوی سبزه و خاک خیس، بویی که انگار قرار بود تا ابد باقی بماند. خانواده‌ای چهارنفره در یک میتسوبیشی سفید از لرستان به سمت شمال حرکت می‌کردند؛ ساسان، مریم، آوش و آوینا. هنوز زنگ سال نو از گوش خانه‌های پشت سرشان پاک نشده بود.
ماشین پر بود از چمدان‌ها، کولر گازی و اسپیکرهایی که قرار بود صدای زندگی باشند در خانه‌ای ویلایی کنار دریا. آوینا کنار برادرش، بی‌هوا و بی‌خبر از آنچه نزدیک می‌شد. ساسان می‌راند، آرام و محاسبه‌گر. استاد دانشگاه تهران بود. مریم هم چشمانش به جاده دوخته بود، ذهنی پر از اندیشه‌های نو برای ساخت وطنی سبز و آباد. شاید آخرین نگاهش به آن پیچ لعنتی بود.
در محور سلفچگان_ساوه ، حادثه‌ای رخ داد. حادثه‌ای که سال‌ها بعد، در صدای گریه‌های شبانه‌ی یک دختر، باز می‌پیچید. صدای ترمز، فریاد مادری و سپس سکوتی سرد و سنگین.
ماشین روی پهلو افتاده بود. ایربگ‌ها باز شده بودند. همه چیز ساکت بود؛ سکوتی که آدم را می‌ترساند. اما در آن سکوت، لرزشی بود. چمدان‌ها، کولر و اسپیکرها روی آوینا افتاده بودند، ولی او زنده مانده بود. سه نفر دیگر هرکدام با ضربه‌ای دقیق کشته شده بودند. ضربه‌هایی عجیب، انگار نه از درون خودرو که از جایی بیرون وارد شده بود؛ مریم از سمت راست، درست جایی که ایربگ پوشانده بود؛ آوش از روبرو، وسط پیشانی؛ و ساسان از چپ، زیر لایه باز ایربگ.
آینه وسط کنده شده بود، نه شکسته، نه ترک خورده — فقط کنده شده، تمیز و بی‌صدا. کسی گفته بود شاید دوربین داشته، کسی دیگر گفته بود آیینه مهم نیست، اما هیچ کس نگفت چرا.
گزارش پلیس گفت سرعت غیرمجاز بود. اما کسانی که ساسان را می‌شناختند می‌دانستند او حتی برای بستن کمربند قاعده داشت. مریم، دانشمند سخت‌گیر و اهل نظم، خانواده‌ای قانونمند بودند. نه، این خانواده اهل قانون‌شکنی نبودند.
دوربین‌های جاده؟ همه خاموش بودند؛ همان روز، همان ساعت. هیچ تصویری ضبط نشد، حتی دوربین پلیس در آن تقاطع. چرا؟ کسی نپرسید. همه از کنار حقیقت، همانند سایه‌ای سرد، گذشتند.
اورژانس قم؟ سه ساعت بعد هم نرسید. گفته شد سامانه از کار افتاده بود، گفته شد اشتباه موقعیت رخ داده. اما اگر اشتباه بود، چرا هیچ تماس ثبت نشده بود؟ چرا تماس خروجی وجود نداشت؟ و چرا بیمارستان سجاد در ساوه بعد از سه ساعت اولین پاسخ‌گو بود؟
پرونده خیلی زود بسته شد. شکایت خانواده مریم به سرعت رد شد، اما هیچ دلیلی قانع‌کننده ارائه نشد. گویی چیزی، جایی، تصمیم گرفته بود این ماجرا در سکوت تمام شود.
اما چیزی ماند. چیزی آنجا، زیر آفتاب سرد فروردینی، در همان جاده. چیزی که هنوز در چشم‌های آوینا، وقتی به آینه نگاه می‌کند، برق می‌زند.
راستی، آن آینه کجاست؟

___________

زمانی خون بیگناهان جاری شده و دشتستان را لاله گون خواهد کرد.

تقدیم به روان پاک خواهرم مریم، خواهرزاده‌ام آوش و همسرش ساسان عزیز، که من هرگز مرگشان تصادف روزگار نپنداشتم.

دکتر مریم سیفی‌کلهر_دکتر ساسان علی‌نیایی‌فرد و تمام قلب من که در کنار پدر و مادرش آرام گرفت، آوش علی‌نیایی‌فرد

اگزیستانسیالیسم

اگر از من بپرسند چرا نویسندگان به اگزیستانسیالیسم روی می‌آورند؟ ابتدا نخواهم فهمید از چه چیزی سخن می‌گویند؟چرا که خود من بی‌هدف می‌نویسم. بی‌آنکه خویش را به هیچ مکتب و نگرش خاصی متعلق بدانم. ترجیح می‌دهم مخاطبانم نوشته‌هایم را به عنوان دلنوشته‌ای بخوانند که به قول مادربزرگ از دل بر آمده بر دل نشسته باشد.

اما از قضاوتگران و منتقدان بی‌رحم ادبی گریزی نیست. وقتی نوشته‌هایم را می‌خوانند و لیبلی با این اندیشه به آنها می‌زنند با خود می‌اندیشم که احتمالن قلم من نیز افسار گسیخت و ناخواسته در باتلاق جامعه و تفکرات پوچش غرق شد.
وقتی نویسنده‌ای در جهانی زندگی می‌کند که جنگ، بی‌عدالتی، مرگ، فقر انسانها را رو به سوی بدبختی و فلاکت برده، در صورتی که در این جهان دردناک چشم‌اندازی زیبا سرشار از خوشبختی به دست آمده از علم و تکنولوژی قرار دارد. از آن نویسنده‌ی درمانده بیچاره چه انتظاری دارید، وقتی می‌بیند نتیجه این کشفیات و اختراعات حامل خوشبختی برای مردمانش جز سرابی نیست و ارمغانش تنها حسرت و مرگ و تنهایی‌ست؟
در حالی که می‌بایست با وجود ماشین‌آلات، ربات‌ها، کشف صدها سبک نوع هنر، دستیابی به بالاترین مدارج علمی پزشکی، سفر به دورترین نقطه‌ی جهان خارج از این منظومه‌ی بی‌نظم وحشی انسان‌خوار و از همه مهمتر این روزها صحبت از عضو جدیدی در خانواده‌ها به نام هوش مصنوعی‌ست.
چه کسی می‌تواند غرق در بی‌معنایی مطلق که هزاران تصویر را در پس این زشتی می‌توان به زیبایی معنا کرد،نباشد؟ یعنی چه؟
حال بیچاره نویسنده که باید ذهن دربندش را به دوش کشیده، در آن برای رسیدن به پوچی مطلق را تمنا می‌کند بیرون رانده، تا قلم به آن معنا ببخشد.
سوالهایی مانند؛ چرا زنده‌ام؟ چرا می‌میرم؟ چرا کسی به رنج انسان اهمیت نمی‌دهد؟ چرا کودکان به دنیا می‌آیند و بی‌رحمانه بی‌آنکه به آرزوهایشان دست بیابند و کاری از پیش ببرند در همان نخستین سالهای زندگی به دست سیاستمداران خونخوار می‌میرند؟ چگونه سیاست‌مدار به خود اجازه می‌دهد به جای مردم برایشان تصمیم بگیرد؟ آیا این بلاهت و نادانی خود این مردم نیست؟ زمین شبیه به مزرعه‌ای بزرگ است که انسانها چون حیوانات فرمانبردار در آن زندگی می‌کنند و عده‌ای چون صاحبان مزرعه برای پروار کردن، زنده ماندن و کشتنشان تصمیم می‌گیرند.
اینجاست که اگزیستانسیالیسم برای نویسنده معنا پیدا می‌کند. چون در این مکتب به دنبال دنیایی پر از معنای خوش زندگی نیستی. دنیا به خودی خود بی‌معناست. می‌گردی تا معنایش را خودت بسازی و به جهان پیرامونت ارزانی کنی. درست مانند نقاشی که روی بوم سفید رنگ‌بازی کرده و در آخر یک اثر هنری خلق می‌کند.
تمام این مدت با وجدانت هم‌پیمان می‌شوی و برای رسیدن به آزادی می‌جنگی. نویسنده در این سوال غرق می‌شود که آیا انسان واقعن موجودی آزاد است؟ آیا قلم من در رسیدن انسانها به اندیشه‌ی آزادی و آزادی‌خواهی مسئول است؟
و اگزیستانسیالیسم چون معشوقه‌ای زیبا به همخوابگی قلم نویسنده آمده، به تمام دغدغه‌هایش پاسخ می‌دهد. که بعدها در همین کتاب لدت معاشقه قلم و این مکتب پرمعنای ادبیات را میان قلم و اندیشه برایتان آشکار خواهم کرد.

بی گناه/ستاره کلهر

منتشر نشده

اگزیستانسیالیسم*ستاره کلهر**1400/8/4/ دلنوشته


ایلیاتی

 

مادرم از نسل شادان است
دختر رنگ های شاد دشت های شیراز
زنی از تبار مهربانی، مادرم ترک قشقایی است
مادرم تاب بی تاب دامن چین دار رقص قشقایی است
او نوازش باران است بر روی سبزه ها
و بوی اصالت کاهگلی چینه های نمدار ده
و من همان کودک زاده شده از  دختر ساده ایلیاتی ام،
با موهای مشکی که جاده فرق سرم را شانه چوبی افتتاح کرده است...
___
ممنون بابت تبریکهاتون دوستان، شاد باشید و شادیهاتون پایدار
باشد که روزی سرزمینمان از وجود هرچه غم و غم ساز پاک و مملو از شادی "بشه" ❤️❤️❤️❤️❤️❤️


ستاره_کلهر
قشقایی
 دهاتی

نژاد برتر انسانیت است
 نژادپرستی ممنوع
 برابری  انسانیت بهترین دین است
say no to racism

no_to violence against women

no to war

انخابات 2020 آمریکا

به جهنم که بایدن یا ترامپ....
#دموکرات و #جمهوری_خواه...
شعارهای سیاسی دیکتاتورهای خون آشام...
بوی جنگ و خون
بوی خون و فقر
بوی فقر و گرسنگی
بوی گرسنگی و نژادپرستی
بوی نژادپرستی و دفاع از حقوق بشر
بوی دفاع از حقوق بشر و کشتار دسته جمعی
بوی کشتار دسته جمعی و سازمان حمایت از کودکان
بوی سازمان حمایت از کودکان و تحریم 
بوی تحریم و..... 
بوی تعفن درنده گی سیاست مداران گرگ صفت  و حماقت گوسفندانی  که به گرگها رای می دن... 

#ستاره_کلهر.
#جوبایدن #دونالدترامپ #رای_گیری_آمریکا
#Donald_John_Trump
#Joseph_Robinette_Biden
#Democratic_Party
 #The_U_S._Republican_Party

شهر بدون لبخند

 

توی تاکسی که بشینی،اگر راننده سن و سالی ازش گذشته باشه، کافیه یک تلنگر کوچولو بزنی و بپرسی: زمان شاه چطور بود؟ ما که نبودیم، لااقل شما بگین.
به ضرث قاطع می تونم بگم که بالای نود درصد پاسخ ها با این واژه و اینطور شروع می شه: بهشت!
این پاسخِ فقط یک راننده تاکسی نیست. پاسخ یک پدر کارگر خسته، یک معلم بازنشسته، یک پزشک و استاد دانشگاه، حتا پیرمرد معتاد و یک جانباز گوشه نشین هم هست و این پاسخ یک سوال در پی خودش داره: اگر بهشت بود پس چرا انقلاب کردید؟
و دوباره سوال، پاسخی سوال برانگیز در پی خود داره: با وعده های دروغی گولمون زدن!
و اگر بخواین ادامه بدین، سوال پشت سوال و پاسخ هایی که هیچکدوم برای نسل ما و نسلی که ما به وجود اوردیم، قانع کننده نیست.
توی فیلمهای قدیمی مردی شبیه به سلبریتی های ایتالیایی کنار زنی شبیه به مدلهای اروپایی، مردی که شاه نامیده می شه و زنی که ملکه.
مردی شبیه به تمام سیاستمداران دنیا که هنگام حرف زدن پره از همه شعارها و وعده های سیاسی. از نگاه من دیکتاتوری شبیه به تمام دیکتاتورهایی که در طول زندگی دیدم و رای اعتماد بهشون دادم. مردی به ظاهر باهوش و اندیشمند. کسی که به نظرم کاملن آفریده شده تا سیاستمدار باشه.
درکوچه پس کوچه های شهر قدم می زنم. خودم رو پر می کنم از مردم. از مردمی که هیچ آینده ای ندارن به غیر از دغدغه ی وعده ی شکم امروز و حسرت دیروز. گویی آینده برای این جماعت مرده. مثل مادر فرزند مرده ای هستن که در باتلاقی از چه کنم چه کنم ها فرو رفتن. به راننده ی تاکسی می گم: منو توی شهر بگردون.
خیابونهای شلوغ شهر رو سه ساعتی می چرخم و به قیافه هاشون نگاه می کنم. دریغ از یک لبخند! راننده تاکسی همینطور حرف می زنه و از بهشتی می گه که ازش اخراج شده.

ستاره کلهر

https://telegram.me/tanzskalhor

گفتنی ها گفته بود

شما مش رمضون را نمی شناسید، نمی دانم شاید هم یکی از دوستان شما باشد و بهتر از من بشناسیدش. خود من چند وقتی بیشتر نیست که او را می شناسم، دو سه سالی از وقتی که برای اثاث کشی منزلم برای گرفتن وانت به سر خیابان رفتم و از قضا، یک وانت پیکانی و مش رمضون و باقی ماجرا!

آنروز مش رمضون شماره موبایلش را داد به بنده و من هم شماره اش را به دوست و آشنا که نیازمند وانت می شدند، می دهم.

همانطور که گفتم  سه سال از آن روز می گذرد و در این سه سال فقط سه بار مش رمضون اسباب اثاثیه ی خانه ِی مرا جابه جا کرده است. چرا دروغ؟ قیمتش تقریبن  همان قیمت سه سال پیش بوده و چندان تغییری نکرده است. خودش می گوید: اگر گرانتر بگویم مردم به من کار نمی دهند. در صورتی که خودم مستاجرم و تو این چند سال اجاره ی خونه ام سه برابر شده

مش رمضون دل پری از وضعیت اجاره خانه ها دارد. می گوید: با دو دختر و یه پسر عذب تو یه آپارتمان شصت متری زندگی کردن شبیه زندگی توی قبرستونه.

با اینکه زیربار زندگی چهره اش شکسته شده و مانند نوپانی که آب خورده باشد، شکم آورده، اما به مردان شصت یا هفتاد ساله می خورد،  خودش می گوید که چهل و شش سال بیشتر ندارد. تازه هنوز چهل و شش را پر هم نکرده است. اعتراف می کند که اخلاقش خیلی  تند است و بچه ها توی خانه حوصله اش را ندارند. می گوید: از صبح تا شب توی خیابون ها پرسه می زنم بلکه یه لقمه نون برای خونواده پیدا کنم. چهارماه حتا یه بار هم باری  نبردم، پسرم دانشجوی دانشگاه دولتیه، درسشم خیلی خوبه و توی یه ساندویجی برای خودش  کار می کنه و احتیاج به من نداره، اما دخترا رو نمی شه هر جا برای کار فرستاد. شما بگو(؟) دختر هفده هجده ساله رو می شه ول کرد میون اینهمه گرگ؟ جامعه گرگ شده! یه چیزایی گاهی می بینی که از مغزت دود بلند می شه. قدیما زنم قالی می بافت، اما الان که خونه آپارتمانیه و همسایه ها نمی ذارن! نمی دونم مردم از کجا میارن می خورن؟ همه هم وضعشون خوبه!

مش رمضون بود و درددلهایش هنگام جابه جا کردن وسایل خانه پشت سر هم از اوضاع بد زندگی گله می کرد. از وام خودرویی که با بیست و هشت درصد سود بانکی گرفته بود تا در آن دوره ی چهارماه بیکاری به زخم زندگی بزند و حالا در این لک و لک کار کردن،  زیر ادای قرضش به قول خودش زاییده بود و زخمش چندبرابر شده بود. از خواستگارهایی که حتا جرات نمی کردند اجازه بدهند به خانه شان بیایند. از همسرش که اگر خانه اجاره ای شان  آپارتمانی هم نبود نمی توانست دیگر کار کند. چرا که چند وقتی بود مریضیش قوزبالا قوز زندگی مش رمضون شده بود. به قول خودش که می گفت: اسم آدم باید به خودش بیاد، مثل من! من واقعن رمضونم، همیشه گرسنه ام. نمی دونم پس کی افطار می شه؟

دردلهایش که کمی فروکش کرد با تعجب پرسید: آقا مهندس؛ شما چرا یه خونه نمی خری از این آلاخون بالاخونی راحت شی؟ شما که اوضات خوبه!

چه می گفتم؟ اگر من هم می نشستم و برای مش رمضون توضیح می دادم چرا خانه دار نمی شوم که  می شد تکرار حرفهای خودش، گفتنی ها را بهتر از من گفته بود.

 

نقطه ته خط/ روزنامه نوزده دی/ ستاره کلهر

روشنایی بهانه ای بیش نبود.

 روشنایی بهانه ای بیش نبود.

 

 

برای شروع باید از ابتدا نوشت. اما من که نمی دانم ابتدای داستان دقیقن از کجا بود و اولین کسی هم که این کار را کرد، که بود و از کاری که می کرد چه منظوری داشت؟ شاید هم اشتباهن موجب شد که چنین رفتاری در جامعه انسانی رواج پیدا کند و جرقه ی اولین شایعه سازی هم از یک واقعیت که بعدها انکار شده بود، رقم خورد. شاید در شهر سوخته شخصی خبری شنید و آن را به سمع و نظر اهالی شهر رسانید، اما چندی بعد این خبر حتا به دروغ تکذیب شد و از آنجا اولین شایعه سازی ها هم آغاز شد. مردم همیشه از ایده ها و افکار جدید استقبال می کنند. اهالی شهر سوخته نیز از جمله کسانی که بیشتر از دیگران، دلواپس مردم بودند، آنقدر شایعه سازی کردند که آخرش منجر به سوختن و نابودی شهر سوخته شد. شاید هم شایعه باشد و اصلن شهر سوخته نسوخته باشد! به هر جهت این کار از یک جایی شروع شده است. مسلمن شایعه که از اول وجود نداشته! به ضرث قاطع هم می توان گفت: اولین شایعه ساز هم شخص حضرت آدم نبوده! اما طبق شواهد و قراین به دست آمده در طول تاریخ می توانست کار مادرمان حوا بوده باشد. اما امکان ندارد. به نظر می رسد تا مدتها بر روی زمین شایعه سازی وجود نداشته است. لااقل تا زمانی که آدم و حوا بر روی زمین دوتایی به خوبی خوشی زندگی می کردند. گندم می کاتند و اولین مرغ یا تخم مرغ را پیدا کردند و نانی پخته دوتایی نیمرو خوردند. از آنجا که آدمهای بیشتری نبود تا شایعه سازی رواج پیدا کند، نیازی نیز به شایعه سازی نبود. من که گیج شدم! هر چه هست در حال حاضر قرن های زیادی از آن دوران گذشته و شایعه سازی یکی از اصلی ترین ابزارهای زندگی بشریت شده است. و جالب این است که مردم علاقه ی بیشتری هم از تکنولوژی به این ابزار توخالی نشان می دهند. در اصل تکنولوژی را برای شایعه سازی می خواهند. بگذارید یک مثال بزنم؛ کسی بدش نمی آید که در این لحظه پیامی به دستش یرسد با این مضمون: در فلان برند لبنیات بزرگ که تولید کننده ی هشتاد درصد نیازهای مردمی کشور است: جنین موشی پیدا شده به اندازه ی یک جوجه کلاغ! این خبر چندش آور آنها به شدت به وجد می آورد طوری که با لذت فراوارن برای دوستانشان تعریف می کنند، آن هم در حالیکه یک ساعت پیش خودشان ماست همان برند را همراه غذا نوش جان کرده یک لیوان دوغش را هم روش! به کسی بر بخورد یا نه؛ فرقی نمی کند، واقعیت امر همین است که گفتم. در این چند قرن اخیر ساخت شایعه از بزرگترین اکتشافات جامعه بشری بود که بیشتر از کشف ادیسون به ملت حال داد. حتا می شود بدون اغراق اذعان داشت که ادیسون هم برق را اختراع کرد تا به کمک شایعه سازی در دنیا بیاید، وگرنه روشنایی بهانه ای بیش نبود.

ایشالا دور بعدی!

ایشالا دور بعدی!

وزیر جان! الکی نیست که؟ فکر کردی به همین راحتی هاست؟ به شما که فضلی می گویند! از وجنات حضرت عالی مشخص است که یک سر و گردن فضلتان بیشتر از  ایشان است. این چه حرفی است؟ گفتی: شیرینی انتخابات را با اخبار جعلی تخلفات تلخ نکنید، تمام شد رفت؟  فکر کنید که یک دربی پرسپولیس و استقلال داریم سالی دوبار، حتا گاهی هم بیشتر برگزار می شود، ما هوادارها آن را می بازیم چه حالی می شویم؟ خودم دیدم؛ طرف ستاره ی سینما بود، یک اشکی در باخت تیم محبوبش می ریخت انگار دور از جان خبر درگذشت مادربزرگ دختر عمه ی نود و چهار ساله ی همسایه شان را برایش آورده بودند! دل آدم برایش خون می شد. جوری می گفت که ناداوری شده و چهارشان زیر سوال رفته ، دلت می خواست آرتیست معروف فیلمهای هالیوودی را که همیشه نقش تروریست آمریکایی را بازی می کند، با آن تفنگ دقیقش استخدام کرده، بفرستی تا حق داور را کف دستش بگذارد. حالا اینکه دیگر جای خود دارد. هر چهار سال یکبار انتخابات ریاست جمهوری برگزار می شود، بعد یکهو این دربی ملی را با اختلاف نه یک میلیون، نه دو میلیون؛ بلکه حدود ده میلیون رای ببازی؟ خدا قسمت نکند، اینطور چهارت زیر سوال برود؛ آن هم با چه تصوری؟ چه خیال می کردی چه شد؟  نه تنها پیش خودت خیال می کردی، بلکه در روزنامه ات  چهار سال بر علیه اش تخیلاتت را منتشر کرده بودی که حالا این آقا مگه این چهارسال چکار کرده؟ هیچ کاری نکرده! برجام که هیچی! ورق پاره است،  ایشالا ترامپ برنده شده، پاره اش کند بیاندازد تو سطل زباله ی کاخ سفید!. ظزیف هم که اصلن ظریف نیست. مثلن به غیر از خنده هاش  چه ظرافتی دارد؟ آن صد تا هواپیما را هم بگذار لب  فرودگاه به جایش بنزینش را بفرست سر سفره ی ملت! تورم هم چه هفت درصو، چه هفتصد در صد! آب که از سر گذشت، چه یک وجب، چه ده وجب! بعد آنقدر اینها را در نشریه ات تکرار می کردی که ملکه ی ذهنت شود. روز رای گیری به خودت نمی گفتی: مطمئنم که رای نمی آورد. صد در صد رای نمی آورد. اصلن رای نمی آورد. ایشالا که رای نمی آورد. تو رو خدا رای نمی آورد.. فضلی جان! تمام اینها را تصور کن! حالا کاملن با او و دوستانش همزاد پنداری کن! ببین چه حالی می شوی ببینی: ترامپ که جرات پاره کردن برجام را نداشت، وعده های او هم در مورد برجام مثل یارانه ی دویست و پنجاه میلیونی وعده  سر خرمن بود تا رای جمع کند. دست آخر هم رای گیری را  کسی که خیال می کردی چهار سال نشسته جلوی تلوزیون با  گرمکن ورزشی، دربی نگاه می کرده؛ با اختلاف ده میلیونی  و یک رای با ارزش میرزآقا برنده  شود؟  من مطمئنم دبه که سهل است، تانکرهای نفتکش جهان را از وسط دریا در آورده مدعی می شدی که: نه تنها تخلف بلکه تقلب شده است.  سپس آنقدر این جمله را برای خودت تکرار می کردی که ملکه ی ذهنت شده، دور از جان! توهم می زدی که بیست و چهار ملیون و میرزآقا هم تقلبی بودند. خودت را ناراحت نکن وزیر جان! سختیش  برایشان همین چهار سال است، چهار سال زدند، کوبیدند، تخریب کردند چه شد؟ چهار سال هم روش! جای حرص خوردن بیا کنار بچه ها و به  شادی انتخاباتی ات برس و همپای دوستان بگو: ایشالا دور بعدی! خاوری را هم با خودت بیاور، ما با ایشان کار داریم!

رای اول توی صندوق برای من است

رای اول توی صندوق برای من است

 

باور کنید اگر می دانستم یکی یکدانه رای من اینهمه روی برخی دوستان  تاثیر گذاشته که صفحه های مجازی ام  را مورد حمله قرار می دهند، بعد از همان دور اول که به آقای ممنوع التصویر رای دادم هر جا که رای گیری می شد. چادر  چاقچول کرده، آفتاب نزده می رفتم زنبیل گذاشته توی صف می ایستادم و رای می دادم. چه می دانستم؟ می گفتم: با رای من که آب از آب تکان نمی خورد، خیال کردید طرف گیر این یک عدد رای من است؟ ولمان کنید، من که رای نمی دم، شمام به قول شاعر: می خوای بده، می خوای نده!

اما دیدید که رفتم رای دادم و اتفاقن به لطف همان یک رای با ارزش همانی شد که باید می شد. با رای من مملکت تکانی خورد در اندازه ی زلزله ی بم! همین یک رای دکتر را رئیس جمهور کرد. چه شانسی آورد آقای دکتر! اگر من نبودم الان نمی توانست لبخند زنان آن بالا نشسته، در جمع دوستان رسانه های جهانی با رقبای پیشین شوخی کنن. آنهایی هم که کاندیدایشان رای نیاورد، بروند آب را بریزند پای درخت دانششان بلکه برگ و باری گرفته، شاید ثمر هم داد، یک چیزهایی دستگیرشان شد و  پی به علت رای نیاوردن کاندیدای مورد علاقه شان  بردند.  می دانم انتظار داشتید  حرفهایم را طور دیگری بخوانید که قبلن توسط همان ها به ما گفته شده بود.  اما خب، از شما بعید است. چرا چنین فکری کردید؟ چرا باید انتظار داشته باشید که ما هم آنطور صحبت کنیم که ایشان صحبت می کنند؟ همانهایی را بگوییم که آنها به ما می گویند؟ ما نیز واژه سازیمان الگو گرفته از ایشان باشد. واژه ها بی گناهند! می شود آنها را به اندازه ی فرهنگ ادبیات یک سیاست مدار ادیب بالا بردد و یا به اندازه ی سیاست مدار بی ادبی مثل ترامپ جوید. مخصوصن هم اسم از ترامپ بردم که عده ای به خودشان نگیرند، فکر کنند منظورمان به آنها بود. می دانید که از قدیم گفته اند: تو حرفت را بزن، صاحبش خودش رسیده آن را بر خواهد داشت. حالا ما هم  دیدیم ترامپ همین دور و برهاست، گفتیم تا نرفته، سهمش را برداشته برود. به هر حال به قول دکتر: هر چند برخی آن را هم دوست دارند، ولی ما سطح پایینش را نمی پسندیم، چه هنر باشد، چه ادبیات!  درست است که ادبیات هنری ورای دیگر هنرهاست.  برای همین در کودکی بارها توی کتاب هنر به خط خوش می نوشتیم: ادب مرد به ز دولت اوست!

بگذریم! بگذارید بگویم این روزها که مورد اعتراض برخی دوستان خودی و نخودی قرار گرفته ام، چه حسی دارم. سر از پا نمی شناسم. با این کارهایی که این جماعت می کنند، فکر می کنم که اگر من نبودم دکتر الان از کار بیکار شده، خدایی نکرده نان بُری می شد. هر جا که اسم رئیس جمهور می آید به خودم بالیده می گویم: دمت گرم! خوب شد دکتر را گذاشتی سر کار!  و الا الان او هم مثل خودت بیکار شده بود. به هر حال من بعد تصمصم گرفته ام هر جا رای گیری شد بدو بدو خودم را به آنجا برسانم، حتا اگر رای گیری انتخاب مبصر کلاس اولی ها در مدرسه ی سر کوچه باشد؛ رای اول توی صندوق برای من است.

گفتی که در این چهار سال گل کاشته ای

گفتی که در این چهار سال گل کاشته ای

ما که از گلستان سیاست چیزی سر در نمی آوریم، به شما اعتماد کرده، رایمان را دو دستی تقدیمت کردیم. گفتی که در این چهارسال گل کاشته ای، فقط کافیست شما با رای هایتان برای چهارسال بعد آبیاری اش کنید تا ایران گلستان شود. ما هم دیدیم حیف است که بذرهای کاشته شده جوانه نزده در نطفه خفه شدند، موجی آمد مثل سیلاب شدیم،  ریخیتیم و موانع و سدهایی را که نمی گذاشتند گل هایتان به بار بنشیند آب و جارو کردیم رفت.

حالا منتظر می مانیم که ببنیم نتیجه ی اعتمادمان, به دکتر گلی که شما باشی چه خواهد شد و چه گلی به سر کسانی می زنی که تو را انتخاب کردند، آن هم با این اقتدار؟ یادت نرود  این قله ای  که شما روی آن ایستاده و فتحش کرده  ای تا به حال در هیچ کجای دنیا هیچ رِییس جمهوری نتوانسته به بالای آن صعود کند و از لطف ملت شما رکورد زدی.

 حالا که آن بالا هستی، ما منتظریم تا دست ملت را هم بگیری و به بالا بکشی! دکتر جان! ملت تو. را بالا برد، ولی یک وقت مثل بعضی ها  شما از آن بالا  ملت را  نگاه نکنی. ما خودمان خواستیم با تو باشیم، حالا نوبت توست که ما بخواهی که با تو باشیم. باور کن تنهایی  هم حال نمی دهد، قشنگی بالا بودن به این است که همه با هم، حتا آنهایی که به تو رای ندادند را بالا بکشی تا با هم به دنیا از بالا نگاه کنیم.

دکتر جان ردای نوی سیاست و ریاست جمهوری مبارکت باشد.، اما مرگ دشمنانت  ما را این پایین زیاد منتظر نگذار! ما امیدواریم و  منتظر! یک وقت نگذاری جماعتی که فرق بقوبقو کردن با نوای ربنا را نمی فهمند، به ریش نداشته مان خندیده ، دستمان بیاندازند. می شود  کاری کنی تا از لطف رای هایی که ما دادیم آنها هم به نان و نوایی برسند. ما که بخیل نیستیم، آنها ما را از خودشان نمی دانند، اما ما آنها را از خودمان می دانیم و دلمان می خواهد حتا آنها نیز سری توی سرها در آورده، چهار سال بعد کنار ما ایستاده و به کسی رای بدهند که ما به او رای می دهیم. بعد همه با هم به کاندیدای بعدی بگوییم:  شما هم ادامه ی همان کاری را بکن که دکتر کرد. مواظب باش گل کاری دکتر را خراب نکنی! راستی دکتر جان از پنجاه و شش میلیون واجد شرایط، چهل و دو میلیون رای دادند ! این یعنی؛ چهارده میلیون هنوز با شما قهرند و آشتی نکرده اند، هر چند خودم بعضی هاشان را دیدم که دلشان می خواست آشتی کنند ولی دو دل بودند. دکتر. کاری بکن که این عده هم بیایند و آشتی کنند. 

خلاصه دکتر جان! حالا که دوباره ملتی دست دوستی به سمتت دراز کردند، کاری کن؛ کارستان! خدایی بیا چاره ای بیاندیش  که چهار سال بعد به جای اینکه دوباره جماعتی میلیونی قهر کنند، آشتی کنانی راه بیانداز که هزینه ی ضیافتش پای سفره های خود ملت باشد و بگویند: ما و دکتر نداریم! سفره هایمان یکی است. جیب دکتر جیب من است.

در بازی، بازی در نیاورند

 

در بازی، بازی در نیاورند

هر وقت اسم بازی جوانمردانه به میان بیاید من که طرفدار دو آتیشه ی تیم فوتبال جوانمردان پایتخت هستم، یاد بازی آن تیم می افتم. بازی جوانمردانه در اصل به بازی گفته می شود که در آن؛ کسی بازی در نیاورده و به قول معروف عینهو فرزند خلف حضرت آدم و حوا رعایت اخلاقی را حفظ کرده، مثل آدم بازی کند!

البته که  بازی جوانمردانه که فقط مختص فوتبال نیست. از خاله بازی بگیر تا بازی سیاسی، در هر بازی که بازی در نیاوری بازیگری!

از همه بازی ها که بگذریم، بازی های سیاسی ببعد از فوتبال، از مهمترین بازیهاست. آن هم جوانمردانه و ناجوانمردانه دارد هر چند به میزان کم.

یکیش همین انتخابات خودمان که خدا رو شکر همیشه جوانمردانه است و مثل انتخابات ممالک محروسه نیست که نه تنها جوانمرد نیستند، بلکه از جوانی بویی هم نبرده اند، مردی اش هم بماند. فکر کردید مسخره می کنم؟ نه؛ نمونه اش هیلاری کیلنتون نه جوان بود نه مرد!

می دانیم که خود ما هم نه جوانیم نه مرد؛ این موها را درست است رنگ کرده ایم، ولی مرض هم نداشتیم اول در آسیاب سفیدش کنیم بعد کلی خرج کرده، رنگش کنیم؟ در طول عمرمان دربی های سیاسی زیادی را دیده ایم، آنهایی را هم که ندیده ایم مدارکش موجود است؛ یا تلوزیون بدون سانسور پخش کرده، یا در تاریخ خوانده ایم.

حالا که فضاهای مجازیِ غیر مجاز فیلتر شده به داد کاندیداها رسیده اند تا بتوانند با مردم به راحتی و سهولت ارتباط برقرار کنند، شاید بهتر هم بشود بازی کرد! کی به کیست؟ این دیگر بازی فوتبال هم نیست که دوربین از بالا و پایین و زیر و رو کشیده تمام حرکاتت را تحت نظر داشته باشد. هنوز کاندیداها معرفی نشده و آنهایی هم که معرفی شده، صلاحیتشان تایید نشده، سوت بازی را قبل از داور خودشان زده اند. ولی همین اول کاری گویا برخی بازی شروع نشده، بازی در آورده اند. مخصوصن کسانی که قرار است به طور نامحسوس وارد بازی انتخاباتی شده، طوری که کسی احساسشان نکند. خدا را شکر ما که در این بازی فقط یک تماشاگرنماییم، با این حال امیدواریم بازی خوبی از آب در بیاید و در بازی، بازی در نیاورند.

 

انگار نه انگار عیده!

 

اولش صدای آژیر قرمز بود و بعد صدای بمباران، یه صدا تقریبن شبیه همین تیر و ترقه هایی که شب چهارشنبه سوری مد شده و بچه ها هوا می کنن. یا شبیه صدای توپ سال تحویل از تلوزیون!

از اول تعریف کنم بهتر بدونین. قدیم مثل الان نبود، نزدیک عید که می شد فرشای لاکی جلوی در خونه ها پهن می شد. زنان و مردان جارو و پارو به دست به جانش می افتادن، برقش می انداختن. بعد خونه تکونی حسابی با بچه ها راهی بازار می شدن و از سر تا پاشون رو نو نوار می کردن، چون عید می اومد.

چهارشنبه سوری آتیش جعبه های چوبی میوه بود و سیب زمین کبابی و ذرت بوداده، از روی آتیش هم می پریدیم تا جشنمون رو کامل کنیم. نه صدای گروم گروم ترقه بود، نه نفرین در و همسایه!

جنگ بود، هر روز چند شهید هم از طرف خط به شهر می اومد، اما شوق و ذوق عید سر جاش بود بچه ها ثانیه شماری می کردن تا سال تحویل برسه.  یک ماه قبل از عید آجیل ها خریداری می شد، مادرا شبیه چی بگم؟ اونا رو مثل گنج توی  کورترین نقطه یخونه قایمش می کردن و بچه ها هم هر طور شده پیداش می کردن و تا عید نرسیده فاتحه اش را می خوندن.

 تخم مرغ ها رنگی بود و سفره ها گلدار یا بوته جغه ای! بچه بودیم لحظه ها رو می شمردیم تا عید برسه، دید و بازدیدها اغاز  بشه! عیدی کاش پول بود نه جوراب!

 دیدار از خونه ی پدربزگ و عیدی لای قرآن شروع می شد تا بالاخره می رسید به ته تغاری خانواده ی پدری که تازه یه سال هم نمی شد عروسی کرده بود.  اهل فامیل هم آخر شب خودشون را به قول امروزی ها پلاس می کردن همون جا!  زن عمو هم در حالیکه بساط قورمه سبزیش رو به پا می کرد ، راه به راه تعارف  تیکه پاره می کرد و می گفت: خوش اومدید، چه مزاحمتی؟ مراحمید! مهمون حبیب خداست!

روزها و سالها گذشت . جنگ که تمام شد همه یک نفس راحت کشیدن، روزهای خوش در پیش بود. سختی ها تمام می شد و کشتی به ساحل آرامش می نشست.

حالا بیست و هفت سال از جنگ هشت ساله می گذره، عید دیگه رنگ و بوی قدیم رو نداره. جیبها همه خالی از پول شده و بچه ها منتظر عید نیستن.

اما یک چیز هنوز هم سر جاشه! صدای گروم گروم، اما ایندفعه با کپسول و کاربییت و اکلیل سرنج و .... هزار جور مواد منفجره ی جور و واجور!

انگار نه انگار عیده! کسی به ماهی گلی و سین سفره ی هفت سین فکر نمی کنه. نمی دونم چی شده ولی هر چیه دیگه دل و دماغش هم نیست. گفتم که؛ انگار نه انگار عیده!  

 

ستاره کلهر

قرار نیست به کسی نامه بنویسم.

 

 

سلام علیک هم با هم نداریم  چه برسد که رفاقتی  باش داشته باشم! اگر اینطور بود بر می داشتم یک نامه پونزده صفحه ای برایش می نوشتم که سیزده صفحه اش دعا و سلام صلوات بباشد.

نمی دانم منظورم را می فهمید یا نه؟ فکر نمی کنم! دیکتاتور همین طوری هیچ چیزی حالیش نمی شود، حالا مگر همچین آدمی خدا و پیغمبر حالیش می شود؟ حالا بیایی برای دیکتاتور جماعت قرآن بخوانی می شود قضیه  خر و ...!

تا همین چند وقت پیش هم نمی دونستیم همچین آدمی روی زمین زندگی می کند که کاندید شد و از قضا رییس جمهور اجنبیات هم شد. قبلن هم دیده بودیم که یک چنین اشخاصی با رای یالا ریاست یک ملت را به عهده بگیرند. اما این یکی از آن عجوبه هاش بود. آخه توی دنیایی که از اینور دنیا تا اونور؛ آدمهای رنگارنگ  از سفید، سرخ، سیاه و زرد، همه لامپ های مغزشان رو روشن کرده و فاز روشنفکری برداشته ان و توی دوره ای که با انواع و اقسام پست نوشته های مجازی و دست نوشته های مکتوب با شعارهای آزادی خواهانه و ضد نژاد پرستی رای دادن به همچین دیکتاتور نژاد پرستی  یک ملت  بی حواس می خواد. به قول مشهدی خوشقدم احتمالن مردمشون رو چیز خور کردن.

خوب! راس میگه بنده خدا! آدم عاقل،یه  مجنونی مثل این رو توی کوچه ببینه  راهش رو کج می کنه، شروع می کنه به دوییدن سمت بیابون! چه برسه به اینکه رایش رو دو دستی تقدیمش کنه. حالا فکر کن بخوای براش نامه هم بنویسی و به راه راست هدایتش کنی!

سلام علیک که سهله؛ اگه رفیق گرمابه و گلستانم بودیم، با این دیدگاه و شعور نداشته ش، به جای نامه؛ رفاقتم را که به هم می زدم هیچ، یک مشت محکمی هم می خوابوندم توی دهنش تا حساب کار دستش بیاد و بدونه  رییس جمهور اونجا؟ رییس جمهور کل دنیا هم بود هیچ غلطی نمی تونست بکنه.

به هر حال گفتنی ها رو گفتم. من یکی  قصد نوشتن نامه رو ندارم، حالا اگر کسی دیگه برمی داره برای بابا لنگ دراز نامه می نویسه، به خودش مربوطه! هر کیو تو قبر خودش می ذارن، اگر یک وقت قرار شد کسی رو هم تو قبر من بذارن، مطمئن باش یکی مثل خودمه. به هر حال همین که گفتم: اینقد گیر ندید که فلانی نامه نوشته پونزده صفحه تو جا موندی! من قرار نیست به کسی نامه بنویسم.

 

 

 

 

ستاره کلهر

نوزده دی

نقطه ته خط

 

انتقاد

تمام راه ساکت  بود و به خیابان زل زده بود. فکر می کردم خوابش برده است. صدای ضبط ماشین را کم کردم تا مزاحم استراحتش نشوم. توی دلم هم هزار جور بد و بیراه می گفتم؛ چرا که طول جاده را خواب و بیدار راننده گی کرده بودم. مثلن آمده بود که من تنها نباشم.

بعد از مدت طولانی سکوت بی مقدمه گفت: دهه ی هفده هجده میلادی هم خوب بوده فکر کنم. مردم خیلی شیک و مجلسی زندگی میکردن. خیلی از دردسرها و دلمشغولی های الان رو هم نداشتند.

اولش فکر می کردم توی خواب حرف می زند، اما نه انگار اشتباه می کردم و کل مسیر را بیدار  بود.
با تعجب پرسیدم: چطوز؟ مگه تو خواب نیستی؟
این مردمن که خوابن!

نگاهی به جاده انداختم که گاه و بیگاه در هوای بارانی ماشینی از بغل رد می شد و می رفت. یعنی از کجا فهمیده بود که مردم خوابند! من جاده را به زور می دیدم، او چطور می توانست خواب بودنشان را در حالی که خودش خواب بود ببیند؟ شاید او چشمانش دارای سیستمی بود که چشم فرد معمولی مثل من به آن سیستم مجهز نبود. می گفت: انگار ملت خوابن! نمی بینند چه بلایی به سرشان آمده است! معلوم نیست چی به خوردشان دادند که مثل پیکان دهه چهل می رن و میان هیچ سوالی هم نمی پرسن؟

حرفهایش را نمی فهمیدم. مگر در این جاده ی دور افتاده چه بلایی سر ملت می آمد که دور از جان به پیکان دهه چهل تشبیه شان می کرد؟

ادامه داد: صد رحمت به پیکان چهل! تو بگو ژیان، لوکوموتیور دهه هفده میلادی!

دیگر داشت حوصله ام سر می رفت. یعنی چه؟ بالاخره باید من هم بفهمم در اطرافم چه می گذرد یا نه؟ حالا چشمانم ایراد دارد و نمی توانم آنچه را که او می بیند ببینم، او که وظیفه دارد راه را نشانم بدهد یا نه؟

با نا امیدی پرسیدم: منم خوابم یعنی؟

سرش را تکانی داده گفت: کار تو از خواب گذشته، مردی حواست نیست.

یک لحظه پایم روی کلاج لغزید و ترمز و گاز را اطی کردم. دستی به سر  و صورتم کشیدم که مطمئن باشم که زنده ام! اما از کجا باید تفاوت زنده و مرده بودنم را متوجه می شدم؟ پرسیدم: اگر مُردم تو چطور می تونی منو ببینی؟ تو هم مُردی؟

 نگاه عاقل اندر سفیهی به قیافه ی گیج و منگم انداخته، گفت: منو مسخره می کنی؟

سپس خودش پاسخ خودش را داده ادامه داد: البته که مسخره نمی کنی! تو رو خدا برای لحظات شادی و تفریح ملت آفریده!

احساس کردم توهین می کند. پرسیدم یعنی چی؟

نیشخندی زده گفت: هیچی!

تصمیم گرفتم دیگر سوال نکنم و مثل خودش رفتار کنم. حالا که اینطور شد حالی اش می کنم با کی طرف است. ساعتی را سکوت کردم و سپس شروع به حرف زدن کردم: حق با توئه! دهه ی هفده هجده میلادی هم خوب بوده فکر کنم. مردم خیلی شیک و مجلسی زندگی میکردن. خیلی از دردسرها و دلمشغولی های الان رو هم نداشتند.

یک لحظه هاج و واج نگاهم کرد! اجازه ی حرف زدن را ازش گرفته؛ ادامه دادم: گفتی ژیان؟ من می گم اولین دوچره ی چوبی! اولین پرواز ناموفق انسان  با شاخ و برگ درختان!

پرسید: چت شده؟ الان داری به کی می گی؟ نکنه منظورت منم؟

نیشخندی زده گفتم: تو که ول معطلی داداش! تو از نظر من اولین شکار دایناسوری قبل از عصر یخبندادن!

 

 

ستاره کلهر

نقطه ته خط

عصری بهتر از این وجود ندارد.


گاهی فکر می کنم کاش در یک برهه تاریخی دیگر به دنیا می آمدم!مثلن عصر دایناسورها!
چه فایده ای داشت؟ می شدم دایناسور خانوم!
که چه؟ وقتی شکار می کردم، زور هر دایناسوری که بیشتر بود شکارم را می گرفت می برد می خورد. از هفتاد هشتاد تا تخم،نصفش را شکارچیان دایناسوری شکار کرده می بردندچهارتاش دایناسور می شد،دوتاش گیر دایناسورهای وحشی می افتاد،دوتای باقی مانده هم بزرگ که می شدند مرا ول کرده می رفتند؟الان هم که همین است.دو تا بچه دارم که به محض اینکه بزرگ شوند یادشان خواهد رفت مادری داشتند.
نه عصر دایناسورها به درد نمی خورد.اینهمه زحمت بکشی آخرش هیچی به هیچی!
شاید هم در عصر حجر به دنیا می آمدم.می شدم خانوم حجری!
که چه؟با آقای حجری،پسر غار بغلی ازدواج می کردم،یک غار مفت بدون اجاره گیر آورده، دوازده سیزده تا بچه به دنیا می آوردیم.شوهرم می رفت شکار،یا خرس می خوردش یا خوراک گرگها می شد.شاید هم یک شکارچی دیگر پیدا می شد شکارش را از دستش می قاپید.خیلی هم رحم می کرد خودش را نمی کشت.ولش می کرد توی بیابان عصر حجر می رفت پی زندگیش!من می ماندم و بچه هایمان، سه چهارتاش از گرسنگی می مردند.دو سه تاش از مریضی،سه چهارتاش هم غیرتی شده می رفتند دنبال غذا و به سرنوشت پدرشان دچار می شدند.دوتای باقی مانده هم بزرگ شده من پیرزن را توی عصر بی در و پیکر حجر ول می کردند به حال خودم می رفتند و دیگر یادشان نمی افتاد مادری هم دارند.
نه بابا!عصر حجر هم به درد نمی خورد.آخرش مثل همین حالا من می ماندم و پیری و تنهایی! الان هم که همین است.
اصلن کاش در هزار سال آینده به دنیا می آمدم.اسمم هم ستاره بود،فامیلیم فضایی!.به جای پراید،با موشک می رفتم این طرف آن طرف.از ذرات معلق در فضا تغذیه می کردم.اگر خوراک سیاه چاله فضایی نمی شدم،جای ازدواج و بچه دار شدن یک جانور فضایی می آوردیم بزرگش می کردم.بزرگ که می شد می رفت فضا! مرا تنها می گذاشت.
از خیرش بگذریم.هیچ فرقی نمی کند.در هر دوره تاریخی زندگی کنیم همین آش است و همین کاسه!اصلن الان بهتر از هر دوره ای هم است.حالا یکی دونفر هزاران میلیاردی اختلاس می کنند مهم نیست. در عوض مردها بیکارند و از خطرات شکارچیان در امان،دایناسورها و دیگر شکارچیان چشم به آذوقه هایمان ندوخته اند.،به جای جانوران فضایی هم بچه های خودمان را داریم،بیچاره ها به فضا هم که می روند لااقل زودی برمی گردند!
به نظرم همین عصر خوب است.اصلن عصر بهتر از این برای زندگی وجود ندارد.

ستاره کلهر/ نقطه ته خط/ روزنامه ۱۹ دی

 



منابع موثق و مسوولان آگاه!

منابع موثق و مسوولان آگاه!

 

 

 

                   بنابر گزارش یک آگاه مسوول که گفته است نمی خواهد نامش فاش شود،از یک مسوول آگاه دیگر شنیده است که یک منبع موثق که از همه چیز خبر دارد گفته که خبرهایی هست،ولی چون الان وقت مناسبی برای دادن خبرهای موثق نیست خبرها را بعدن و در یک فرصت مناسب می دهند.برای همین است که جوری خبری نیست که انگار واقعن هیچ خبری نیست.
یک مسوول آگاه دیگر هم که نزدیک به محل مورد نظر است،خبرهای جالبی دارد که بسیار نگران کننده است و شنونده گان و بیننده گان عزیز را بسیار دلواپس می کند.برای همین عده ای دلواپس شده اند و امیدوارند مسوول آگاهشان مثل همیشه ناآگاه باشد.
اما موضوع به همین جا ختم نمی شود؛ چرا که یک مسوول آگاه دیگر گفته است که از یک منبع موثق که نزدیک آبدارخانه ی محل مورد نظر ایستاده بود، ناخواسته صحبتهایی را شنیده است که نا امید کننده است.این منبع موثق می گوید که مسوول آگاه خودش با هر دو گوشش شنیده که مسوول آگاهی در گوشی به مسوول آگاه دیگری می گفته که هیچ خبری نیست و همان آش است و همان کاسه!
اما با پخش این اخبار در فضای مجازی مسوول آگاهی به یک منبع موثق پیام داده که اینبار آشی برای بعضی ها پخته اند که یک وجب روغن روی آن ایستاده است.
جالب اینکه در پی انتشار خبر آش یک وجب روغنی مسوول آگاهی با همان منبع موثق تماس گرفته و گفته است،آنگونه که مسوول آگاهتان گفته نیست و این آشی که ما دیدیم چنان آش دهن سوزی هم نیست.
اما مسوول آگاهی در صفحه اینستاگرامش که فالورهای زیادی دارد،خاطرنشان کرده که خاطرتان آسوده،شما بروید و به فکر خرید تیر و ترقه باشید،خبر های خوب در راه است که تا چشم به هم بزنید از راه می رسد.
بعد از اعلام این خبر یک منبع موثق در صفحه اجتماعی اش نوشت که دیده است یک عده در مقابل در ورودی فرودگاه بین المللی چهارچنگولی ایستاده اند تا خبرها رسید با تیر و ترقه شروع به شادمانی و پایکوبی کنند.برای همین ممکن است خبرهای خوب با تدابیر اتخاذ شده به جای راه هوایی از طریق آبی و با زیر دریایی و به صورت زیرآبی از راه برسد.
اما منبع موثقی که همیشه دوست دارد یکی دو قدم از تمام منابع موثق و مسوولان آگاه خبر رسانی کند،با جمع بندی تمام این اخبار به این نتیجه رسیده است که همه منابع موثق و مسوولان آگاه درست می گویند،چرا که اینطور که به نظر می رسد یک خبرهایی هست و به زودی همه از این اخبار با اطلاع خواهند شد،دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد.

 

ستاره کلهر/منتشر شده در روزنامه نوزده دی

دزد خبرهای داغ

دزد خبرهای داغ

 

 

             چه خبر است؟چرا خبری نیست؟چرا دیگران آنهمه از ما خبر دارند،اما ما اصلن خبر از خودمان نداریم؟حالا اگر خبری هم داشته باشیم خبر آنهاست.یعنی از بیست و چهار ساعت اتفاقات روزمره که بیست و سی دقیقه اش خبرساز است،در حاشیه ها و گوشه و کنارش هم اندازه ی پنج دقیقه هم خبری از خودمان نیست؟پس چطور اندازه ی بیست و سی و دو دقیقه خبر از جاهایی داریم که موجودات ماوراءالطبیعه هم خبر از آنجاها ندارند؟

گاهی اخبار را که نگاه می کنم با خودم می گویم که به من چه ربطی دارد که در ایالات فلان جا و در نقطه ای دور افتاده به نام کِبِک،آن هم در گرمای تابستان، یک کبک بخت برگشته از سرما یخ زده،اما کسی به دادش نرسیده؟یا مثلن در دورترین نقطه قطب جنوب کوسه ها به پنگوئن ها حمله کرده اند؟بعد هم معلوم نیست پنگوئن ها پیروز شده اند یا کوسه ها؟نگران نباشید سانسور شده اش را می شود در برنامه راز بقا هم دید.
بین خودمان باشد،خبر رسیده که خبرهای ما در همان کشورها بدجور خبرساز شده اند.به کسی نگویید که ما خبر داریم همانطور که خبرهای آنها سر از خبر خانه های ما درآورده اند، سر نخ خبرهای ما هم از خانه ی خبری آنها بیرون زده و دست آخر دنیای اینترنت را دور زده و از فضای مجازی سر در آورده تا به دست ما رسیده است.
بعد از مدتی برای اولین بار که خبرهای خودمان را که دیدم آنقدر داغ بودند که خیلی دلم سوخت.با خودم گفتم: حیف این خبرهای داغ نبود که به جای آنها خبرهای یخ رازبقایی دیگران جایگزین شود؟
اما حالا خبر ندارند که ما از همه خبرها خبردار می شویم.ولی وقتی که خبرهایمان در بی خبری ما در جاهای دیگر خبرساز می شوند و دست آخر که از دهان افتاد تازه ما از خودمان با خبر می شویم.
نمی دانم خبرهای داغ ما را کدام از خدا بی خبری می دزد و با خبرهای سرد و بی روح دیگران جا به جا می کند.هر کسی هست باشد،ولی بداند که خبر مثل کفتر جلد است،دست آخر سر جای اولش بر گشته و به دست صاحبش می رسد.

 

ستاره کلهر/منتشر شده در روزنامه نوزده دی 

دسترسي به خودتان امكان پذير نمي‌باشد

          گاهي اتفاقاتي براي آدميزاد مي‌افتد كه توضيحش كمي سخت است و نمي‌توان براي آن هيچ دليلي پيدا كرد.اما من معتقدم براي هر اتفاقي بايد يک دليل منطقي وجود داشته باشد.يكي از همين اتفاقات ماجرايي بود كه اگر برايتان تعريف كنم قطعن باور نمي‌كنيد ولي اگر دليلش را بگويم بي‌آنكه كاري به صحت و سقمش داشته باشيد بي چون و چرا خواهيد پذيرفت.

ماجرا از اين قرار است كه وقتي اول صبح چشمانم را باز كردم كرنشي كرده و خميازه عميقي كشيدم.حالا شما خودتان را كنترل كنيد.
از جا بلند شده به سمت دستشويي رفتم،در دستشويي را كه باز كردم با صحنه عجيبي روبه‌رو شدم،دستشويي فيلتر شده بود و در ورودي دستشويي نوشته شده بود: دسترسي به مكان مورد نظر امكان پذير نمي‌باشد.
با تعجب در دستشويي را بسته هاج و واج به سمت حمام دويدم.در حمام را هم كه باز كردم دوباره با صفحه فيلترينگ روبه‌رو شدم با همان پيام قبلي: دسترسي به مكان مورد نظر امكان پذير نمي‌باشد.
از خير حمام و دستشويي گذشتم.مي‌دانستم از وي‌پي‌ان و انواع فيلترشكن‌ها چگونه استفاده مي‌كنند، اما فيلترشكني براي دستشويي و حمام سراغ نداشتم.خواستم به اتاق خواب برگردم و از اينترنت فيلترشكني براي حمام و دستشويي دانلود كنم كه ديدم در همين مدت كم اتاق خواب هم فيلتر شده بود و باز هم همان پيام قبلي: دسترسي به مكان مورد نظر امكان پذير نمي‌باشد.
كامپيوتر توي اتاق خواب بود و اتاق خوابم هم فيلتر شده بود.به سمت آشپزخانه رفتم،اما هم در ورودي و هم اوپن آشپزخانه هم فيلتر شده بود: دسترسي به مكان مورد نظر امكان پذير نمي‌باشد.
گوشي موبايلم را برداشتم شايد بتوانم از كسي كمک بخواهم،اما گوشي موبايلم هم فيلتر شده بود.در اين هنگام ناگهان زنگ در خانه به صدا در آمد در را كه باز كردم خارج خانه هم فيلتر شده بود.صدايي مي‌گفت:خونه‌ي شما هم كه فيلتر شده!دارم از دلدرد مي‌ميرم.
صدا را مي‌شنيدم ولي كسي را نمي‌ديديم.در خانه را بسته خواستم به پذيرايي برگردم كه ديدم، اي دل غافل در همين مدت كه رفتم در را باز كنم پذيرايي هم فيلتر شده است و همان پيام: دسترسي به مكان مورد نظر امكان پذير نمي‌باشد.
به سمت آينه قدي كه جلوي در ورودي خانه بود چرخيدم هنوز فيلتر نشده بود،به خودم در آينه نگاهي انداخته ديدم،كجاي كارم كه خودم هم فيلتر شده‌ام و روي صورتم نوشته شده است: : دسترسي به خودتان امكان پذير نمي‌باشد.
نمي‌دانستم چكار كنم؟بايد يک جوري خودم را با شرايط موجود وفق مي‌دادم.لابد صلاح بوده كه فيلتر شويم كه ناگهان با صداي گربه‌اي از خواب پريدم. بي درنگ،بي‌كرنش و خميازه، به سمت دستشويي دويده و در دستشويي را باز كردم؛از صفحه فيلترينگ خبري نبود،همچنين نه حمام،نه آشپزخانه و نه گوشي موبايل،مهمتر از همه در آينه كه به خودم نگاه كردم،واقعن جاي شكر داشت كه فيلتر نبودم.آنجا بود كه بسيار زيادتر از قبل خدا را شكر كردم! براي اينكه هنوز جاهايي هستند كه اجازه ورود به آنها آزاد است و نياز به فيلتر شكن ندارد.


چهارشنبه/ 2 بهمن 1392 /روزنامه 19 دي/ ستاره كلهر