تمام راه ساکت بود و به خیابان زل زده بود. فکر می کردم خوابش برده است. صدای ضبط ماشین را کم کردم تا مزاحم استراحتش نشوم. توی دلم هم هزار جور بد و بیراه می گفتم؛ چرا که طول جاده را خواب و بیدار راننده گی کرده بودم. مثلن آمده بود که من تنها نباشم.
بعد از مدت طولانی سکوت بی مقدمه گفت: دهه ی هفده هجده میلادی هم خوب بوده فکر کنم. مردم خیلی شیک و مجلسی زندگی میکردن. خیلی از دردسرها و دلمشغولی های الان رو هم نداشتند.
اولش فکر می کردم توی خواب حرف می زند، اما نه انگار اشتباه می کردم و کل مسیر را بیدار بود.
با تعجب پرسیدم: چطوز؟ مگه تو خواب نیستی؟
این مردمن که خوابن!
نگاهی به جاده انداختم که گاه و بیگاه در هوای بارانی ماشینی از بغل رد می شد و می رفت. یعنی از کجا فهمیده بود که مردم خوابند! من جاده را به زور می دیدم، او چطور می توانست خواب بودنشان را در حالی که خودش خواب بود ببیند؟ شاید او چشمانش دارای سیستمی بود که چشم فرد معمولی مثل من به آن سیستم مجهز نبود. می گفت: انگار ملت خوابن! نمی بینند چه بلایی به سرشان آمده است! معلوم نیست چی به خوردشان دادند که مثل پیکان دهه چهل می رن و میان هیچ سوالی هم نمی پرسن؟
حرفهایش را نمی فهمیدم. مگر در این جاده ی دور افتاده چه بلایی سر ملت می آمد که دور از جان به پیکان دهه چهل تشبیه شان می کرد؟
ادامه داد: صد رحمت به پیکان چهل! تو بگو ژیان، لوکوموتیور دهه هفده میلادی!
دیگر داشت حوصله ام سر می رفت. یعنی چه؟ بالاخره باید من هم بفهمم در اطرافم چه می گذرد یا نه؟ حالا چشمانم ایراد دارد و نمی توانم آنچه را که او می بیند ببینم، او که وظیفه دارد راه را نشانم بدهد یا نه؟
با نا امیدی پرسیدم: منم خوابم یعنی؟
سرش را تکانی داده گفت: کار تو از خواب گذشته، مردی حواست نیست.
یک لحظه پایم روی کلاج لغزید و ترمز و گاز را اطی کردم. دستی به سر و صورتم کشیدم که مطمئن باشم که زنده ام! اما از کجا باید تفاوت زنده و مرده بودنم را متوجه می شدم؟ پرسیدم: اگر مُردم تو چطور می تونی منو ببینی؟ تو هم مُردی؟
نگاه عاقل اندر سفیهی به قیافه ی گیج و منگم انداخته، گفت: منو مسخره می کنی؟
سپس خودش پاسخ خودش را داده ادامه داد: البته که مسخره نمی کنی! تو رو خدا برای لحظات شادی و تفریح ملت آفریده!
احساس کردم توهین می کند. پرسیدم یعنی چی؟
نیشخندی زده گفت: هیچی!
تصمیم گرفتم دیگر سوال نکنم و مثل خودش رفتار کنم. حالا که اینطور شد حالی اش می کنم با کی طرف است. ساعتی را سکوت کردم و سپس شروع به حرف زدن کردم: حق با توئه! دهه ی هفده هجده میلادی هم خوب بوده فکر کنم. مردم خیلی شیک و مجلسی زندگی میکردن. خیلی از دردسرها و دلمشغولی های الان رو هم نداشتند.
یک لحظه هاج و واج نگاهم کرد! اجازه ی حرف زدن را ازش گرفته؛ ادامه دادم: گفتی ژیان؟ من می گم اولین دوچره ی چوبی! اولین پرواز ناموفق انسان با شاخ و برگ درختان!
پرسید: چت شده؟ الان داری به کی می گی؟ نکنه منظورت منم؟
نیشخندی زده گفتم: تو که ول معطلی داداش! تو از نظر من اولین شکار دایناسوری قبل از عصر یخبندادن!
ستاره کلهر
نقطه ته خط
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۲ ب.ظ توسط ستاره کلهر
|