بچه ناخواسته!
پیرمرد برای چندمین بار بود که در را باز می کرد و سالن انتظار را نگاه کرده،برمی گشت. زنی هم که روبه رویم نشسته بود،پلاستیک آلوچه را گذاشته بود روی زانویش و با دهان باز که میشد محتويات ته راست رودهاش را هم ديد، چنان ملچ و مولوچی می کرد که چندشم ميشد. یکی از زنها هم از زیر چادر دستش را گذاشته بود روی شکمش و هر از چند گاهی توي گوش همسرش میگفت: بازم تکون خورد! و با این حرفش جمعيتي که آنجا بودند یک نیشخندی می زدند، یا من احساس میکردم که چون من واضح صدایش را می شنوم، همه میشنوند و میخندند.
در اتاق دکتر که باز شد دختر جوانی،در حالي که داد می زد به سمتم دوید.یک لحظه نمی دانم چه شد که ترسیدم و پا به فرار گذاشتم.نزدیک در به عقب برگشتم دخترک داد میزد:خدایا شکرت دختره!دختره!
به در تکیه داده و نفس راحتی کشیدم. دوباره در باز شد و من بین پا دری روی زمین ولو شدم.پیرمرد با تعجب نگاهی به من انداخت و با لحني عجيب گفت:حیف نون!
و بعد دوباره کله اش را کرد داخل سالن انتظار و نگاهی به آدمها کرده برگشت.از جا بلند شدم و با کنجکاوی پیرمرد را دنبال کردم.
توی پیاده رو یک موتور کهنه که یک خورجین چرک روغني هم داشت پارک بود.پیرمرد کنار موتور ایستاده و دختر جوانی هم کنارش به دیوار چمپاتمه زده بود و سرش راروی زانویش گذاشته بود. از شانه هایش معلوم بود که يا گریه می کند یا می خندد. ناگهان پیرمرد به سمتش رفت و با پنجه های باز شده یکی کوبید به سرش و بعد با لگد یکی دیگر زد توی پهلوي زن بيچاره كه نفس من جاي او بند آمد!
از این حرکت پیرمرد جاخوردم.به سمتشان رفته و کنار زن جوان ایستادم. با چهرهاي رنگ پریده و با چشمانی که از حدقه بیرون زده بود نگاهی به من انداخت.به پيرمرد نگاه كرده و پرسيدم: آقا چيكار ميكني؟!
پيرمرد در حالي كه ابروهايش را درهم ميكرد دستش را طوري كه انگار دارد مرغ كيش ميكند تكاني داده گفت:به تو مربوط نيست برو،برو رد كارت!
دستان دختر را گرفته بلندش كردم. پيرمرد به سمتم آمد و يك پس گردني كوبيد پشت گردنم كه احساس كردم سرم چند دور چرخيد و بعد از چرخش آخر در جا ثابت شد.عينهو بچه ها زدم زير گريه و گفتم: مگه مرض داري؟!
مردم دورمان جمع شده بودند.دستان زن جوان را گرفته و از بين جمعيت كشان كشان به داخل مطب بردم.سر و صداي پيرمرد دكتر را هم از توي اتاقش بيرون كشيده بود. باد خنك كه به صورت زن جوان خورد به يكباره روي زمين دراز به دراز پخش شد.تا آمديم به خودمان بجنبيم پيرمرد خودش را رساند بالاي سرش و شروع كرد با لگد به شكم زن جوان كوبيدن. مرداني كه در اتاق انتظار بودند پيرمرد را به زور كنار كشيدند.مرد با لهجه تركي هي فحش ميداد و انگار قصد جان دختر را كرده باشد به سمتش حمله ميكرد.به كمك دكتر زن جوان را داخل اتاق برديم. نيمه هوش بود.دكتر نگاهي به شكمش انداخت و گفت:بايد چهارماهه باشه! آره؟!
-نميدونم!
-چه نسبتي باش داري؟!
-هيچي! دم در داشت ميزدش رسيدم
دكتر فشار سنج را روي بازوي دختر گذاشت و بعد از چند ثانيه گفت: بايد زنگ بزنيم آمبولانس بياد ببرهش بيمارستان،داره ميميره! فشارش شيشه!برو به منشي بگو زنگ بزنه آمبولانس بياد.
- چشم!
همين كه در را باز كرده و پايم را بيرون گذاشتم پيرمرد به طرفم حمله كرد و به ساق پايم يك لگد كوباند.كه فكر ميكنم حتا شكسته باشد! چون هنوز هم درد ميكند. داخل اتاق شدم و در را بستم. دكتر مرا عقب كشيد و در را باز كرد اينبار پيرمرد انبردستي را كه دستش بود به سمت دكتر پرت كرد.دكتر زرنگ تر از من بود با سرعت در را بست و انبردست به در خورد.دكتربا عصبانيت داد زد:آقا اين زن بيچاره داره ميميره!بايد بره بيمارستان
صداي پيرمرد كه داد ميزد: به درك كه داره ميميره،زنيكه جـ..نده! آبرو برامون نذاشته! يه آمپول بزن بذار هردوشون سقط شن حرومزاده ها!
گوشي موبايلم را در آورده و پليس را گرفتم: الو صدو ده؟!
دخترك گوشه چشمش را باز كرد و با ناله گفت:تو رو قرآن به پليس زنگ نزن!
تلفن را قطع كرده و به دكتر نگاه كردم.دكتر كنار زن جوان ايستاده و گفت:اگه نري بيمارستان ميميري!
-بذارين بميرم،.تو رو خدا بذارين بميرم
كنارش رفته و دستش را گرفتم.توي چشمهاش نگاه كرده پرسيدم: چي شده؟!
دخترك در حالي كه اشك ميريخت گفت:بذارين من و بچهم بميريم.بميريم بهتر از اينه كه زنده بمونيم.
من كه گيج شده بودم.اما انگار دكتر همه چيز دستگيرش شده بود.سرش را تكاني داد و از توي بطري روي ميز يك ليوان شربت ريخته به دستم داده گفت:بده بخوره!
پشت ميزش نشست و پرسيد:باباشو ميشناسي؟!!
دخترك با گريه گفت: آره به خدا!اصلن با هم صيغه بوديم.مهندس برقه!
- پس چرا زنگ نميزني بياد؟!!
- نمياد!
- چرا؟!
- ميگه اگه زنش بفهمه...اصلن قرارمون همين بود.فكرشم نميكرديم بچه دار بشيم.ميگفت عقيمه
- كي گفته بود عقيمه
- دكترش بهش گفته بود.الان چند ساله زنش پاش نشسته
- خاك تو سرش زنش پاش نشسته و اين غلط ارو ميكنه.مگه دست خودشه!همون موقع كه داشت گه زيادي ميخورد بايد فكرشو ميكرد.
بعد در حالي كه با گوشي موبايلش تقاضاي آمبولانس ميكرد كنار تخت دختر نشست. تلفنش كه تمام شدگفت:بهش زنگ بزن بگو بياد!
- جواب تلفنم رو نميده!
دكتر از كنار تخت دختر بلند شد و پشت ميز كارش نشست. كار خدارو! به اون كه بايد بده نميده! به يكي هم اينشكلي ميده! خير سرمون براي همه درمونيم واسه خودمون درد بي درمون! شمارهشو بگو خودم بگيرم.
دكتر مسر بود تا پدر مهندس را در بياورد.ازش خوشم ميآمد.او در دفاع از حقوق زنان بدبخت،بيچاره از من هم آتشيتر بود.دخترك در حالي كه به دكتر التماس ميكرد گفت:تو رو خدا! اونم بياد آتيش به پا ميكنه!
- گه ميخوره! نترس شماره شو بده
دختر در حالي كه اشك ميريخت شمارهي روندي را گفت و دكتر هم توي گوشي نوشت.دكتر كه انگار توي جا ميخكوب شده بود.تلفن را قطع كرد و به سمت دخترك حمله برد: كثافت اين كه شماره شوهر منه!
گيج شده بودم. خودم را در مسير دكتر قرار دادم تا مبادا آسيبي به دخترك برساند.دكتر به عقب هُلم داد. طوري كه عقب عقب رفته به ميز كارش برخورد كردم. توي عمرم به اندازه آنروز از هيچكس كتك نخورده بودم.خواستم از جا بلند شوم اما سرم گيج رفت و خوردم زمين.در اين حال در اتاق باز شد و مامورين امداد با برانكارد به طرفم آمدند.از روي زمين بلندم كرده روي برانكارد گذاشته و مرا بردند.
راستش جناب سروان تا امروز كه پيش شما هستم گيجم و حالم خراب است.من فقط نگران آن زن هستم تا بدانم در مطب دكتر چه بلايي به سرش آمد.تو رو خدا به دادش برسيد.با اینکه بچه ام را از دست داده ام اما حاضرم رضایت بدهم٬ به شرطی که آن زن را ببینم و از سلامتی خودش و بچه اش مطمئن شوم.
"ستاره کلهر"
"در جواب ابلهان آنقدر خاموش ماندیم که گفتند: حرف حساب جواب ندارد!"ستاره كلهر"