قسمت دوم "ویکتوریا"(برگی از خاطرات مشترک من و مش خیرالا!)

            نمی‌دانم از اسب داوود سزار(sezar) كه قولش را داده ام، بگویم یا سگش سزا(seza)!بگذارید اصلن داستان به دنیا آمدن سزا را بگویم يا نه حتا قبل‌تر از آن داستان بارداری مادر با اصل و نصبش ويكتوريا را، تا برسيم به قصه‌ي به دنیا آمدن سزا و باقی ماجرا! برای آشنایی با سزا(seza) و سزار(sezar)  هنوز دفترم خيلي جا دارد. سگ داوود يا بهتر بگويم سگ زنش سارا، ویکتوريا، یک سگ بود ازنژاد اصیل. من چه مي‌دانستم نژاد اصيل چيست؟! اين را در كنار گندم زار وقتي سارا و خواهر زیبایش سيما خودشان را آماده اسب سواري مي‌كردند، سارا گفت. درست همان وقتي كه ويكتوريا مثل دختران توي فيلم هاي خارجي مقابلش زانو زد! سارا بدنش را مثل یک گربه ی خپل كشي ‌داده گفت: مثل صاحبش اصيل و نجيبه! با اينكه داوود از اين حرف قيافه‌اش به هم ريخت، در تاييد و پاچه ليسي حرف همسرش يا الان كه فكرش را مي‌كنم به طعنه! نمي‌دانم، گفت:آره خونواده‌ي اين هم مثل خونواده ي تو اصيلن عزيزم! باورت مي‌شه گاهي حركاتش منو ياد مادرت مي‌ندازه!
مادر سارا چند وقت پيش‌تر، وقتي كه فهميده بود دخترش براي سومين بار حامله شده  ويكتوريا را به عنوان يك هديه يا به قول امروزيها سوپرايز به همراه يك كلفت خوشگل و خوش قدوبالا فرستاده بود که مثلن دوران بارداري براي دخترش سخت نگذرد.که برای بدبخت مصیبتی شد که نگو!  ویکتوريا چند وقتی می‌شد که سر به هوا شده بود.طوری که می رفت و دیگر پیدایش نمی‌شد. وقتی داوود تمام گندمزار و باغ را به اجبار زنش  با مش‌خيرالا دنبالش می‌گشتند اما پیدایش نمی‌کردند، قسم می‌خورد که اگر اینبار پیدایش کند حتمن می‌کشدش! اما قسمش بیخود بود. غلط كرده بود! چرا که از سارا مثل سگ می‌ترسید. خودش خوب مي‌دانست كه تمام زمین‌ها و حتا باغ انار هم صدقه‌ی سر زنش است. به خاطر او هم بود که آنجا برای خودش آقایی می‌کرد. هر چند قيافه‌اش شبيه هنرپيشه‌هاي ايتاليايي بود كه  من با تمام بچگي‌ام آرزو داشتم يك روز زن يكي از آنها شوم.قد بلند،خوش پوش و خوش تیپ٬ با چشماني كمي گود رفته و مردمكي روشن عسلي و صورتي كشيده ی سبزه!اما خب به قول دايي علي چه فايده خاك بر سر  وقتی سارا را می‌دید شروع می‌کرد مثل ویکتوريا برایش پاچه خواري و وق وق کردن! همين كه به قول مادرم شلوارش را كثيف نمي‌كرد جای شکر داشت و خودش كلي بود!
شبها که ویکتوريا آش و لاش،خسته و کوفته مثل سگهاي ولگرد به خانه برمی گشت از ترس داوود مستقیم به کنار سارا می‌رفت و جلوی پایش زانو می‌زد. سارا هم به مش خیرلا دستور می‌داد تا پیش غذای سگ عزیزش را که تمام کرک و پرش ریخته بود و تمام خانه را با موهایش به گند می کشید آماده کند. پیش غذای ویکتور خانم موادش تشکیل می‌شد از كيك لی لی پوت و مقداری سریلاک يا شیر خشک و آب شيرين که مش خیرالا با بیچارگی جلوی ویکتوریا می گذاشت.بعد از پیش غذا هم سر میز شام تکه گوشت بزرگ گوساله ای را برایش می انداخت،مي‌خورد.مش خیرالا هم بعد از غذا ظرف غذاها را با آب و خاك می‌شست تا نجاستشان كاملن از بین برود.در نگاه مش خیرالا موقع شستن ظرفهای غذا و دور ریختن باقی غذاها می‌توانستی هوس خوردن یک تکه گوشت را هم ببيني!اما هرگز به خودش اجازه نداده بود که از غذای خانواده داوود به دهانش بگذارد.اغلب غذايش سيب‌زميني‌هايي بود كه در بوستان كوچك خودش مي‌كاشت. آنها را در پيت حلبي هفده‌كيلويي روغني كه پر از چوب زغال شده  بودكباب مي‌كرد و گاهي هم مي‌گذاشت لاي بقچه‌ي نانش با کمی کره و روغن حیوانی مي‌آورد و با بچه‌ها دور هم با نمک می زدیم مي‌خورديم. همیشه فکر می کردم از داوود خوشش نمي‌آید. یکبار خودم دیدم که داوود صدتومن پول به دور از چشم سارا به او می‌داد ولي او برنداشت.داوود هم ناراحت شد و با لگد زد تمام بند و بساطش را به هم ريخت.داوود گريه مي‌كرد و داد و بيداد و يك چيزهايي هم به زبان لري مي‌گفت كه من نمي‌فهميدم طوري كه فكر مي‌كردم دارد به او فحش مي‌دهد.اما مش خيرالا بيلش را برداشت،انداخت روي دوشش و بي توجه به او رفت. مش خيرالا اعتقاد داشت که تمام خانه و خانواده  داوود نجس هستند.حتا وقتی سعید پسر سه ساله ، موفرفری و چشم سبز زیبای داوود به طرفش می‌رفت او با اکراه آن هم گاهي برای رضای خدا بغلش می‌کرد و بعد از بغل کردنش تمام بدنش را در آب موتورخانه تميز می‌شست، لباسهایش را عوض می کرد و لباسها را در گل می‌خواباند. بعد با تايد کاملن شسته آب مي‌كشيد و  جلوی آفتاب پهنشان می‌کرد.
مش خيرالا مي‌دانست که سارا چقدر نگران سگش است.اوحتا چند وقت پیش به مش خیرالا گفته بود که ویکتوريا عادت شده است.چشمتان روز بد نبیند بیچاره مش خیرالا را مجبور کرده بود که در این مدت برای ویکتوريا جگر کباب کند.به غیر از این تر و تمیزش کند.مش خیرالای بدبخت هم در آن ده،پونزده روز جد و آبادش را دیده بود.حالا هم که یک هفته ای مي‌شد ویکتوريا مشکوک به بارداری بود٬ سارا زنگ زده بود تا دامپزشک بیاید معاینه اش کند!خود سارا هم حامله بود و دو ماهی تا زایمان فرصت داشت و درد بارداری را خوب می فهمید.حتمن برای همین ویکتوريا را خوب درک میکرد و از مش خیرالا می خواست مثل داوود که هوای او را داشت او هم هوای سگش را داسته باشد.
بعد از گذشت دوماهي ویکتوريا توله هایش را به دنیا آورد. اما بعد از زایمان به قول دكتر خانوادگيشان دچار کمبود کلسیم شده تشنج کرد.اما با تزریق کلسیم با دوز بالا سکته کرد و مرد. هفت بچه ی بی مادر ماند و سارا که خودش  با هر بار زايمان دچار افسردگی هم مي‌شد! با مرگ ویکتوریا غمش بیشتر شد.اما داوود از خدا خواسته شش تا از توله‌هاي به قول معروف درجه يك  نژاد اصيل را به دامپزشک خانوادگیاشان به قيمت خوبي فروخت . یکی را هم نگه داشت تا زنش بيشتر از اين دلمرده نشود.برايش جشني گرفتند و  اسمش را هم گذاشتند سزا(seza)!

 ـــــــــ پایان قسمت دوم ــــــ نوشته شده توسط "ستاره كلهر"ــــ مهرماه هزار و سيصد و نود

باغ انار(برگی از خاطرات من و مش خیرالا!)

            آن زمانها سر كوچه‌مان يك باغ بزرگ انار بود.از صبح تا شب در باغ و گندم‌زار به دنبال پروانه‌ها و ملخ‌هايي كه رنگ بالهايشان با هم فرق داشت مي‌دويديم و مسابقه مي‌داديم. هر روز قرار بود يك رنگ خاص را جمع كنيم.يك روز بنفش،يك روز سبز و يك روز صورتي! اين يك مسابقه بود كه بين من و برادرم محسن و بچه هاي محل به صورت يك جور بازي در‌آمده بود.گاهي هم از اين بازي كه خسته مي‌شديم،يك كپه خاك نرم با الك آشپزخانه مادر درست مي‌كرديم و خرخاكي‌هاي بيچاره را مي‌انداختيم داخلش!هركس كپه خاكش زودتر ريزش مي‌كرد و مي‌ريخت برنده بود.وقتي هم كه خرخاكي گيرمان نمي‌آمد،انگشت‌هاي شست دستهايمان را به هم قلاب كرده و مي‌گذاشتيم زير خاك و آرام حركت مي‌داديم و اين كار همان خرخاكي‌هاي پدرسوخته‌اي را كه از دستمان در رفته بودند جبران مي‌كرد.
يك مش‌خيرالهي هم بود كه مي‌گفتند داوود صاحب باغ استخدامش كرده است تا مواظب باغ و گندم‌زارش باشد.خدا بيامرزدش مش خيرالا را.راستش ما كه داوود را زياد نمي‌ديديم.اگر از ما بچه‌ها و حتا پسرش سعيد و دخترش محبوبه كه هم‌بازي ما بودند مي‌پرسيدي صاحب باغ كيست؟ همه مي‌گفتيم:خب معلومه مش خيرالا! مش خيرالا كنار گندم‌زار نزديك باغ انار براي خودش يك بوستان كوچك درست كرده بود كه با عشق در آن صيفي كاري مي‌كرد.طالبي،خربزه،هندوانه،خيار چمبر و ...شايد بيشتر از باغ و گندم‌زار كه حتا به قولي امانت بود، نگران بوستان كوچكش بود كه ما بچه‌ها داغونش نكنيم.هرچند محصولاتش را هم خودش نمي‌خورد به محض اينكه وقتش مي‌رسيد مي‌ريخت داخل فرغون و مي‌آورد مقابل باغ و بچه‌ها را جمع مي‌كرد دور خودش و همه را بين بچه‌ها تقسيم مي‌كرد تا به خانه‌هايشان ببرند. بعد هم يك خربزه يا هندوانه مي‌تركاند و بين بچه‌ها شتري قسمت مي‌كرد و يك قاچي هم خودش مي‌خورد و مي‌رفت.الان كه فكر مي‌كنم مي‌فهمم چه لذتي از زندگي مي‌برد خوش به حالش!كاش مي‌شد من هم يك دنيا داشتم اندازه بوستان مش‌‌خيرالا و آن را با بچه‌ها تقسيم مي‌كردم.
آلونكي هم كنار بوستانش درست كرده بود كه خرت و پرت‌هايش را در آن مي ريخت.براي اينكه نزديك بوستانش نشويم و محصولاتش را حيف و ميل نكنيم يك بار سگ داوود "سزا(seza)" را در آن انداخته درش را قفل كرد  و  ما را برد  تا از پنجره‌اش ببينيم آنجا چه وضعي دارد.يادم مي‌آيد بيلش را به زمين زده و به‌ آن تكيه داد و گفت:اين زندون منه!اوني هم كه توشه گرگمه!هر كسي بخواد به باغچم نزديك بشه با گرگم طرفه!تازه به غير از اين گرگه چندتا مار گنده هم دارم كه خوابيدن كف زمين زندون و شما نمي‌بينيدش!
من كه سزا را خوب مي‌شناختم و هميشه نصف غذايم را از مادرم قايم مي‌كردم تا به او بدهم و سزا هم براي همين مرا خيلي دوست داشت به خيال خودم زرنگي كرده دستش را خوانده،گفتم:برو بابا! اينكه سزاس!
چشمتان روز بد نبيند اين را كه گفتم، مش‌خيرالا سر و ته بغلم كرد و گفت:الان مي‌ندازمت پيشش تا ببيني سزاس يا نه! نمي‌دانم با تمام اطمينان قلبي كه داشتم او خود سزاس، چرا ترسيدم.مي‌دانستم اگر سزا بفهمد كسي مرا اذيت مي‌كند تكه پاره‌اش مي‌كند.اما ترسيدم و شروع كردم به جيغ زدن!سزا كه صداي جيغم را شنيد شروع كرد به پارس كردن و خود را به در و ديوار آلونك كوبيدن!برادرم محسن و بقيه بچه‌ها پا گذاشتند به فرار و من ماندم و مش خيرالا و گرگش!مش‌خيرالا هم دستش را شل كرد تا راه فراريا به قول خودمان راخدا به من بدهد و من هم مثل فشنگ تا خود خانه را دويدم.
غروب كه غذايم را براي سزا بردم اشك در چشمانم جمع شده بود.سزا با چنان سرعتي به طرفم آمد كه ترسيدم و غذا را انداخته و فرار كردم.اما سزا بي‌توجه به غذايش همچنان به دنبالم مي‌دويد.سزا بدو! من بدو! تا اينكه مقابلم ايستاد و من هم درجا ميخكوب شده و مات و مبهوت به چشمانش چشم دوختم.انگار چشمانش پر از اشك و ترديد بود به طرفم آمده و در مقابلم زانو زد و شروع كرد به ماليدن سرش به كفشهاي صورتي‌ام.خيالش كه از بابت آرامش من راحت شد شروع كرد به چرخيدن و طواف كردن دورم و بوكشيدن و من نشستم و شروع كردم بلند بلند گريه كردن!نمي‌دانستم چرا گريه مي‌كنم ولي الان كه فكر مي‌كنم دليل گريه خودم را مي‌فهمم! اما دليل گريه سزا را نه!شايد براي عذاب وجداني بود كه نتوانسته بود در موقع احتياجم كمكم كند.شايد هم براي اينكه ترسيده بود...نمي‌دانم!واقعن نمي‌دانم!
يادش بخير و خدا بيامرزد مش خيرالا كه چكار كرد با خودش و من و آن سگ!  و چه خاطره اي شد برايمان! تازه اين نبود!داوود يك اسب هم داشت كه اسمش "سزار (sezar)"بود.شايد صفحه بعد دفتر خاطراتم را داستان من ، سزار و مش خيرالا پركند.


 ـــــــــ پایان قسمت اول ــــــ نوشته شده توسط "ستاره كلهر"

خاله طوطی!

اي خاله طوطي خودت مي‌دوني
شرشر ناودون رفتم خيابون
بارون خيسم كرد زير ماشينم كرد
يه مرد خيكي دست تو جيبم كرد
دوزاري برداشت ... ↓
اي مرد خيكي كه خيلي شيكي
ما آس خشتیم  تو شاه پيكي
تو آلبوم عکس سوار تانكي
حالا كه تانك نيست رييس بانكي

 ای مرد خسته!
 دنبال هسته!
تراولات هزار تا دسته دسته
جمع می کنی تو فایلا بسته بسته

تی بلا می سر! قوربان اولوم من سنه!
هارا گدیری؟! -------> نبر بـــــــِرار! ------->پولاریمی ور منه!

پولمو بده چیکار دارم کی هستی!
با كي میری، با كي میای، دیشب كجا نشستی!
اون  زيريا روي ميلاد با لیلا
بستني مي‌خوري با طعم طلا!

تو رییسا جون خودت تو خاصی
می ری سفر بازم کجا پلاسي؟
واسه خودت به جون ننم استادی ،
استاد چاپ و ضرب اسكناسي
کی گفته که تو مرد اختلاسی؟!
من که میگم: یه اشتباه بانكيه ----> ممکنه که پيش بياد!
آدمه خب! وسط کاری یهویی دیدی ----> جيش بياد!
حاجی!؛ اوباما به فدات الهی!
پولمو ميدی، من می دونم تو ماهی!


قورباغه دبدم-------> سرشو بريدم!

ـــــــــــــــــــ"ستاره کلهر"

1= نمی خواستم شعر آپ کنم ولی خب پیش اومد. شاید بیشتر به خاطر  کاریکاتور بسیار زیبایی که برای دیدنش بهتره یک کلیک رنجه به روی تصویر بفرمایید تا  کارهای خوب دیگه دوست هنرمند جناب مهجور که البته بنده هیچ آشنایی هم با ایشون ندارم و اتفاقی با وبلاگشون در اثر یه وبگردی ساده برخورد کردم رو هم ببینید و لذت ببرید.
2=عادت به گذاشتن تصویر در وبلاگ ندارم ولی خب گاهی استثنا پیش میاد.

برای دیدن کامل کاریکاتور و کاریکاتورهای خوب دیگر روی تصویر کلیک رنجه بفرمایید!