نمی‌دانم از اسب داوود سزار(sezar) كه قولش را داده ام، بگویم یا سگش سزا(seza)!بگذارید اصلن داستان به دنیا آمدن سزا را بگویم يا نه حتا قبل‌تر از آن داستان بارداری مادر با اصل و نصبش ويكتوريا را، تا برسيم به قصه‌ي به دنیا آمدن سزا و باقی ماجرا! برای آشنایی با سزا(seza) و سزار(sezar)  هنوز دفترم خيلي جا دارد. سگ داوود يا بهتر بگويم سگ زنش سارا، ویکتوريا، یک سگ بود ازنژاد اصیل. من چه مي‌دانستم نژاد اصيل چيست؟! اين را در كنار گندم زار وقتي سارا و خواهر زیبایش سيما خودشان را آماده اسب سواري مي‌كردند، سارا گفت. درست همان وقتي كه ويكتوريا مثل دختران توي فيلم هاي خارجي مقابلش زانو زد! سارا بدنش را مثل یک گربه ی خپل كشي ‌داده گفت: مثل صاحبش اصيل و نجيبه! با اينكه داوود از اين حرف قيافه‌اش به هم ريخت، در تاييد و پاچه ليسي حرف همسرش يا الان كه فكرش را مي‌كنم به طعنه! نمي‌دانم، گفت:آره خونواده‌ي اين هم مثل خونواده ي تو اصيلن عزيزم! باورت مي‌شه گاهي حركاتش منو ياد مادرت مي‌ندازه!
مادر سارا چند وقت پيش‌تر، وقتي كه فهميده بود دخترش براي سومين بار حامله شده  ويكتوريا را به عنوان يك هديه يا به قول امروزيها سوپرايز به همراه يك كلفت خوشگل و خوش قدوبالا فرستاده بود که مثلن دوران بارداري براي دخترش سخت نگذرد.که برای بدبخت مصیبتی شد که نگو!  ویکتوريا چند وقتی می‌شد که سر به هوا شده بود.طوری که می رفت و دیگر پیدایش نمی‌شد. وقتی داوود تمام گندمزار و باغ را به اجبار زنش  با مش‌خيرالا دنبالش می‌گشتند اما پیدایش نمی‌کردند، قسم می‌خورد که اگر اینبار پیدایش کند حتمن می‌کشدش! اما قسمش بیخود بود. غلط كرده بود! چرا که از سارا مثل سگ می‌ترسید. خودش خوب مي‌دانست كه تمام زمین‌ها و حتا باغ انار هم صدقه‌ی سر زنش است. به خاطر او هم بود که آنجا برای خودش آقایی می‌کرد. هر چند قيافه‌اش شبيه هنرپيشه‌هاي ايتاليايي بود كه  من با تمام بچگي‌ام آرزو داشتم يك روز زن يكي از آنها شوم.قد بلند،خوش پوش و خوش تیپ٬ با چشماني كمي گود رفته و مردمكي روشن عسلي و صورتي كشيده ی سبزه!اما خب به قول دايي علي چه فايده خاك بر سر  وقتی سارا را می‌دید شروع می‌کرد مثل ویکتوريا برایش پاچه خواري و وق وق کردن! همين كه به قول مادرم شلوارش را كثيف نمي‌كرد جای شکر داشت و خودش كلي بود!
شبها که ویکتوريا آش و لاش،خسته و کوفته مثل سگهاي ولگرد به خانه برمی گشت از ترس داوود مستقیم به کنار سارا می‌رفت و جلوی پایش زانو می‌زد. سارا هم به مش خیرلا دستور می‌داد تا پیش غذای سگ عزیزش را که تمام کرک و پرش ریخته بود و تمام خانه را با موهایش به گند می کشید آماده کند. پیش غذای ویکتور خانم موادش تشکیل می‌شد از كيك لی لی پوت و مقداری سریلاک يا شیر خشک و آب شيرين که مش خیرالا با بیچارگی جلوی ویکتوریا می گذاشت.بعد از پیش غذا هم سر میز شام تکه گوشت بزرگ گوساله ای را برایش می انداخت،مي‌خورد.مش خیرالا هم بعد از غذا ظرف غذاها را با آب و خاك می‌شست تا نجاستشان كاملن از بین برود.در نگاه مش خیرالا موقع شستن ظرفهای غذا و دور ریختن باقی غذاها می‌توانستی هوس خوردن یک تکه گوشت را هم ببيني!اما هرگز به خودش اجازه نداده بود که از غذای خانواده داوود به دهانش بگذارد.اغلب غذايش سيب‌زميني‌هايي بود كه در بوستان كوچك خودش مي‌كاشت. آنها را در پيت حلبي هفده‌كيلويي روغني كه پر از چوب زغال شده  بودكباب مي‌كرد و گاهي هم مي‌گذاشت لاي بقچه‌ي نانش با کمی کره و روغن حیوانی مي‌آورد و با بچه‌ها دور هم با نمک می زدیم مي‌خورديم. همیشه فکر می کردم از داوود خوشش نمي‌آید. یکبار خودم دیدم که داوود صدتومن پول به دور از چشم سارا به او می‌داد ولي او برنداشت.داوود هم ناراحت شد و با لگد زد تمام بند و بساطش را به هم ريخت.داوود گريه مي‌كرد و داد و بيداد و يك چيزهايي هم به زبان لري مي‌گفت كه من نمي‌فهميدم طوري كه فكر مي‌كردم دارد به او فحش مي‌دهد.اما مش خيرالا بيلش را برداشت،انداخت روي دوشش و بي توجه به او رفت. مش خيرالا اعتقاد داشت که تمام خانه و خانواده  داوود نجس هستند.حتا وقتی سعید پسر سه ساله ، موفرفری و چشم سبز زیبای داوود به طرفش می‌رفت او با اکراه آن هم گاهي برای رضای خدا بغلش می‌کرد و بعد از بغل کردنش تمام بدنش را در آب موتورخانه تميز می‌شست، لباسهایش را عوض می کرد و لباسها را در گل می‌خواباند. بعد با تايد کاملن شسته آب مي‌كشيد و  جلوی آفتاب پهنشان می‌کرد.
مش خيرالا مي‌دانست که سارا چقدر نگران سگش است.اوحتا چند وقت پیش به مش خیرالا گفته بود که ویکتوريا عادت شده است.چشمتان روز بد نبیند بیچاره مش خیرالا را مجبور کرده بود که در این مدت برای ویکتوريا جگر کباب کند.به غیر از این تر و تمیزش کند.مش خیرالای بدبخت هم در آن ده،پونزده روز جد و آبادش را دیده بود.حالا هم که یک هفته ای مي‌شد ویکتوريا مشکوک به بارداری بود٬ سارا زنگ زده بود تا دامپزشک بیاید معاینه اش کند!خود سارا هم حامله بود و دو ماهی تا زایمان فرصت داشت و درد بارداری را خوب می فهمید.حتمن برای همین ویکتوريا را خوب درک میکرد و از مش خیرالا می خواست مثل داوود که هوای او را داشت او هم هوای سگش را داسته باشد.
بعد از گذشت دوماهي ویکتوريا توله هایش را به دنیا آورد. اما بعد از زایمان به قول دكتر خانوادگيشان دچار کمبود کلسیم شده تشنج کرد.اما با تزریق کلسیم با دوز بالا سکته کرد و مرد. هفت بچه ی بی مادر ماند و سارا که خودش  با هر بار زايمان دچار افسردگی هم مي‌شد! با مرگ ویکتوریا غمش بیشتر شد.اما داوود از خدا خواسته شش تا از توله‌هاي به قول معروف درجه يك  نژاد اصيل را به دامپزشک خانوادگیاشان به قيمت خوبي فروخت . یکی را هم نگه داشت تا زنش بيشتر از اين دلمرده نشود.برايش جشني گرفتند و  اسمش را هم گذاشتند سزا(seza)!

 ـــــــــ پایان قسمت دوم ــــــ نوشته شده توسط "ستاره كلهر"ــــ مهرماه هزار و سيصد و نود