(برگي از خاطرات مشترک من و مش خیرالا)آقای گایینی

             آقاي گاييني هر وقت خانه داوود مي‌آمد حالش خوب بود. اما وقتي مي‌رفت همه‌ا‌ش گيج مي‌زد و تلو تلو مي‌خورد. يادم مي‌آيد يك ‌دفعه موقعي كه كنار گندمزار مقابل سارا خم شد تا دستش را ببوسد٬  يكهو گوزيد. سارا به روي خودش نياورد. اما من و محبوبه كه داشتيم گندم‌هاي سوخته را از روي زمين جمع مي‌كرديم، شنيديم.  بچه‌ي بي‌شعوري بودم. خنديدم و داد كشيدم:"هر كي گوزيد و باد داد، اول خودش خبر داد!" اين را كه گفتم، داوود در حالي كه سعي مي‌كرد خنده‌اش را نگه دارد، داد كشيد:"گمشو پدرسوخته!" من مي‌دويدم و  داد مي‌زدم:"گوزو! گوزو!"محبوبه و سعيد و محسن هم به دنبال من مي‌دويدند و داد مي‌زدند:"گوزو! گوزو!" بعد از آن بود كه  در خيالات كودكانه‌ام تصور مي‌كردم، اگر يك سوزن به شكم گاييني بزنند شكمش سوراخ مي‌شود و او هم مثل يك بادكنك گوزي در هوا مي‌چرخد و ابنقدر اينور و آن‌ور مي رود و صدا مي‌دهد تا شكمش كوچك ‌شود.
آقاي گاييني كنار قبرستان آدمها،  يك قبرستان ماشين داشت كه پسر بچه هايي كه آرزو داشتند يكروز راننده شوند، مي‌رفتند آنجا و مثلن رانندگي مي‌كردند. برادرم رضا گفته بود:"هيچ‌وقت حق نداريم وارد قبرستان ماشينها شويم" مي‌گفت: "اگر بفهمد آن دور برها رفته‌ايم، ما را با ماشينهاي كهنه آتش مي‌زند". من و محسن هيچ‌وقت جرات نكرديم وارد آنجا شويم. گاييني كه آنطرف ها پيدايش نمي‌شد، يك نگهبان گذاشته بود كه آنهم مردم مي‌گفتند معتاد است. آن موقع ها مثل الان نبود كه معتاد از سر و كله ات بالا برود كه به خودت هم شك كني نكند معتادي! معتادها خيلي ترسناك بودند.اگرمي‌گفتند، يكي معتاد است مانند اين بود كه بگويند يك قاتل زنجيره‌اي در شهر آزادانه در رفت و آمد است و دارد راه به راه آدم مي‌كشد. اگر شك مي‌كردي يك نفر معتاد شده از صد كيلومتري‌اش هم فاصله مي‌گرفتي. شايد هم به خاطر آن مرد معتاد بود كه رضا به من و محسن اجازه نمي‌داد به آنجا برويم .
مش خيرالا از گاييني هم بدش مي‌آمد.اما با پسر گاييني اميرعباس خيلي جور بود.پسر گاييني شانزده ساله بود.پشت لبش تازه سبز شده بود و سيبيل داشت.از آن سيبيل‌هايي كه من خيلي بدم مي‌آمد.آخر جلوي گودي بيني‌اش مو نداشت.دور لبش هم يكي درميان بود.از مرد سيبيلو بدم مي‌آمد از اينطور سيبيل‌ها كه ديگر نگو! چندشم مي‌شد.
خانه‌ي گاييني نزديك خانه‌ي داوود بود. چسبيده بود به خانه‌ي علي شيرفروش، كه او هم گله دار بود. به غير از گله داري  شير فروشي هم مي‌كرد براي همين به او مي‌گفتند:" علي شيرفروش" و به زنش مي‌گفتند:" زن شير فروش".خيلي هم نكشيد گاييني خانه‌شان را خريد وداوود تمام گله و زمينهايش را و آنها هم از محله ما رفتند.
بگذريم. بگذاريد از گاييني بگويم. عباس پسر گاييني بر خلاف پدرش كه با داوود جور بود با مش خيرالا گرم مي‌شد. وقتي پدرش با داوود و زنش در گندمزار به عيش مشغول بودند، او مي‌رفت و كنار مش خيرالا كه از ترس داوود بعد از آن كتكي كه بهش زده بود، بي اعتنا به جيغ و ويغ هاي سارا خودش را در آلونكش حبس مي كرد تا مهماني‌شان تمام شود.
از نظر من گاييني زشت بود. درست مثل خرسي كه برادرم  رضا عكسش را چسبانده بود به در كمدش تا ما به وسايلش دست نزنيم. گاييني رويش كه سياه بود هيچ، دور چشمانش سياه‌تر بود .صدايش كلفت بود و حرف هم كه مي‌زد انگار داد مي‌كشيد.اما امير عباس برعكس او لاغر بود و قد بلند. صورتش يك‌دست گندمي بود. موهاي قهوه‌اي مجعد بلندش را فرق باز كرده روي دوشش مي‌ريخت.طوري كه مثل بازيگر فيلمهاي سامورايي روي چشمش را مي‌گرفت. يكبار به مادرم گفتم:"من فكر مي‌كنم امير عباس پسر داووده٬ آخه خوشگله". مادرم چشم غره‌اي به من رفت و گفت:"خاك بر سرت كنن بچه، گناه مردم رو نشور" معني حرف مادرم را نفهميدم.نمي دانستم كه شباهت امير عباس به داوود چه ربطي به شستن گناه دارد؟!
من٬ زن و دختر گاييني را هم ديده بودم.آنها هيچ وقت از خانه بيرون نمي‌آمدند.وقتي هم گاهي ماه‌هاي محرم و صفر به مسجد مي‌آمدند، چنان چادرشان را روي صورتشان مي‌گرفتند كه به غير از دماغشان چيزي ديده نمي‌شد. هر دوي آنها سفيد مهتابي بودند. نه از آن سفيدهايي كه سارا بود. انگار مي‌شد زير پوستشان جريان خون را ديد. سبزي رگهاي دستشان ديده مي‌شد. راستش خيلي دوست داشتم من هم مثل ليلا دختر گاييني سرخ و سفيد بودم.لبش شبيه دانه هاي  انار مش خيرالا سرخ  و براق بود. يكبار مش خيرالا از من و محسن خواهش كرد كه براي آنها بقچه‌ي اناري را ببريم. نزديك خانه‌شان امير عباس و برادرم رضا با بچه هاي هم سن و سالشان داشتند فوتبال بازي مي‌كردند. رضا به طرفمان آمده پرسيد:" كجا مي‌رويم" من هم بقچه انار را نشانش داده گفتم:" براي ليلا مي‌برم" او هم مانع نشد و اجازه داد تا برويم. محسن به دنبال رضا دويد و من تنها به خانه‌شان رفتم.
حياطشان بزرگ بود. وسط حياط يك حوض كوچكي هم بود كه يك گربه همه‌ش اينور و آنور مي‌پريد تا بلكه بتواند ماهي گلي را كه در آن است شكار كند. هميشه يك هندوانه هم وسط حوضشان ولو بود. حالا كه نزديك پاييز هم بود باز هندوانه داشتند. آنوقت ده روز پيش‌ كه من به بابام گفته بودم هندوانه بخرد، او گفته بود:"هندوانه كجا پيدا مي‌شود بچه؟چه چيزا هوس مي‌كني تو!"
دختر گاييني كنار باهارخواب نشسته بود و داشت يك بافتني بنفش خوش رنگ مي‌بافت. كنارش نشستم و شروع كردم با النگوهايش بازي كردن. ليلا خيلي شبيه مادرش بود.او هم مثل مادرش حتا در خانه‌شان هم  روسري سرش  مي‌كرد. همانطور كه با النگوهايش بازي مي‌كردم از من خواست تا برايش يك شعر بخوانم. من هم تازه شروع كرده بودم به چرت و پرت گفتن و سر هم كردن كلمات قلمبه سلمبه در مورد يك دختر خوشگل و النگوهاش كه  يكدفعه اميرعباس سراسيمه وارد شد و دستم را گرفت. با عجله به بيرون از خانه پرتم كرد و  به لبلا هم گفت: "ليلا بدو برو زيرزمين درم رو خودت ببند.مرتيكه دوباره مست كرده داره مياد."
گاييني را ديدم كه كمربند به دست داشت مي‌آمد . در رفتم و پشت يك تير چراغ برق قايم شدم. بعد هم صداي جيغ و داد٬ التماس٬ ناله و نفرين بود كه محله را برداشت. من نمي‌دانستم مست كردن يعني چي؟ فكر كردم هركس كمر بند دستش بگيرد و عصباني شود خب حتمن مست كرده است. براي همين يكبار بعدترها توي كوچه داشتم با پسرها گل كوچيك بازي مي كردم دايي‌ام رسيد و  كمربندش را باز كرد مرا زد به خانه فرار كردم و پشت مادرم قايم شده٬گفتم:"مرتيكه  مست كردي؟" كه چشمتان روز بد نبيند مادرم كمر بند را از دست دايي‌ام گرفت و او هم شروع كرد به زدن من. من هم فرار كردم توي دستشويي و در را به روي خودم بستم  داد زدم:"حالا چرا دوتاييتان با هم مست مي‌كنيد؟نميشه يكي يكي مست كنيد؟"
به فكرم هم نمي‌رسيد اين حرف بدي باشد. چون اميرعباس هيچوقت حرف بد نمي زد. او حتا به من چندبار گفته بود كه براي اين دوستم دارد كه كه هيچوقت حرفهاي زشت نمي زنم.اميرعباس فكر مي‌كرد من اصلن حرف زشت بلد نيستم. من هم توي دلم تمام حرفهاي زشت و بي ادبي را مرور مي كردم و با خودم مي گفتم:اتفاقن خيلي هم بلدم فقط نميگم.

 

پایان قسمت هفتم ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ستاره كلهر ـــــــــــــــــــــــــ آذر۹۰


سبزنوشت:قسمتهای قبل در پستهای گذشته همین وبلاگ.

(برگي از خاطرات مشترک من و مش خیرالا)بچه‌هاي محله و بچه‌هاي داوود

              محبوبه هميشه به علاقه‌ي مش‌خيرالا به من حسودي‌اش مي‌شد. يكبار به من گفت": مش خيرالا باهاتون فاميله؟" گفتم: "نخير!" گفت: "دروغو! پس چرا تو و داداشتو اينقده دوس داره؟ها؟! تازه خودم شنيدم به مامانت مي‌گف خواهرم." نمي‌دانم مش خيرالا را با اينكه خيلي دوست داشتم ولي خجالت مي‌كشيدم اگر فاميلمان باشد. وقتي كه محبوبه اينطور حرف مي‌زد دلم مي‌خواست روي صورت سبزه‌اش كه هيچ نشاني از سارا نداشت چنگ بزنم!
رضا شش سالي از من و محسن بزرگتر بود. اينطور نبود كه مادرم ما را به حال خودمان رها  كرده باشد! انگار باديگاردمان بود. درست سر بزنگها مي‌رسيد. دست بزني هم داشت كه نگو! مادرم هم آقا بالا سرش كرده بود. اجازه داده بود  اگر يك‌وقت خطايي مي‌كنيم يا حتا نمي‌كنيم و او دلش هواي كتك زدنمان را كرده، تنبيه‌مان كند. راستش وقتي از طرف ما اشتباهي صورت مي‌گرفت، من و محسن اول از زير سيم اضافي دوچرخه رضا رد مي‌شديم و بعد اگر لازم بود مادرم هم يك نوازش محكمي مي‌داد. مادرم لپ هايمان را مي‌گرفت و بلندمان مي‌كرد. اسمش را هم گذاشته بود هلي‌كوپترعراقي! وقتي مي‌گفت: هلي كوپتر عراقيتان مي‌كنم! حساب كارمان را مي‌كرديم و مثل يك بچه گربه رام مي‌شديم. اگر كار آنقدر بيخ داشت بعد از مادر هم پدرم حسابي به خدمتمان مي‌رسيد. الان كه فكر مي‌كنم پدرم فقط محسن را مي‌زد. من بيشتر ترس از كتكش را داشتم تا كتك. يادم نمي‌آيد يكبار هم پدرم كتكم زده باشد. فكر كنم محسن هم يكبار بيشتر كتك نخورد. آن‌هم وقتي مادرم چقلي‌اش را كرد پدرم با انبردست گوشش را گرفت و كشيد كه جيغ مادرم به هوا بلند شد. كه خاك برسرم كردي، اين چه طرز بچه ادب كردن است مرد؟! پدرم يك پس گردني هم كه صداي ناله‌اش تمام محله را هم برداشته بود به محسن زده، به مادرم گفت:'' همينه! من بهتر از اينا بلد نيستم.'' شايد براي همين مادرم بعد از آن هيچوقت به خودش اجازه نداد چقلي بچه‌هايش را پيش پدرم بكند. شايد هم پدرم با اينكارش مادرم را تنبيه كرد يا يك جور حالي‌اش كرد كه تربيت بچه‌ها را به عهده او گذاشته و به خودش ارتباطي ندارد.فقط بيچاره محسن كه گوشش تا چند روز بدجور كبود شده بود. اما من براي اينكه دچار سرنوشت محسن نشوم انبردست پدرم را انداختم توي چاه خانه همسايه كه تازه داشتند مي‌كندند. چند روز بعد هم پدرم انبردستش را توي ابزار كار همسايه ديده بود اما به قول خودش به رويش هم نياورده بود.
بر عكس ما محبوبه و سعيد فقط از پدرشان كتك مي‌خوردند. آن‌هم نه يكبار و دوبار روزي چندين بار زير چكمه‌هاي داوود لگد مي‌شدند. بيشتر وقتها سارا چقلي‌اش را مي‌كرد و داوود را مي‌انداخت به جانشان!
محبوبه سبزه بود و بقول خاله‌ام با نمك. صدايش كمي خش داشت و اين با صورت سبزه‌اش هم هارموني زيبايي داشت.خيلي شبيه داوود بود. موهايش بلند و فرفري قهوه‌اي رنگ ، چشمان عسلي و كمي گود رفته. ابرواني مشكي و پيوسته كه نشاني كمرنگ از دختركان قاجار داشت. وقتي كه داوود كتكش مي‌زد مژگان سياه و فردارش رشته رشته مي‌شد. گويي كه ريمل و فرمژه زده باشد. او هم سن و سال من بود و برادرش سعيد با محسن هم‌سن بود. گاهي احساس مي‌كردم كه سارا نامادري بچه‌هاست. از وقتي هم كه سولماز به دنيا آمده بود، در فكر و خيال كودكانه‌ام به يقين هم رسيده بودم.آخر سولماز خيلي شبيه سارا بود.
سولماز اصلن در سر طاس و سفيدش يك تار مو هم نداشت. بعد از دو ماه كه از به دنيا آمدنش مي‌گذشت تازه چندتايي پرز در‌آورده بود. صورتش  از سفيدي بيشتر شبيه كاغذ نقاشي بود. برعكس خواهرم مريم كه او هم تقريبن هم سن او بود. اما مريم سبزه  بود با موهاي مشكي پر كه حتا روي پوست بدنش را هم مو پوشانده بود. وقتي با سولماز مقايسه‌اش مي‌كردم خدا را شكر مي‌كردم كه مادرم نژاد اصيل نيست. وگرنه خواهر من هم مثل سولماز شبيه تكه گوشت مرغي مي‌شد كه پوستش را لخت كرده باشند.
سارا از بس كه بچه‌ها را منع كرده بود با ما بازي كنند ديگر خودش خسته شده بود و بي‌خيال. بچه‌ها گوش به حرفش نمي‌دادند. يكبار كه به محبوبه گفت با من بازي نكند. محبوبه در جوابش گفت:'' مي‌خوام بازي كنم.به تو چه؟'' با خودم گفتم'': خوش به حالش!عجب جراتي دارد؟ اگر من به مادرم بگويم"به تو چه"نمي‌دانم چه بلايي سرم مي‌آورد.'' ما مثل برده‌ها هر چه مادرمان مي‌گفت گوش مي‌داديم. بدون اجازه‌اش حتا نفس هم نمي‌كشيديم. كتكمان هم مي‌زد.اما باز هم از سارا بيشتر دوستش داشتيم. شايد براي اينكه مادرمان از يك نژاد معمولي بود. سارا يكبار وقتي دخترش را دعوا كرد گفت: تو هم مثل پدرَ پدر سگت بي رگ و ريشه اي. بايدم با اين توله سگاي ولگرد بازي كني.
از اين حرفش خوشم نيامد و در همان عالم بچگي براي اينكه طعنه‌اش را جبران كرده باشم دست محبوبه را كشيده گفتم:'' بيا بريم خانوم بي ريخته راست ميگه. تو هم مثل مايي. براي همين  شبيه اون  لك‌لكي زشت نيستي! بدو بريم بازي كنيم.'' زير چشمي هم نگاهي به صورتش انداختم كه حس كردم دماغش از عصبانيت سرخ شده بود.از اين كه جوابش را مي‌دادم با تمام بچگي‌ام احساس خوبي داشتم.اما احساس بدي هم داشتم. چون هميشه مادرم مي‌گفت:'' بي ادبي گناهه و آدم نبايد جواب بزرگترها رو بده. حتا اگر بزرگترا اشتباه بگن''!
وقتي كه داشتيم خرخاكي بازي مي‌كرديم محبوبه به من گفت: تو خيلي شبيه مامانتي! ولي من و سعيد اصلن شبيه مامانم نيستيم.  كمي فكر كردم و با سادگي بچه‌گانه اي گفتم:'' شايد دزديدنتون. شايدم فقط بچه‌ي باباتونيد.'' محبوبه دستش را از زير خاكها بيرون آورد و گردنش را كج كرده گفت:''يعني چي؟!'' گفتم:'' يعني نداره. شما هم خيلي شبيه باباتونيد.'' بعد داستان دختر و پسري را كه نامادري‌اش مادرشان را كشته بود برايش گفتم و در ادامه اش هم گفتم: ''من كه مطمئنم سارا مامان واقعيت رو كشته و جاشو گرفته. يا يه جاي خونتون زنداني‌ش كرده. برو همه جاي خونه‌رو بگرد و مامانتو پيدا كن.'' محبوبه هميشه حرفهايم را باور مي‌كرد. مطمئن بود كه هيچوقت اشتباه نمي‌كنم. او بيشتر شبيه بك حيوان دست‌آموزي بود كه يا كارهايم را تقليد مي‌كرد يا دستوراتم را اجرا مي‌كرد. هر چند بيشتر بچه‌هاي محله همينطور بودند.دختر و پسر نداشت. محبوبه بعد از آن دو سه روزي پيدايش  نشد. وقتي كه آمد فهميدم مريض شده. مي گفت: همه‌ي سوراخ سنبه‌هاي خانه را گشته اما مادرش را پيدا نكرده. حتا  به سارا هم گفته بود تو مادرم نيستي چون زشت لك‌لكي هستي. او زده بودش و در عوض محبوبه  توي صورت سارا تف  كرده بود.
مش خيرالا ‌گفت: كار بدي كرده‌ام كه اين را به محبوبه گفته‌ام. بعد براي محبوبه و من  قصه به دنيا آمدن محبوبه و سعيد  را تعريف كرد و به او گفت'': او خيلي شبيه مادربزرگ پدري‌اش است.'' محبوبه اين را كه شنيد انگاردنيا را به او داده باشند. بلند شد و دويد به دنبال پروانه اي كه كمي آن‌طرف‌تر روي يك بابونه وحشي نشسته بود.اما من باور نكردم براي همين پرسيدم:''مگه داوود هم بابا مامان داره؟!''
مش خيرالا از جايش بلند شد و بيلش را روي دوشش انداخت و رفت. من هم ايستادم و پشت سرش داد زدم:" اگه راست ميگي تو اينا رو از كجا مي‌دوني؟مگه تو مادر داوود رو ديدي؟" اما مش‌خيرالا هيچكدام از سوالهايم را جواب نداد و رفت.
يك ملخ روي يك تكه سنگ نشسته بود كه مثل برق پريدم و گرفتمش و به دنبال محبوبه دويده، صدايش كردم تا بلكه گولش زده ملخم را با پروانه‌اش عوض كنم.


پایان قسمت ششم ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ستاره كلهر ـــــــــــــــــــــــــ آذر۹۰


سبزنوشت:قسمتهای قبل در پستهای گذشته همین وبلاگ.