روشنایی بهانه ای بیش نبود.

 روشنایی بهانه ای بیش نبود.

 

 

برای شروع باید از ابتدا نوشت. اما من که نمی دانم ابتدای داستان دقیقن از کجا بود و اولین کسی هم که این کار را کرد، که بود و از کاری که می کرد چه منظوری داشت؟ شاید هم اشتباهن موجب شد که چنین رفتاری در جامعه انسانی رواج پیدا کند و جرقه ی اولین شایعه سازی هم از یک واقعیت که بعدها انکار شده بود، رقم خورد. شاید در شهر سوخته شخصی خبری شنید و آن را به سمع و نظر اهالی شهر رسانید، اما چندی بعد این خبر حتا به دروغ تکذیب شد و از آنجا اولین شایعه سازی ها هم آغاز شد. مردم همیشه از ایده ها و افکار جدید استقبال می کنند. اهالی شهر سوخته نیز از جمله کسانی که بیشتر از دیگران، دلواپس مردم بودند، آنقدر شایعه سازی کردند که آخرش منجر به سوختن و نابودی شهر سوخته شد. شاید هم شایعه باشد و اصلن شهر سوخته نسوخته باشد! به هر جهت این کار از یک جایی شروع شده است. مسلمن شایعه که از اول وجود نداشته! به ضرث قاطع هم می توان گفت: اولین شایعه ساز هم شخص حضرت آدم نبوده! اما طبق شواهد و قراین به دست آمده در طول تاریخ می توانست کار مادرمان حوا بوده باشد. اما امکان ندارد. به نظر می رسد تا مدتها بر روی زمین شایعه سازی وجود نداشته است. لااقل تا زمانی که آدم و حوا بر روی زمین دوتایی به خوبی خوشی زندگی می کردند. گندم می کاتند و اولین مرغ یا تخم مرغ را پیدا کردند و نانی پخته دوتایی نیمرو خوردند. از آنجا که آدمهای بیشتری نبود تا شایعه سازی رواج پیدا کند، نیازی نیز به شایعه سازی نبود. من که گیج شدم! هر چه هست در حال حاضر قرن های زیادی از آن دوران گذشته و شایعه سازی یکی از اصلی ترین ابزارهای زندگی بشریت شده است. و جالب این است که مردم علاقه ی بیشتری هم از تکنولوژی به این ابزار توخالی نشان می دهند. در اصل تکنولوژی را برای شایعه سازی می خواهند. بگذارید یک مثال بزنم؛ کسی بدش نمی آید که در این لحظه پیامی به دستش یرسد با این مضمون: در فلان برند لبنیات بزرگ که تولید کننده ی هشتاد درصد نیازهای مردمی کشور است: جنین موشی پیدا شده به اندازه ی یک جوجه کلاغ! این خبر چندش آور آنها به شدت به وجد می آورد طوری که با لذت فراوارن برای دوستانشان تعریف می کنند، آن هم در حالیکه یک ساعت پیش خودشان ماست همان برند را همراه غذا نوش جان کرده یک لیوان دوغش را هم روش! به کسی بر بخورد یا نه؛ فرقی نمی کند، واقعیت امر همین است که گفتم. در این چند قرن اخیر ساخت شایعه از بزرگترین اکتشافات جامعه بشری بود که بیشتر از کشف ادیسون به ملت حال داد. حتا می شود بدون اغراق اذعان داشت که ادیسون هم برق را اختراع کرد تا به کمک شایعه سازی در دنیا بیاید، وگرنه روشنایی بهانه ای بیش نبود.

ایشالا دور بعدی!

ایشالا دور بعدی!

وزیر جان! الکی نیست که؟ فکر کردی به همین راحتی هاست؟ به شما که فضلی می گویند! از وجنات حضرت عالی مشخص است که یک سر و گردن فضلتان بیشتر از  ایشان است. این چه حرفی است؟ گفتی: شیرینی انتخابات را با اخبار جعلی تخلفات تلخ نکنید، تمام شد رفت؟  فکر کنید که یک دربی پرسپولیس و استقلال داریم سالی دوبار، حتا گاهی هم بیشتر برگزار می شود، ما هوادارها آن را می بازیم چه حالی می شویم؟ خودم دیدم؛ طرف ستاره ی سینما بود، یک اشکی در باخت تیم محبوبش می ریخت انگار دور از جان خبر درگذشت مادربزرگ دختر عمه ی نود و چهار ساله ی همسایه شان را برایش آورده بودند! دل آدم برایش خون می شد. جوری می گفت که ناداوری شده و چهارشان زیر سوال رفته ، دلت می خواست آرتیست معروف فیلمهای هالیوودی را که همیشه نقش تروریست آمریکایی را بازی می کند، با آن تفنگ دقیقش استخدام کرده، بفرستی تا حق داور را کف دستش بگذارد. حالا اینکه دیگر جای خود دارد. هر چهار سال یکبار انتخابات ریاست جمهوری برگزار می شود، بعد یکهو این دربی ملی را با اختلاف نه یک میلیون، نه دو میلیون؛ بلکه حدود ده میلیون رای ببازی؟ خدا قسمت نکند، اینطور چهارت زیر سوال برود؛ آن هم با چه تصوری؟ چه خیال می کردی چه شد؟  نه تنها پیش خودت خیال می کردی، بلکه در روزنامه ات  چهار سال بر علیه اش تخیلاتت را منتشر کرده بودی که حالا این آقا مگه این چهارسال چکار کرده؟ هیچ کاری نکرده! برجام که هیچی! ورق پاره است،  ایشالا ترامپ برنده شده، پاره اش کند بیاندازد تو سطل زباله ی کاخ سفید!. ظزیف هم که اصلن ظریف نیست. مثلن به غیر از خنده هاش  چه ظرافتی دارد؟ آن صد تا هواپیما را هم بگذار لب  فرودگاه به جایش بنزینش را بفرست سر سفره ی ملت! تورم هم چه هفت درصو، چه هفتصد در صد! آب که از سر گذشت، چه یک وجب، چه ده وجب! بعد آنقدر اینها را در نشریه ات تکرار می کردی که ملکه ی ذهنت شود. روز رای گیری به خودت نمی گفتی: مطمئنم که رای نمی آورد. صد در صد رای نمی آورد. اصلن رای نمی آورد. ایشالا که رای نمی آورد. تو رو خدا رای نمی آورد.. فضلی جان! تمام اینها را تصور کن! حالا کاملن با او و دوستانش همزاد پنداری کن! ببین چه حالی می شوی ببینی: ترامپ که جرات پاره کردن برجام را نداشت، وعده های او هم در مورد برجام مثل یارانه ی دویست و پنجاه میلیونی وعده  سر خرمن بود تا رای جمع کند. دست آخر هم رای گیری را  کسی که خیال می کردی چهار سال نشسته جلوی تلوزیون با  گرمکن ورزشی، دربی نگاه می کرده؛ با اختلاف ده میلیونی  و یک رای با ارزش میرزآقا برنده  شود؟  من مطمئنم دبه که سهل است، تانکرهای نفتکش جهان را از وسط دریا در آورده مدعی می شدی که: نه تنها تخلف بلکه تقلب شده است.  سپس آنقدر این جمله را برای خودت تکرار می کردی که ملکه ی ذهنت شده، دور از جان! توهم می زدی که بیست و چهار ملیون و میرزآقا هم تقلبی بودند. خودت را ناراحت نکن وزیر جان! سختیش  برایشان همین چهار سال است، چهار سال زدند، کوبیدند، تخریب کردند چه شد؟ چهار سال هم روش! جای حرص خوردن بیا کنار بچه ها و به  شادی انتخاباتی ات برس و همپای دوستان بگو: ایشالا دور بعدی! خاوری را هم با خودت بیاور، ما با ایشان کار داریم!

رای اول توی صندوق برای من است

رای اول توی صندوق برای من است

 

باور کنید اگر می دانستم یکی یکدانه رای من اینهمه روی برخی دوستان  تاثیر گذاشته که صفحه های مجازی ام  را مورد حمله قرار می دهند، بعد از همان دور اول که به آقای ممنوع التصویر رای دادم هر جا که رای گیری می شد. چادر  چاقچول کرده، آفتاب نزده می رفتم زنبیل گذاشته توی صف می ایستادم و رای می دادم. چه می دانستم؟ می گفتم: با رای من که آب از آب تکان نمی خورد، خیال کردید طرف گیر این یک عدد رای من است؟ ولمان کنید، من که رای نمی دم، شمام به قول شاعر: می خوای بده، می خوای نده!

اما دیدید که رفتم رای دادم و اتفاقن به لطف همان یک رای با ارزش همانی شد که باید می شد. با رای من مملکت تکانی خورد در اندازه ی زلزله ی بم! همین یک رای دکتر را رئیس جمهور کرد. چه شانسی آورد آقای دکتر! اگر من نبودم الان نمی توانست لبخند زنان آن بالا نشسته، در جمع دوستان رسانه های جهانی با رقبای پیشین شوخی کنن. آنهایی هم که کاندیدایشان رای نیاورد، بروند آب را بریزند پای درخت دانششان بلکه برگ و باری گرفته، شاید ثمر هم داد، یک چیزهایی دستگیرشان شد و  پی به علت رای نیاوردن کاندیدای مورد علاقه شان  بردند.  می دانم انتظار داشتید  حرفهایم را طور دیگری بخوانید که قبلن توسط همان ها به ما گفته شده بود.  اما خب، از شما بعید است. چرا چنین فکری کردید؟ چرا باید انتظار داشته باشید که ما هم آنطور صحبت کنیم که ایشان صحبت می کنند؟ همانهایی را بگوییم که آنها به ما می گویند؟ ما نیز واژه سازیمان الگو گرفته از ایشان باشد. واژه ها بی گناهند! می شود آنها را به اندازه ی فرهنگ ادبیات یک سیاست مدار ادیب بالا بردد و یا به اندازه ی سیاست مدار بی ادبی مثل ترامپ جوید. مخصوصن هم اسم از ترامپ بردم که عده ای به خودشان نگیرند، فکر کنند منظورمان به آنها بود. می دانید که از قدیم گفته اند: تو حرفت را بزن، صاحبش خودش رسیده آن را بر خواهد داشت. حالا ما هم  دیدیم ترامپ همین دور و برهاست، گفتیم تا نرفته، سهمش را برداشته برود. به هر حال به قول دکتر: هر چند برخی آن را هم دوست دارند، ولی ما سطح پایینش را نمی پسندیم، چه هنر باشد، چه ادبیات!  درست است که ادبیات هنری ورای دیگر هنرهاست.  برای همین در کودکی بارها توی کتاب هنر به خط خوش می نوشتیم: ادب مرد به ز دولت اوست!

بگذریم! بگذارید بگویم این روزها که مورد اعتراض برخی دوستان خودی و نخودی قرار گرفته ام، چه حسی دارم. سر از پا نمی شناسم. با این کارهایی که این جماعت می کنند، فکر می کنم که اگر من نبودم دکتر الان از کار بیکار شده، خدایی نکرده نان بُری می شد. هر جا که اسم رئیس جمهور می آید به خودم بالیده می گویم: دمت گرم! خوب شد دکتر را گذاشتی سر کار!  و الا الان او هم مثل خودت بیکار شده بود. به هر حال من بعد تصمصم گرفته ام هر جا رای گیری شد بدو بدو خودم را به آنجا برسانم، حتا اگر رای گیری انتخاب مبصر کلاس اولی ها در مدرسه ی سر کوچه باشد؛ رای اول توی صندوق برای من است.