اگزیستانسیالیسم
اگر از من بپرسند چرا نویسندگان به اگزیستانسیالیسم روی میآورند؟ ابتدا نخواهم فهمید از چه چیزی سخن میگویند؟چرا که خود من بیهدف مینویسم. بیآنکه خویش را به هیچ مکتب و نگرش خاصی متعلق بدانم. ترجیح میدهم مخاطبانم نوشتههایم را به عنوان دلنوشتهای بخوانند که به قول مادربزرگ از دل بر آمده بر دل نشسته باشد.
اما از قضاوتگران و منتقدان بیرحم ادبی گریزی نیست. وقتی نوشتههایم را میخوانند و لیبلی با این اندیشه به آنها میزنند با خود میاندیشم که احتمالن قلم من نیز افسار گسیخت و ناخواسته در باتلاق جامعه و تفکرات پوچش غرق شد.
وقتی نویسندهای در جهانی زندگی میکند که جنگ، بیعدالتی، مرگ، فقر انسانها را رو به سوی بدبختی و فلاکت برده، در صورتی که در این جهان دردناک چشماندازی زیبا سرشار از خوشبختی به دست آمده از علم و تکنولوژی قرار دارد. از آن نویسندهی درمانده بیچاره چه انتظاری دارید، وقتی میبیند نتیجه این کشفیات و اختراعات حامل خوشبختی برای مردمانش جز سرابی نیست و ارمغانش تنها حسرت و مرگ و تنهاییست؟
در حالی که میبایست با وجود ماشینآلات، رباتها، کشف صدها سبک نوع هنر، دستیابی به بالاترین مدارج علمی پزشکی، سفر به دورترین نقطهی جهان خارج از این منظومهی بینظم وحشی انسانخوار و از همه مهمتر این روزها صحبت از عضو جدیدی در خانوادهها به نام هوش مصنوعیست.
چه کسی میتواند غرق در بیمعنایی مطلق که هزاران تصویر را در پس این زشتی میتوان به زیبایی معنا کرد،نباشد؟ یعنی چه؟
حال بیچاره نویسنده که باید ذهن دربندش را به دوش کشیده، در آن برای رسیدن به پوچی مطلق را تمنا میکند بیرون رانده، تا قلم به آن معنا ببخشد.
سوالهایی مانند؛ چرا زندهام؟ چرا میمیرم؟ چرا کسی به رنج انسان اهمیت نمیدهد؟ چرا کودکان به دنیا میآیند و بیرحمانه بیآنکه به آرزوهایشان دست بیابند و کاری از پیش ببرند در همان نخستین سالهای زندگی به دست سیاستمداران خونخوار میمیرند؟ چگونه سیاستمدار به خود اجازه میدهد به جای مردم برایشان تصمیم بگیرد؟ آیا این بلاهت و نادانی خود این مردم نیست؟ زمین شبیه به مزرعهای بزرگ است که انسانها چون حیوانات فرمانبردار در آن زندگی میکنند و عدهای چون صاحبان مزرعه برای پروار کردن، زنده ماندن و کشتنشان تصمیم میگیرند.
اینجاست که اگزیستانسیالیسم برای نویسنده معنا پیدا میکند. چون در این مکتب به دنبال دنیایی پر از معنای خوش زندگی نیستی. دنیا به خودی خود بیمعناست. میگردی تا معنایش را خودت بسازی و به جهان پیرامونت ارزانی کنی. درست مانند نقاشی که روی بوم سفید رنگبازی کرده و در آخر یک اثر هنری خلق میکند.
تمام این مدت با وجدانت همپیمان میشوی و برای رسیدن به آزادی میجنگی. نویسنده در این سوال غرق میشود که آیا انسان واقعن موجودی آزاد است؟ آیا قلم من در رسیدن انسانها به اندیشهی آزادی و آزادیخواهی مسئول است؟
و اگزیستانسیالیسم چون معشوقهای زیبا به همخوابگی قلم نویسنده آمده، به تمام دغدغههایش پاسخ میدهد. که بعدها در همین کتاب لدت معاشقه قلم و این مکتب پرمعنای ادبیات را میان قلم و اندیشه برایتان آشکار خواهم کرد.
بی گناه/ستاره کلهر
منتشر نشده
اگزیستانسیالیسم*ستاره کلهر**1400/8/4/ دلنوشته
"در جواب ابلهان آنقدر خاموش ماندیم که گفتند: حرف حساب جواب ندارد!"ستاره كلهر"