فرهنگ فرهنگي استعفا

           اين روزها در دنياي مجازي گشت كوتاهي كه بزني،گذشته از فيسبوك و سايت‌هاي فيلتر شده، به يك وبگردي ساده نيم ساعتي با حال و اوضاع گازوئيلي اينترنت هم اكتفا كني،در وبسايت‌هاي همه گروه‌ها داغ‌ترين موضوع تقاضاي استعفاي آقاي آموزش و پرورش است كه در اين چند وقت بيش از پيش براي خودش كشته مرده براي خودش جمع كرده است.آن هم كشته مرده‌هايي كه سنگر نشينان مدرسه هستند و قرار است آينده ساز ايران باشند و آن هم درست در زماني كه با كمبود جمعيت مواجه شده‌ايم و به قول دوستان وطني يك فرزند،هم برايمان كلي است.خانواده‌ها كه ديگر گويي توليد و مثل را متوقف كرده‌اند.آنها هم كه يك يا دوفرزند دارند با اين نحوه‌اي  آموزش و پرورش مي‌بينند خيلي دوام بياورند تا دوم و سوم دبيرستان است.
با اين حال قصد ما خدايي ناكرده بريدن يك لقمه نان چهار ميليارد دلاري بخور و نمير كسي نيست .فقط مي‌خواهيم از چند بعد اين قضيه را نگاه كنيم.طبق فرمايشي كه جناب آموزش و پرورش فرمودند:مردم نگاهي به غير از اين كه شما مي‌بينيد به ما دارند!
خودمان را جاي مردمي مي‌گذاريم كه در اين اواخر فرزاندشان را ازدست داده اند تا ببينيم ايشان چه فرمي هستند و مردم ايشان را چگونه مي‌بينند.راستش جناب آموزش و پرورش من اگر جاي خانواده ايشان بودم...! هيچ خدا را شكر مي‌كنم كه نيستم.زيرا به هيچ عنوان نه طاقتش را دارم و نه توان ايستادگي در مقابل چنين فاجعه اي را در خود مي‌بينم.
اين كه ديروز فرموديد:اگر سرم هم برود استعفا نمي‌دهم.بايد بگويم:خدا نكند سرتان جايي برود.اگر سر شما برود چه كسي در اينگونه مواقع تلخ سربه سر خبرنگاران بگذارد؟! اميدواريم سرتان ساليان سال بالاي سر خودتان و خانواده گرامي‌تان مستدام و با دوام سبز باشد.اما خودتان يك نگاهي بياندازيد،حيف سرهايي نبود كه در آتش سوخت و كباب شد.
راستش استعفا دادن چيز بدي هم نيست.به عقيده من پست و مقام شبيه كت‌و شلوارعاريه‌اي است كه بالاخره بايد به صاحبش پس داد.مهم عمل كسي كه در آن پست ايستاده و حكم زيرلباسي را دارد كه زير همان كت و شلوار به تن كرده كه شخصن براي خودش است و برايش باقي مي‌ماند كه آبرو داري كند.از اين بعد كه به فرهنگ استعفا نگاه كنيم مي‌بينيم اگر با وجدان كار كرده باشيم از استعفايمان ديگران بيشتر متضرر مي‌شوند تا خودمان،آن وقت نشسته و به يادمان هي اي دل غافل مي‌گويند،ما هم به آنها مي‌خنديم و مي‌گوييم دنده‌تان نرم!
مي‌دانم الان با خودتان مي‌گوييد گناه انفجار بخاري‌ها،واژگوني اتوبوس‌ها،كتك‌كاري معلم‌ها،ضعف استخوان‌بندي ساختمان مدرسه‌ها چه ربطي به من دارد؟! من هم نمي‌دانم از خودشان بپرسيد...
راستي چرا در اين حادثه آخر معلم اينقدر ضعيف عمل كرد؟ به نظر شماآيا سي سال خدمت در توان يك معلم زن هست؟ فكر نمي‌كنيد يك خانم بالاي پنجاه سال ديگر اعصاب بچه داري ندارد؟!به جان خودم، ما خودمان با اين سن و سال  تا فرزندمان كمي بيشتر از بليطش حرف مي‌زند حوصله مان سر مي‌رود.نمي‌دانيم آن طفلك‌ها با سن پنجاه به بالا چگونه سي،چهل دانش‌آموز در يك كلاس آن هم روزي شش ساعت را تحمل مي‌كنند.جناب آموزش و پرورش بهتر نيست در قانون كار معلمانتان هم تجديد نظري مي‌كرديد و شغل معلمي را لااقل براي معلمان زن جزء مشاغل سخت قلمداد كرده و به بيست سال تخفيف مي‌داديد؟! يا تصويب مي‌شد يا نمي‌شد! يا بهتر نبود كمي بخشنامه‌ها را هم خودتان مي‌خوانديد.شما هم مانند دوستان به سفرهاي استاني مي‌رفتيد،.در كلاسها با دانش آموزان مي‌نشستيد؟راستش هم فال بود هم تماشا هم براي خودتان محبوبيت جمع‌آوري مي‌كرديد. يا لااقل اگر وقت نداشتيد با آن چهار ميليارد دلار يك ميتي‌كومون براي خودتان استخدام مي‌كرديد و تمام وظايف را به او متمحل مي‌كرديد؟!
به هر حال خوشحاليم كه امروز يك قدم جلوتر گذاشته‌ايد و فرموديد:اگر لازم باشد استعفا مي‌دهمبا عرض شرمنده‌گي.بايد بگويم:لازم است.نه! خدايي ناكرده به خاطر اينكه دور از جانتان وزير لايقي نبوديدبلكه،.براي اينكه شما يكي از پيشگامان و فرهنگ‌سازان فرهنگي فرهنگ استعفا باشيد تا حداقل كار مفيدي در اين چند سال انجام داده باشيد.

 

منتشر شده در روزنامه نوزده دی/ستاره كلهر 

مردم پايين‌شهر،گربه‌هاي بالاشهر

          گرسنه كه شوي،دست و پاهايت شل شده شروع به لرزيدن مي‌كند.فشارت مي‌افتد و پشت‌بند يك سرگيجه چشمانت سياهي مي‌رود.اما به قول قديمي‌ها هيچ‌كس ازگرسنگي نمرده است.حميدآقا حالا دچار اين نشانه‌ها شده بود.خيلي وقت بود كه كاري گيرش نيامده بود.آنها یعنی خانواده پنج نفریشان واقعن گرسنه بودند. او و همسرش با چندرغاز يارانه‌اي كه مي‌گرفتند نصفه،نيمه شكم بچه‌ها را سير مي‌كردند، پول آب‌و برق را مي‌دادند.اما اجاره خانه خيلي وقت بود كه عقب‌افتاده بود. مش‌فرضلا هم هر روز بساط دادوهوارش را جلوي زيرزمين سي‌متري كه از گوشه زيرزمينش در‌آورده بود و به آنها اجاره داده بود پهن مي‌كرد.
حميد‌آقا خودش هم متوجه نشد كه چطور سر از بالاشهر درآورد.باران مي‌باريد.سفره‌خانه‌اي وسط شهر به آن بزرگي داشت برق مي‌زد.مردي با عجله از در سفره‌خانه بيرون زده به سمتش آمد. دستش را كشيده گفت:آقا بيا ظرفارو بشور هرچقدر بخواي بهت مي‌دم.حميدآقا به دنبال مرد حركت كرده وارد سفره‌خانه شد.آشپزخانه مملو بود از كارگراني كه در تكاپو بودند.انگار مهماني باشد.اما مهماني در كار نبود.مردم براي تفريح بيرون آمده بودند.مرد دست حميد‌آقا را كشيده و از وسط آشپزخانه به سمت راهرويي بيرون كشيد وبه حياط پشتي سفره‌‌خانه برد.ظرفهاي زيادي روي هم تلنبار شده بود.باران روي ظرفها مي‌باريد.مرد رو به حميدآقا كرده گفت:زودباش پدرجان وقت نداريم.بعد زير لب گفت:اين مردك همين امروز بايد ول مي‌كرد و مي‌رفت!
حميد آقا آستين‌ها را بالا زد و مقابل ظرفها نشست.گربه‌اي اندازه ببر آن طرف تر ميان آشغال‌هاي غذا آن‌ها را مزه‌مزه مي‌كرد.حميد‌آقا با يك سنگ گربه را فراري داد و به سمت پلاستيك رفت.كباب‌هاي نصفه‌نيمه خورده شده و استخوان‌هاي مرغي كه نصف گوشت به تنشان چسبيده بود.مقداري از غذاها را جدا كرده توي يك ظرف ريخت و مقابلش گذاشت. همانطور كه ظرفها را مي‌شست شروع به خوردن  پس‌مانده غذاي گربه كرد.گربه دوباره سر پس مانده‌ها برگشت. دوري زده دمش را بالا انداخته بي‌تفاوت راهش را كشيده رفت.
ظرفها كه تمام شد ظرفهاي جديد را آوردند.مرد دستور داد:پدرجان!.اول اضافي غذاها رو جدا كن بريز تو اين پلاستيكا بذاريه گوشه.بعد سريع اينارو هم تميز بشور.آخر سر بيا شامتو بخور.
حميد آقا پلاستيك‌ها را گرفت،غذاها را جدا كرد.اين غذاها كفاف يك‌ماه خانواده‌اش را مي‌داد.گربه‌ها دور حميدآقا جمع شده بودند و منتظر بودند تا پلاستيك غذاهاي مانده را جلويشان بياندازند.حميدآقا زير لب گفت:كور خونديد.دوران خوشبختي‌تون تموم شده.حالا نوبت من و خونوادمه!
حالا كه جان گرفته بود و مغزش كارمي‌كرد تصميم گرفت تا هرطور شده شغل جديد را حفظ كند.در پلاستيك زباله‌ها را محكم بست تا گربه‌ها نتوانند دسترسي داشته باشند.بعد ظرفها را در يك چشم به هم زدن شست، حياط پشتي را مرتب كرد. مرد كه وارد حياط پشتي شد لبخندي زده،زير لب گفت:خوبه!تا دم درنياورده وقت داريم.بعد بلند گفت:آخرين سري مهموناس.بيا شامتو بخور،بعد بقيه ظرفارو بشور.فقط يادت نره  اگر اين‌كارو مي‌خواي فردا اول صبح اينجا باش! حميدآقا با خوشحالي رفت و روي يك نيمكت نشست.گربه‌اي كه شبيه ببر بود آمد جلوي ميزش و هي دمش را تكان داد. اما چون ديد از حميدآقا چراغي برايش گرم نمي‌شود.رفت سراغ نيمكت بعدي كه يك تكه كباب بزرگ از توي چادر با صداي: نازي! به بيرون پرت شد.گربه ناخنكي به كباب زده بعد سر ميز بعدي رفت و دمي تكان داد.از توي چادر يك تكه گوشت مرغ بزرگ به بيرون پرت شد.گربه دوباره ناخنكي به گوشت مرغ زده،سراغ نيمكت بعدي رفت.سر هر نيمكتي كه مي‌رفت يك تكه گوشت بزرگ به بيرون پرتاب مي‌شد.با صدايي كه مي‌گفت:عزيزم!نازي!الهي بميرم!گرسنته؟! ...
حميدآقا غذايش را تا ته خورده به آشپزخانه رفت.از راهرو گذشت و گوشه حياط پشتي روي چهارپايه نشست تا باقي ظرفها را بياورند.گربه‌اي كه شبيه ببر بود با فيس و افاده از ديوار پايين پريد و از كنار پلاستيك غذايي كه حميد‌اقا براي خانواده‌اش كنار گذاشته بود،دمي تكان داده ردشده زير خرت‌و پرتها دراز كشيد.حميدآقا احساس كرد گربه مي‌فهمد و از قصد به او فخر مي‌فروشد.خواست با تكه چوبي گربه را بزند كه ظرفهاي سري آخر را آوردند.ظرفها را شست.باران هم ديگر نمي‌باريد.صداي خرخر خواب گربه حياط پشتي سفره‌خانه را برداشته بود.حميد آقا پلاستيك غذاها را برداشتبي‌تفاوت به گربه از حياط پشتي به آشپزخانه رفت كه حالا كاملن خلوت شده بود..مرد حقوق آن شبش را داده گفت:فردا در مورد كارت صحبت مي‌كنيم.
آن شب با غذاهاي توي پلاستيك درخانه حميد‌آقا جشني برپا بود كه مش فرضلا را به شك انداخت٬مبادا حميدآقا گنجي پيدا كرده باشد.نصفه شب شروع به داد و هوار كرد.حميدآقا مقداري غذا توي يك ظرف ريخت و به مش‌فرض‌لاداد و گفت:به اميد خدا كار پيدا كردم مشدي!
مش‌فرض‌ا... هم با ديدن كباب صدايش را بريده، لبخندي زده رفت و هي زير لب تكرار كرد:خدارا شكر!مباركا باشه حميدآقا!مباركا باشه...

ميخ‌كش

             چطور شد كه ميخ‌كش از توي جعبه ابزار گم شد و سر از يكي از كشورهاي اروپايي درآورد،بعد به آمريكا رفت و توي افغانستان پيدا شد. سپس به مشهد رفته،دست آخر دوباره توي جعبه ابزار پيدا شد ماجرايي دارد كه برايتان مي‌گويم.
چند وقت پيش بالاخره بعد از سالها يك  صندلي راحتي خريدم.اما تا آمدم رويش بنشينم يك چيز شبيه سرنيزه در پهلويم فرو رفت كه باعث شد روانه بيمارستان شوم.وقتي از بيمارستان برگشته، دنبال علت گشتم. متوجه ميخي شدم كه از پشت صندلي كوبيده شده و از جلو بيرون زده بود.اول تصميم گرفتم صندلي را پيش فروشنده‌ ببرم و توضيح بخواهم.اما ديدمچه فايده‌اي دارد.قرار است اولش دعوا شود بعد با اخم و تَخم صندلي را پس بگيرد و يا تعميرش كند.تازه هزينه رفت و برگشت گران در‌مي‌آيد پس بهتر دانستم ميخ را بيرون بكشم و فروشنده را هم بسپرم به خدا و سرپل صراط راهش را گرفته،تقاص كم‌كاريش را بگيرم.
به انباري رفته در جعبه‌ابزار دنبال ميخ‌كش گشتم اما پيدا نكردم.همسرم را صدا زده، سراغ ميخ‌كش را از او گرفتم گفت: چند روز پيش ميخ‌كش را به دخترم داده است.تعجب كردم.ميخ كش به چه درد دخترم مي‌آمد؟ چرا كه هميشه اگر مشكلي پيش بيايد و نياز به وسايل نعميراتي داشته باشد مرا در جريان مي‌گذارد.با اين حال به سراغ دخترم رفته سراغ ميخ‌كش را گرفتم.دخترم گفت:چند روز پيش پسردايي آمد و ميخ‌كش را گرفت و برد.به خانه برادرم رفته سراغ ميخ‌كش را از آنها گرفتم.برادرم ابراز بي‌اطلاعي كرد و از پسرش سراغ ميخ‌كش را گرفت.برادرزاده‌ام گفت:همسايه‌ پدربزرگ آمد و گفت: به در خانه عمه بيايم و ميخ‌كش را به سفارش عمه برايش امانت بگيرم. يادم نمي‌آمد چنين سفارشي به همسايه پدربزرگ كرده باشم با اين حال به در خانه همسايه پدربزرگ رفته و ماجرا را پرسيدم .همسايه پدربزرگ هم گفت ميخ‌كش را براي پسرعمويش مي‌خواسته كه آن شب با دوستش ميهمانشان بودند و  در منطقه شمال شهر زندگي مي‌كند اما چون دخترم در دادن وسيله بي‌اجازه مادرش عذرخواست برادرزاده‌تان  را به اين وسيله واسطه كرده، ميخ كش را امانت گرفته است. اما چون عازم سفر هستند زحمت را خودم كشيده، ميخ‌كش را پس بگيرم.
آدرس را گرفته به در خانه‌ي پسرعموي همسايه پدربزرگ رفته،سراغ ميخ‌‌كش را گرفتم. پسرعموي همسايه پدربزرگ با شرمندگي ابراز كرد كه آن روز وقتي خانه پسرعمويش ميهمان بوده ماشين دوستش را امانت گرفته بود. متاسفانه ميخ‌كش در ماشين او جامانده است و او هم ساكن تهران است.
ماجرا جالب شده بود.تصميم گرفتم هر طور شده ميخ‌كش عزيزم را پيدا كرده به آغوش جعبه ابزارم  برگردانم.براي همين آدرس خانه دوست پسرعموي همسايه پدربزرگ را گرفته عازم تهران شدم.وقتي به در‌خانه‌شان رسيدم شنيدم به سلامتي عازم سفر زيارتي شده‌اند و به زودي هم بر‌مي‌گردنددر خانه يكي از آشنايان .منتظر ماندم تا از سفربرگشت و بعد به درخانه‌شان رفته سراغ ميخ‌كش را گرفتم.اما دوست پسرعموي همسايه پدربزرگ با ناراحتي و شرمندگي گفت كه ميخ‌كش را در سفر به زائري كه از اروپا آمده بود امانت داده است. ضربه سختي خوردم ديگر امكان سفر به اروپا و برگرداندن ميخ‌كش محال بود.پس تصميم گرفتم به خانه برگشته، از خير ميخ‌كش بگذرم. بليط اتوبوس گرفته به شهر خودمان برگشتم و تصميم گرفتم با انبردست ميخ صندلي را بكشم كه با كمال تعجب ميخ‌كش را در جعبه ابزار ديدم.اول فكر كردم شايد همسرم ميخ‌كش جديدي گرفته باشد كه متوجه شكستگي دسته ميخ‌كش شدم كه سالها پيش با بي‌احتياطي خودم به وجود آمده بود.
عجيب بود اما بي‌تفاوت، ميخ‌كش را برداشته و خواستم ميخ را از پشت صندلي بيرون بكشم كه ديدم نه تنها ميخي نيست بلكه خبري هم از صندلي نيست.كه نيست. در اين‌حال زنگ در به صدا در‌آمد. در را كه باز كردم.غريبه‌اي پشت در بود. با زبان خارجي يك‌چيزهايي گفت كه من حالي‌ام نشد.براي همين از دخترم خواستم تا برايم ترجمه كند.اما دخترم هم چون سر در نمي‌‌آورد مجبور شدم او را به يكي از اين مراكز آموزش زبانهاي خارجي ببرم كه آنها هم دست و. پا شكسته برايم ترجمه كردند كه متوجه شدم ايشان مدعي ميخ‌كش است و آمده كه ميخ‌كش را پس بگيرد. او گفت: چند وقت پيش يكي از دوستانش به دروغ به نام او از همسرش ميخ‌كش را امانت گرفته است.بعد كه او رفته ميخ‌كش را پس بگيرد متوجه شده آن دوستش ميخ كش را براي دوستش كه آمريكايي بوده مي‌خواسته و وقتي ايشان به آمريكا رفته است تا ميخ‌كش را پس بگيرد گفته‌اند او يكي از سربازان آمريكايي در افغانستان است كه براي تجديد ديدار خانواده آمده بوده و حالا ميخ‌كش را با خودش به افغانستان برده است.در افغانستان هم ميخ‌كش را به يكي از خبرنگاران افغاني داده است كه براي يك همايش به مشهد آمده بود.از قضا در همايش عموي عروس دايي پدري ما كه يك گزارشگر است ميخ‌كش را امانت گرفته با خود به تهران آورده است.در تهران مشكلي براي عروس دايي پدري ما پيش مي‌آيد و نياز به ميخ‌كش پيدا مي‌كند. آن‌را امانت گرفته بعد از حل مشكلش اشتباهن ان را با خود به شهر خودمان مي‌آورد.تا اينكه پدر من براي كشيدن يك ميخ نياز به ميخ‌كش پيدا مي‌كند. آن را امانت مي‌گيرد.
و اما ادامه اينكه همسرم در تاييد حرف دوست خارجي‌مان مي‌گفت: تا آمده روي صندلي بنشيند بادرد شديد در پهلو راهي بيمارستان مي‌شود.موقع برگشت متوجه ميخ شده،ميخ‌كش را از خانه پدر آورده زحمت ميخ را مي‌كشد.اما بعد كه روي صندلي مي‌نشيند صندلي از هم وارفته،خرد و خاكشير مي‌شود.چوبهايش را هم شب چهار شنبه سوري وقتي من تهران بودم مي‌سوزانند.در آخر هم ميخ‌كش را به دخترم مي‌دهد تا در جعبه‌ابزاربگذارد.

 

منتشر شده در روزنامه نوزده دی