مردم پايينشهر،گربههاي بالاشهر
گرسنه كه شوي،دست و پاهايت شل شده شروع به لرزيدن ميكند.فشارت ميافتد و پشتبند يك سرگيجه چشمانت سياهي ميرود.اما به قول قديميها هيچكس ازگرسنگي نمرده است.حميدآقا حالا دچار اين نشانهها شده بود.خيلي وقت بود كه كاري گيرش نيامده بود.آنها یعنی خانواده پنج نفریشان واقعن گرسنه بودند. او و همسرش با چندرغاز يارانهاي كه ميگرفتند نصفه،نيمه شكم بچهها را سير ميكردند، پول آبو برق را ميدادند.اما اجاره خانه خيلي وقت بود كه عقبافتاده بود. مشفرضلا هم هر روز بساط دادوهوارش را جلوي زيرزمين سيمتري كه از گوشه زيرزمينش درآورده بود و به آنها اجاره داده بود پهن ميكرد.
حميدآقا خودش هم متوجه نشد كه چطور سر از بالاشهر درآورد.باران ميباريد.سفرهخانهاي وسط شهر به آن بزرگي داشت برق ميزد.مردي با عجله از در سفرهخانه بيرون زده به سمتش آمد. دستش را كشيده گفت:آقا بيا ظرفارو بشور هرچقدر بخواي بهت ميدم.حميدآقا به دنبال مرد حركت كرده وارد سفرهخانه شد.آشپزخانه مملو بود از كارگراني كه در تكاپو بودند.انگار مهماني باشد.اما مهماني در كار نبود.مردم براي تفريح بيرون آمده بودند.مرد دست حميدآقا را كشيده و از وسط آشپزخانه به سمت راهرويي بيرون كشيد وبه حياط پشتي سفرهخانه برد.ظرفهاي زيادي روي هم تلنبار شده بود.باران روي ظرفها ميباريد.مرد رو به حميدآقا كرده گفت:زودباش پدرجان وقت نداريم.بعد زير لب گفت:اين مردك همين امروز بايد ول ميكرد و ميرفت!
حميد آقا آستينها را بالا زد و مقابل ظرفها نشست.گربهاي اندازه ببر آن طرف تر ميان آشغالهاي غذا آنها را مزهمزه ميكرد.حميدآقا با يك سنگ گربه را فراري داد و به سمت پلاستيك رفت.كبابهاي نصفهنيمه خورده شده و استخوانهاي مرغي كه نصف گوشت به تنشان چسبيده بود.مقداري از غذاها را جدا كرده توي يك ظرف ريخت و مقابلش گذاشت. همانطور كه ظرفها را ميشست شروع به خوردن پسمانده غذاي گربه كرد.گربه دوباره سر پس ماندهها برگشت. دوري زده دمش را بالا انداخته بيتفاوت راهش را كشيده رفت.
ظرفها كه تمام شد ظرفهاي جديد را آوردند.مرد دستور داد:پدرجان!.اول اضافي غذاها رو جدا كن بريز تو اين پلاستيكا بذاريه گوشه.بعد سريع اينارو هم تميز بشور.آخر سر بيا شامتو بخور.
حميد آقا پلاستيكها را گرفت،غذاها را جدا كرد.اين غذاها كفاف يكماه خانوادهاش را ميداد.گربهها دور حميدآقا جمع شده بودند و منتظر بودند تا پلاستيك غذاهاي مانده را جلويشان بياندازند.حميدآقا زير لب گفت:كور خونديد.دوران خوشبختيتون تموم شده.حالا نوبت من و خونوادمه!
حالا كه جان گرفته بود و مغزش كارميكرد تصميم گرفت تا هرطور شده شغل جديد را حفظ كند.در پلاستيك زبالهها را محكم بست تا گربهها نتوانند دسترسي داشته باشند.بعد ظرفها را در يك چشم به هم زدن شست، حياط پشتي را مرتب كرد. مرد كه وارد حياط پشتي شد لبخندي زده،زير لب گفت:خوبه!تا دم درنياورده وقت داريم.بعد بلند گفت:آخرين سري مهموناس.بيا شامتو بخور،بعد بقيه ظرفارو بشور.فقط يادت نره اگر اينكارو ميخواي فردا اول صبح اينجا باش! حميدآقا با خوشحالي رفت و روي يك نيمكت نشست.گربهاي كه شبيه ببر بود آمد جلوي ميزش و هي دمش را تكان داد. اما چون ديد از حميدآقا چراغي برايش گرم نميشود.رفت سراغ نيمكت بعدي كه يك تكه كباب بزرگ از توي چادر با صداي: نازي! به بيرون پرت شد.گربه ناخنكي به كباب زده بعد سر ميز بعدي رفت و دمي تكان داد.از توي چادر يك تكه گوشت مرغ بزرگ به بيرون پرت شد.گربه دوباره ناخنكي به گوشت مرغ زده،سراغ نيمكت بعدي رفت.سر هر نيمكتي كه ميرفت يك تكه گوشت بزرگ به بيرون پرتاب ميشد.با صدايي كه ميگفت:عزيزم!نازي!الهي بميرم!گرسنته؟! ...
حميدآقا غذايش را تا ته خورده به آشپزخانه رفت.از راهرو گذشت و گوشه حياط پشتي روي چهارپايه نشست تا باقي ظرفها را بياورند.گربهاي كه شبيه ببر بود با فيس و افاده از ديوار پايين پريد و از كنار پلاستيك غذايي كه حميداقا براي خانوادهاش كنار گذاشته بود،دمي تكان داده ردشده زير خرتو پرتها دراز كشيد.حميدآقا احساس كرد گربه ميفهمد و از قصد به او فخر ميفروشد.خواست با تكه چوبي گربه را بزند كه ظرفهاي سري آخر را آوردند.ظرفها را شست.باران هم ديگر نميباريد.صداي خرخر خواب گربه حياط پشتي سفرهخانه را برداشته بود.حميد آقا پلاستيك غذاها را برداشتبيتفاوت به گربه از حياط پشتي به آشپزخانه رفت كه حالا كاملن خلوت شده بود..مرد حقوق آن شبش را داده گفت:فردا در مورد كارت صحبت ميكنيم.
آن شب با غذاهاي توي پلاستيك درخانه حميدآقا جشني برپا بود كه مش فرضلا را به شك انداخت٬مبادا حميدآقا گنجي پيدا كرده باشد.نصفه شب شروع به داد و هوار كرد.حميدآقا مقداري غذا توي يك ظرف ريخت و به مشفرضلاداد و گفت:به اميد خدا كار پيدا كردم مشدي!
مشفرضا... هم با ديدن كباب صدايش را بريده، لبخندي زده رفت و هي زير لب تكرار كرد:خدارا شكر!مباركا باشه حميدآقا!مباركا باشه...
"در جواب ابلهان آنقدر خاموش ماندیم که گفتند: حرف حساب جواب ندارد!"ستاره كلهر"