تقدیم به مادر فداکار ایرانی؛

تالاب تبدیل شده بود به مرداب، پر از وزغ‌های بوگندو و بدریخت؛ همان‌هایی که حالا شبیه اشغالگران پیروز، روی هر تکه گل نشانی از سلطه‌شان گذاشته بودند. آن‌ها فرماندهان تازه‌کار مرداب بودند، با صدایی خشن و قورقورهای پی‌درپی که بیشتر شبیه اعلان‌های جنگی بود تا آواز شبانه.

اما پیش از این تاریکی، تالاب روزهایی داشت که هر موجودی در آن سهمی از آرامش می‌برد. روزهایی که نی‌ها در باد خم می‌شدند و گله‌ی فلامینگوها مثل طرحی صورتی‌رنگ روی آب می‌نشستند. روزهایی که شنگ‌ها در نور آفتاب بازی می‌کردند، لک‌لک‌ها کنار آب به جست‌وجوی ماهی می‌رفتند و قورباغه‌های کوچک سبزرنگ فقط بخشی از موسیقی تالاب بودند، نه فرماندهان یک محیط بیمار.
شنگ سالخورده‌ای که هنوز در کنار آب مانده بود، هر روز خاطرات را ورق می‌زد؛ خاطراتش از زمانی که ماهی‌های کوچک در آب شفاف برق می‌زدند و سمندرها از لابه‌لای برگ‌های خیس سرک می‌کشیدند. آن روزها تالاب نه بوی سنگین راکد می‌داد، نه صدای یکنواخت و خشنی که حالا وزغ‌ها با آن مرداب را پر کرده بودند.
فرمانده بزرگ وزغ‌ها، موجودی چاق با پوستی برآمده و نگاهی مشکوک، روی تنه پوسیده‌ای نشسته بود و قلمرو تازه‌اش را بررسی می‌کرد. او با غرور فریاد زد: �از امروز هر صدایی در اینجا باید از حلقوم ما دربیاید! ما وارثان این آبیم!�
وزغ‌های ریزتر با شوقی عجیب صداهای گوش‌خراش درآوردند؛ گویی اعلام می‌کردند که خیال ندارند حتی یک لحظه سکوت به این مرداب برگردانند.
اما همان شب، وقتی خورشید آخرین رنگ‌های نارنجی‌اش را روی سطح آب کشید، شنگ پیر چشم‌هایش را بست و خاطره‌ای را به یاد آورد؛ روزی که لک‌لک سفید بر فراز آب پرواز می‌کرد و انعکاسش روی سطح آرام تالاب می‌رقصید. آن صحنه هنوز در ذهن او آنقدر زنده بود که انگار فقط چند لحظه پیش اتفاق افتاده.
در میان سکوتی که زیر صدای وزغ‌ها پنهان شده بود، شنگ زمزمه کرد: �تالاب روزی خانه‌ی ما بود. این اشغالگران فقط سایه‌ای موقت‌اند.�
و شاید همان لحظه بود که نخستین جرقه امید در دل تاریک مرداب روشن شد؛ امیدی که می‌گفت تالاب هنوز می‌تواند روزهای روشنش را پس بگیرد، اگر موجودات قدیمی‌اش دوباره کنار هم بایستند و یادشان بیاید که اینجا زمانی پناهگاه همه‌شان بوده است.
همان شب که شنگ پیر زیر نفس‌های سنگین مرداب چشم بست، درختی آتش گرفت و مثل یک دیوانه‌ی بی‌پروا به درختان و حیوانات حمله کرد.
جنگل در آتش می‌سوخت و حیوانات با همان آب گندیده مرداب سعی در مهار آتش داشتند. مرغابی خودش را به تخم‌هایش چسباند، با خودش گفت: می‌میرم اما فرزندانم را به آتش نمی‌سپارم. آتش جنگل را می‌بلعید و حیوانات ناامیدانه در تکاپو بودند.
ناگهان از دوردست صدایی نرم و آشنا بلند شد؛ آسمان برقی زد و ابری بزرگ از خشم خروشید. صدایی که مدت‌ها بود هیچ موجودی در مرداب نشنیده بود. صدای رعد و برق‌؛ صدای قطره‌هایی که روی برگ‌ها می‌نشستند.
باران، آرام و بی‌هیاهو، از دل ابرهای سیاه فرود آمد. ابتدا وزغ‌ها فقط با بدگمانی نگاهی به آسمان انداختند، انگار دشمنی تازه وارد میدان شده باشد. اما باران ادامه داد، ابتدا سیلی محکمی به صورت آتش زد و سپس نرم‌تر و پیوسته‌تر، تا جایی که آب راکد مرداب شروع کرد به لرزیدن و حباب‌هایی کوچک از ته گل‌ها بالا آمدند.
قطره‌ها کم‌کم سطح آب را شستند، بوی سنگین را از بین بردند و راهی برای تنفس دوباره باز کردند. شیارهای کوچکی در گل‌ها ایجاد شد و آب تازه مثل رگ‌هایی روشن از میان مرداب گذشت. شنگ پیر آن‌قدر هیجان‌زده شد که سال‌ها بود چنین نفسی نکشیده بود.
با ادامه بارش، نی‌ها دوباره از خاک خیس جوانه زدند. ماهی‌های کوچکی که در گل‌ها پنهان مانده بودند، با جراتی تازه بالا آمدند. پرندگانی که مدت‌ها از مرداب دوری کرده بودند، از دور پرواز کردند تا ببینند این تغییر از کجا آمده. حتی فلامینگوهای سبک‌بال دوباره بر فراز آب چرخ زدند، انگار می‌خواستند مطمئن شوند خواب نمی‌بینند.
وزغ‌های فرمانده که حالا روی تنه پوسیده‌شان آب جمع شده بود، دیگر آن اعتمادبه‌نفس عجیب را نداشتند. صدایشان زیر باران ضعیف می‌شد و قورقورهایشان میان موج‌های تازه گم می‌شد.
چند روز بعد، مرداب دیگر مرداب نبود. آب زلال‌تر شده بود، جریان باریک و پیوسته‌ای در میان نی‌ها شکل گرفته بود و هوا بوی زندگی می‌داد. تالاب برگشته بود؛ نه همان نسخه قدیمی، شاید کمی فروتن‌تر، اما دوباره تالاب.
شنگ پیر روی سنگی نشست و به سطح آرام و درخشان آب نگاه کرد. ذهنش میان دو تصویر رفت‌وآمد می‌کرد: گذشته روشن تالاب و اکنون، که دوباره زنده شده بود. وزغ‌ها هنوز بودند، اما دیگر فرمانده نبودند؛ فقط بخشی از صدای شب، مثل همیشه، نه بیشتر.
تالاب نفس کشید. موجوداتش کنار هم برگشتند. و باران، بی‌ادعا و بی‌نام، قهرمان داستان شد....

ستاره کلهر/ آبان ١۴٠۴/ تقدیم به درختان و موجودات سوخته هیرکانی
پ.ن: مخاطب خاص پری‌رو و زیبااندیش من‌؛ شاید این را بخوانی، به دلم افتاده که اینبار خواهی آمد. مانند کودکی که هر روز جلوی درب خانه می‌ایستد و انتظار آمدن مادرش را می‌کشد، همچنان منتظرم.
من همان شنگ پیرم که چشم به راه باران است....😔💔🖤