آقاي گاييني هر وقت خانه داوود مي‌آمد حالش خوب بود. اما وقتي مي‌رفت همه‌ا‌ش گيج مي‌زد و تلو تلو مي‌خورد. يادم مي‌آيد يك ‌دفعه موقعي كه كنار گندمزار مقابل سارا خم شد تا دستش را ببوسد٬  يكهو گوزيد. سارا به روي خودش نياورد. اما من و محبوبه كه داشتيم گندم‌هاي سوخته را از روي زمين جمع مي‌كرديم، شنيديم.  بچه‌ي بي‌شعوري بودم. خنديدم و داد كشيدم:"هر كي گوزيد و باد داد، اول خودش خبر داد!" اين را كه گفتم، داوود در حالي كه سعي مي‌كرد خنده‌اش را نگه دارد، داد كشيد:"گمشو پدرسوخته!" من مي‌دويدم و  داد مي‌زدم:"گوزو! گوزو!"محبوبه و سعيد و محسن هم به دنبال من مي‌دويدند و داد مي‌زدند:"گوزو! گوزو!" بعد از آن بود كه  در خيالات كودكانه‌ام تصور مي‌كردم، اگر يك سوزن به شكم گاييني بزنند شكمش سوراخ مي‌شود و او هم مثل يك بادكنك گوزي در هوا مي‌چرخد و ابنقدر اينور و آن‌ور مي رود و صدا مي‌دهد تا شكمش كوچك ‌شود.
آقاي گاييني كنار قبرستان آدمها،  يك قبرستان ماشين داشت كه پسر بچه هايي كه آرزو داشتند يكروز راننده شوند، مي‌رفتند آنجا و مثلن رانندگي مي‌كردند. برادرم رضا گفته بود:"هيچ‌وقت حق نداريم وارد قبرستان ماشينها شويم" مي‌گفت: "اگر بفهمد آن دور برها رفته‌ايم، ما را با ماشينهاي كهنه آتش مي‌زند". من و محسن هيچ‌وقت جرات نكرديم وارد آنجا شويم. گاييني كه آنطرف ها پيدايش نمي‌شد، يك نگهبان گذاشته بود كه آنهم مردم مي‌گفتند معتاد است. آن موقع ها مثل الان نبود كه معتاد از سر و كله ات بالا برود كه به خودت هم شك كني نكند معتادي! معتادها خيلي ترسناك بودند.اگرمي‌گفتند، يكي معتاد است مانند اين بود كه بگويند يك قاتل زنجيره‌اي در شهر آزادانه در رفت و آمد است و دارد راه به راه آدم مي‌كشد. اگر شك مي‌كردي يك نفر معتاد شده از صد كيلومتري‌اش هم فاصله مي‌گرفتي. شايد هم به خاطر آن مرد معتاد بود كه رضا به من و محسن اجازه نمي‌داد به آنجا برويم .
مش خيرالا از گاييني هم بدش مي‌آمد.اما با پسر گاييني اميرعباس خيلي جور بود.پسر گاييني شانزده ساله بود.پشت لبش تازه سبز شده بود و سيبيل داشت.از آن سيبيل‌هايي كه من خيلي بدم مي‌آمد.آخر جلوي گودي بيني‌اش مو نداشت.دور لبش هم يكي درميان بود.از مرد سيبيلو بدم مي‌آمد از اينطور سيبيل‌ها كه ديگر نگو! چندشم مي‌شد.
خانه‌ي گاييني نزديك خانه‌ي داوود بود. چسبيده بود به خانه‌ي علي شيرفروش، كه او هم گله دار بود. به غير از گله داري  شير فروشي هم مي‌كرد براي همين به او مي‌گفتند:" علي شيرفروش" و به زنش مي‌گفتند:" زن شير فروش".خيلي هم نكشيد گاييني خانه‌شان را خريد وداوود تمام گله و زمينهايش را و آنها هم از محله ما رفتند.
بگذريم. بگذاريد از گاييني بگويم. عباس پسر گاييني بر خلاف پدرش كه با داوود جور بود با مش خيرالا گرم مي‌شد. وقتي پدرش با داوود و زنش در گندمزار به عيش مشغول بودند، او مي‌رفت و كنار مش خيرالا كه از ترس داوود بعد از آن كتكي كه بهش زده بود، بي اعتنا به جيغ و ويغ هاي سارا خودش را در آلونكش حبس مي كرد تا مهماني‌شان تمام شود.
از نظر من گاييني زشت بود. درست مثل خرسي كه برادرم  رضا عكسش را چسبانده بود به در كمدش تا ما به وسايلش دست نزنيم. گاييني رويش كه سياه بود هيچ، دور چشمانش سياه‌تر بود .صدايش كلفت بود و حرف هم كه مي‌زد انگار داد مي‌كشيد.اما امير عباس برعكس او لاغر بود و قد بلند. صورتش يك‌دست گندمي بود. موهاي قهوه‌اي مجعد بلندش را فرق باز كرده روي دوشش مي‌ريخت.طوري كه مثل بازيگر فيلمهاي سامورايي روي چشمش را مي‌گرفت. يكبار به مادرم گفتم:"من فكر مي‌كنم امير عباس پسر داووده٬ آخه خوشگله". مادرم چشم غره‌اي به من رفت و گفت:"خاك بر سرت كنن بچه، گناه مردم رو نشور" معني حرف مادرم را نفهميدم.نمي دانستم كه شباهت امير عباس به داوود چه ربطي به شستن گناه دارد؟!
من٬ زن و دختر گاييني را هم ديده بودم.آنها هيچ وقت از خانه بيرون نمي‌آمدند.وقتي هم گاهي ماه‌هاي محرم و صفر به مسجد مي‌آمدند، چنان چادرشان را روي صورتشان مي‌گرفتند كه به غير از دماغشان چيزي ديده نمي‌شد. هر دوي آنها سفيد مهتابي بودند. نه از آن سفيدهايي كه سارا بود. انگار مي‌شد زير پوستشان جريان خون را ديد. سبزي رگهاي دستشان ديده مي‌شد. راستش خيلي دوست داشتم من هم مثل ليلا دختر گاييني سرخ و سفيد بودم.لبش شبيه دانه هاي  انار مش خيرالا سرخ  و براق بود. يكبار مش خيرالا از من و محسن خواهش كرد كه براي آنها بقچه‌ي اناري را ببريم. نزديك خانه‌شان امير عباس و برادرم رضا با بچه هاي هم سن و سالشان داشتند فوتبال بازي مي‌كردند. رضا به طرفمان آمده پرسيد:" كجا مي‌رويم" من هم بقچه انار را نشانش داده گفتم:" براي ليلا مي‌برم" او هم مانع نشد و اجازه داد تا برويم. محسن به دنبال رضا دويد و من تنها به خانه‌شان رفتم.
حياطشان بزرگ بود. وسط حياط يك حوض كوچكي هم بود كه يك گربه همه‌ش اينور و آنور مي‌پريد تا بلكه بتواند ماهي گلي را كه در آن است شكار كند. هميشه يك هندوانه هم وسط حوضشان ولو بود. حالا كه نزديك پاييز هم بود باز هندوانه داشتند. آنوقت ده روز پيش‌ كه من به بابام گفته بودم هندوانه بخرد، او گفته بود:"هندوانه كجا پيدا مي‌شود بچه؟چه چيزا هوس مي‌كني تو!"
دختر گاييني كنار باهارخواب نشسته بود و داشت يك بافتني بنفش خوش رنگ مي‌بافت. كنارش نشستم و شروع كردم با النگوهايش بازي كردن. ليلا خيلي شبيه مادرش بود.او هم مثل مادرش حتا در خانه‌شان هم  روسري سرش  مي‌كرد. همانطور كه با النگوهايش بازي مي‌كردم از من خواست تا برايش يك شعر بخوانم. من هم تازه شروع كرده بودم به چرت و پرت گفتن و سر هم كردن كلمات قلمبه سلمبه در مورد يك دختر خوشگل و النگوهاش كه  يكدفعه اميرعباس سراسيمه وارد شد و دستم را گرفت. با عجله به بيرون از خانه پرتم كرد و  به لبلا هم گفت: "ليلا بدو برو زيرزمين درم رو خودت ببند.مرتيكه دوباره مست كرده داره مياد."
گاييني را ديدم كه كمربند به دست داشت مي‌آمد . در رفتم و پشت يك تير چراغ برق قايم شدم. بعد هم صداي جيغ و داد٬ التماس٬ ناله و نفرين بود كه محله را برداشت. من نمي‌دانستم مست كردن يعني چي؟ فكر كردم هركس كمر بند دستش بگيرد و عصباني شود خب حتمن مست كرده است. براي همين يكبار بعدترها توي كوچه داشتم با پسرها گل كوچيك بازي مي كردم دايي‌ام رسيد و  كمربندش را باز كرد مرا زد به خانه فرار كردم و پشت مادرم قايم شده٬گفتم:"مرتيكه  مست كردي؟" كه چشمتان روز بد نبيند مادرم كمر بند را از دست دايي‌ام گرفت و او هم شروع كرد به زدن من. من هم فرار كردم توي دستشويي و در را به روي خودم بستم  داد زدم:"حالا چرا دوتاييتان با هم مست مي‌كنيد؟نميشه يكي يكي مست كنيد؟"
به فكرم هم نمي‌رسيد اين حرف بدي باشد. چون اميرعباس هيچوقت حرف بد نمي زد. او حتا به من چندبار گفته بود كه براي اين دوستم دارد كه كه هيچوقت حرفهاي زشت نمي زنم.اميرعباس فكر مي‌كرد من اصلن حرف زشت بلد نيستم. من هم توي دلم تمام حرفهاي زشت و بي ادبي را مرور مي كردم و با خودم مي گفتم:اتفاقن خيلي هم بلدم فقط نميگم.

 

پایان قسمت هفتم ـــــــــــــــــــــــــــــــــ ستاره كلهر ـــــــــــــــــــــــــ آذر۹۰


سبزنوشت:قسمتهای قبل در پستهای گذشته همین وبلاگ.