آن زمانها سر كوچه‌مان يك باغ بزرگ انار بود.از صبح تا شب در باغ و گندم‌زار به دنبال پروانه‌ها و ملخ‌هايي كه رنگ بالهايشان با هم فرق داشت مي‌دويديم و مسابقه مي‌داديم. هر روز قرار بود يك رنگ خاص را جمع كنيم.يك روز بنفش،يك روز سبز و يك روز صورتي! اين يك مسابقه بود كه بين من و برادرم محسن و بچه هاي محل به صورت يك جور بازي در‌آمده بود.گاهي هم از اين بازي كه خسته مي‌شديم،يك كپه خاك نرم با الك آشپزخانه مادر درست مي‌كرديم و خرخاكي‌هاي بيچاره را مي‌انداختيم داخلش!هركس كپه خاكش زودتر ريزش مي‌كرد و مي‌ريخت برنده بود.وقتي هم كه خرخاكي گيرمان نمي‌آمد،انگشت‌هاي شست دستهايمان را به هم قلاب كرده و مي‌گذاشتيم زير خاك و آرام حركت مي‌داديم و اين كار همان خرخاكي‌هاي پدرسوخته‌اي را كه از دستمان در رفته بودند جبران مي‌كرد.
يك مش‌خيرالهي هم بود كه مي‌گفتند داوود صاحب باغ استخدامش كرده است تا مواظب باغ و گندم‌زارش باشد.خدا بيامرزدش مش خيرالا را.راستش ما كه داوود را زياد نمي‌ديديم.اگر از ما بچه‌ها و حتا پسرش سعيد و دخترش محبوبه كه هم‌بازي ما بودند مي‌پرسيدي صاحب باغ كيست؟ همه مي‌گفتيم:خب معلومه مش خيرالا! مش خيرالا كنار گندم‌زار نزديك باغ انار براي خودش يك بوستان كوچك درست كرده بود كه با عشق در آن صيفي كاري مي‌كرد.طالبي،خربزه،هندوانه،خيار چمبر و ...شايد بيشتر از باغ و گندم‌زار كه حتا به قولي امانت بود، نگران بوستان كوچكش بود كه ما بچه‌ها داغونش نكنيم.هرچند محصولاتش را هم خودش نمي‌خورد به محض اينكه وقتش مي‌رسيد مي‌ريخت داخل فرغون و مي‌آورد مقابل باغ و بچه‌ها را جمع مي‌كرد دور خودش و همه را بين بچه‌ها تقسيم مي‌كرد تا به خانه‌هايشان ببرند. بعد هم يك خربزه يا هندوانه مي‌تركاند و بين بچه‌ها شتري قسمت مي‌كرد و يك قاچي هم خودش مي‌خورد و مي‌رفت.الان كه فكر مي‌كنم مي‌فهمم چه لذتي از زندگي مي‌برد خوش به حالش!كاش مي‌شد من هم يك دنيا داشتم اندازه بوستان مش‌‌خيرالا و آن را با بچه‌ها تقسيم مي‌كردم.
آلونكي هم كنار بوستانش درست كرده بود كه خرت و پرت‌هايش را در آن مي ريخت.براي اينكه نزديك بوستانش نشويم و محصولاتش را حيف و ميل نكنيم يك بار سگ داوود "سزا(seza)" را در آن انداخته درش را قفل كرد  و  ما را برد  تا از پنجره‌اش ببينيم آنجا چه وضعي دارد.يادم مي‌آيد بيلش را به زمين زده و به‌ آن تكيه داد و گفت:اين زندون منه!اوني هم كه توشه گرگمه!هر كسي بخواد به باغچم نزديك بشه با گرگم طرفه!تازه به غير از اين گرگه چندتا مار گنده هم دارم كه خوابيدن كف زمين زندون و شما نمي‌بينيدش!
من كه سزا را خوب مي‌شناختم و هميشه نصف غذايم را از مادرم قايم مي‌كردم تا به او بدهم و سزا هم براي همين مرا خيلي دوست داشت به خيال خودم زرنگي كرده دستش را خوانده،گفتم:برو بابا! اينكه سزاس!
چشمتان روز بد نبيند اين را كه گفتم، مش‌خيرالا سر و ته بغلم كرد و گفت:الان مي‌ندازمت پيشش تا ببيني سزاس يا نه! نمي‌دانم با تمام اطمينان قلبي كه داشتم او خود سزاس، چرا ترسيدم.مي‌دانستم اگر سزا بفهمد كسي مرا اذيت مي‌كند تكه پاره‌اش مي‌كند.اما ترسيدم و شروع كردم به جيغ زدن!سزا كه صداي جيغم را شنيد شروع كرد به پارس كردن و خود را به در و ديوار آلونك كوبيدن!برادرم محسن و بقيه بچه‌ها پا گذاشتند به فرار و من ماندم و مش خيرالا و گرگش!مش‌خيرالا هم دستش را شل كرد تا راه فراريا به قول خودمان راخدا به من بدهد و من هم مثل فشنگ تا خود خانه را دويدم.
غروب كه غذايم را براي سزا بردم اشك در چشمانم جمع شده بود.سزا با چنان سرعتي به طرفم آمد كه ترسيدم و غذا را انداخته و فرار كردم.اما سزا بي‌توجه به غذايش همچنان به دنبالم مي‌دويد.سزا بدو! من بدو! تا اينكه مقابلم ايستاد و من هم درجا ميخكوب شده و مات و مبهوت به چشمانش چشم دوختم.انگار چشمانش پر از اشك و ترديد بود به طرفم آمده و در مقابلم زانو زد و شروع كرد به ماليدن سرش به كفشهاي صورتي‌ام.خيالش كه از بابت آرامش من راحت شد شروع كرد به چرخيدن و طواف كردن دورم و بوكشيدن و من نشستم و شروع كردم بلند بلند گريه كردن!نمي‌دانستم چرا گريه مي‌كنم ولي الان كه فكر مي‌كنم دليل گريه خودم را مي‌فهمم! اما دليل گريه سزا را نه!شايد براي عذاب وجداني بود كه نتوانسته بود در موقع احتياجم كمكم كند.شايد هم براي اينكه ترسيده بود...نمي‌دانم!واقعن نمي‌دانم!
يادش بخير و خدا بيامرزد مش خيرالا كه چكار كرد با خودش و من و آن سگ!  و چه خاطره اي شد برايمان! تازه اين نبود!داوود يك اسب هم داشت كه اسمش "سزار (sezar)"بود.شايد صفحه بعد دفتر خاطراتم را داستان من ، سزار و مش خيرالا پركند.


 ـــــــــ پایان قسمت اول ــــــ نوشته شده توسط "ستاره كلهر"