هيچي نمي تونه حال مارو بگيره!
اين بار داستان ما از آن جا شروع شد كه یکی ازآن سه روز تعطیلیهاي معروف كشور كه همهتان آنها را مي شناسيد به تورمان خورد و ما هم از خدا خواسته قصد سفر به سمت شمال و خطه ی خوش آب و هواي گيلان را کردیم و البته قبل از حرکت گفتم:
-مهم نيست، هیچی مهم نيست! هيچ چي هم نمي تونه حال مارو بگيره! می ریم که خوش بگذرونيم، پس مي گذرونيم!.
از برداشتن بار و بندیل اضافی هم اجتناب کردیم، فقط زیلو، چادر، چند تا پتو و بالش، پیک نیکی، چند تا کنسرو و تن ماهی، قدری نان، فلاسک چای و قند، لباس گرم برای مبادا، توپ، راکت بدمینتون، و یک خورده خرت و پرت دیگه که خوشبختانه همه اش تو صندق عقب و باربند به راحتی جا شد.
-مامان، چادر و جانماز برداشتی؟
-آره مامان جون. تو چمدون بزرگه اس.
.بچه ها شیشه ها رو داده بودند پایین و تا می توانستند، هوای تاره و مرطوب کوهستانی استنشاق کردند.
-بابا اون کوهه رو ... تا نوکش درخته
-حواس باباتو پرت نکن بذار حواسش به جاده باشه
ساعت نه شب بود كه به نزدیکی های منجيل رسيديم. علی جلوی یک پمپ بنزین ایستاد تا باک را پر کند. مقابل پمپ بنزین چراغ های رنگي چشمك زن يك رستوران جلب توجه ميكرد:
-بابايي... بریم رستوران، بریم رستوران ...
-مامانتون یک عالمه کنسرو خوشمزه با خودش آورده.
-خواهش ميكنم بابا!
نگاهي به علي انداخته گفتم: بچه ها راس میگن ديگه ، كنسرو هميشه هست منم هوس غذاي محلي كردم.
چلوكباب، كباب ترش، جوجه محلي، كولي، باقالی قاتق، ماهي سفيد، ميرزا قاسمي، فسنجان مرغابي، ترشي هفت بيجار، سيرترشي، زيتون پرورده ... اوه خدای من، چه منوی بلند و بالایی!. جايتان خالي. تا ميتوانستيم هر كدام هر چه ميخواستيم سفارش داديم و دلي از عزا در آورديم.
-علی پول همرات هس؟
-آره دارم،
-ميخواي کارت بانکو بدم؟
-نه بابا، مگه چقد می شه؟ لشگر سلم و تور که شام نخوردن
ولی حساب علی جور در نیامد. از صد تومن تراولی که صبح خورد کرده بود، با حساب بنزین و بالانس چرخ ها و چیپس و پفک و هله هوله، فقط 40 تومن مانده بود.
-آقا کارت خوان دارین؟
-داریم ولی نمی دونم چرا دو سه ساعته کار نمی کنه. فکر کنم خرابه شده.
-این دور و ور بانک هست؟
-نه، باید برین تو شهر، پنج کیلومتر راهه.
-پس این گواهینامه من پیشتون بمونه من بقیه اش رو برگشتني حساب می کنم.
-آقا بفرمایین مهمون ما، چه قابل داره؟ گواهینامه تو سفر لازمتون می شه.
منجیل شهر قشنگی بود. چه هوایی! به به! چه پارک قشنگی. علی جلو پارک نگه داشت.
-بچه ها تو این پارکه چادر می زنیم.
-باباجون ... بریم هتل
-دیگه روتونو زیاد نکنین. همین شامی که رودستمون گذاشتین بسه.
-علی گدا بازی در نیار دیگه. بعد عمری بچه ها رو آوردیم بیرون.
علی شناسنامهها را همراه كارت اعتباري روي ميز گذاشت. تحويلدار هتل زير چشمي نگاهي به كارت انداخت:
-پول نقد بدين. از صب سيستما قطه! كارت قبول نميكنن!
-یعنی چی؟ خب تا صب درست می شه.
-متاسفم به ما گفتن فقط پول نقد از مسافر بگیرین.
دور شهر شروع کردیم به چرخیدن. اصلن مهم نیست. پیدا کردن یک بانک که کار مشکلی نیست. جلوی اولین عابربانك ایستادیم:
-آقا خرابه. کار نمی کنه.
علی نگاهی به طرف کرده و تشکر کرد. با این حال تصمیم گرفت خودش امتحان کند. دستگاه قادر به اجراي درخواست شما نمي باشد. بانك ... اولين بانك ايراني! قيافه علی خیلی در هم رفته بود.
-عزيزم عصباني نشو! مهم نيست! مهم نيست! هيچ چيزي نمي تونه حال مارو بگيره! ما اومديم خوش بگذرونيم، پس خوش مي گذرونيم! خدا رو شكر فعلن كه اوضاع خيلي خوبه! می گم ما که چادر داریم. چرا همین جا چادر نزنیم؟
چشمتان روز بد نبيند تازه خوابمان برده بود كه باران تندي گرفت. انگار سقف آسمان پاره شده بود. تصور کنید بچه ها که دلشان را برای خوابیدن روی تختخواب هتل صابون زده بودند، نصفه شب مجبور شدند پتو و بالش خیس را بغل کنند و بچپند داخل ماشین و با لباس های خیس تا صبح توي هم بلولند و غر بزنند.
-خوشگلا، یه شب که هزار شب نمی شه. اینم واسه خودش یه خاطره اس. اصلن مهم نیست. فقط سعی کنین تو هر شرایطی بهتون خوش بگذره.
با تمام سختيها بالاخره صبح شد. استخوان هايمان انگار به هم قفل شده بود. مثل آدم آهني زنگ زده اي بوديم كه نياز به روغن كاري داشت. علی رفته بود تا بلکه بتواند بانکی پیدا کند که سیستمش کار کند و پول بگیرد. من پیک نیکی را روشن کردم و بساط صبخانه را چیدم. علی با لب و لوچه ی آویزان برگشت:
-چطو شد؟
-هیچی،چي ميخواستي بشه؟!...
-بابا جون ... ناهار چلو کباب بخوریم؟
-بچه ها ساکت اعصاب باباتون مثل عابر بانكا ارور زده انگار!
خنده اي كرده و پرسیدم:
-یعنی همه شون خرابن؟
-نه بابا، سیستم شتاب از مرکز قطعه. کارتمم خورد و راحت شديم . حالا اگه وصلم بشه دیگه کارت نداریم.
فکرش را بکنید. سه روز تعطیلي، شهر غريب، بی پولی. حالا ديگر مطمئن بودم خرمان در گل گير كرده است و از زمين و زمان برايمان بدشانسي ميبارد. حس ميكردم همه چيز دست به دست هم داده اند تا مسافرتم را كوفتم كنند. براي اين كه با انرژي هاي منفي اطرافم بجنگم، نفس عميقي كشيده و با خودم گفتم: من تمام اين انرژي هاي منفي و شيطاني رو شكست شون ميدم! اجازه نميدم مسافرتم رو خراب كنن! با این حس رو به علي كرده گفتم:
- مهم نيست! مهم اینه که هيچ چيزي نمي تونه حال مارو بگيره! ما اومديم خوش بگذرونيم، پس خوش مي گذرونيم!
شروع کردم چیزهای مثبتی که وجود داشت رو شمردن:
-همه مون حال مون خوبه. هیشکی مریض نیست. مقداری غذا داریم. نون هم داریم. بارون ميباره آب داريم، توپ هم داریم. بدمینتون بلديم. باک بنزینت پره. ماشین خراب نشده. پنچر نشدیم .... راستی علی اگر پنچر بشیم چی؟
-نفوس بد نزن زن. مثلن استاد انرژي مثبتي!
بچه ها رفتند سراغ بازی. دورتادورمان مسافرها چادر زدند و بچه هایشان با بچه هایمان بر خوردند. خوش به حالشان. نگران هیچ چیز نبودند. علی رفته بود تا ببیند می تواند خانه ی رییس بانک را پیدا کند تا بیاید در را باز کند و تا لا اقل كارتش را بگیرد. می گفت تو این شهرهای کوچک همه هم را می شناسند.
پیک نیکی را روشن کردم تا ناهار را گرم کنم. خوشبختانه برای دو وعده غذا داشتیم. علی برگشت:
-ها؟ چی شد؟
- پیداش کردم. اون سوپریه آدرسشو داشت. گفتم حاجی سر جدت بیا در بانکو وا کن کارت ما رو بده. گفت برای وا کردن در بانک تو روز تعطیل، حضور نماینده ی سرپرستی بانک تو استان و نماینده ی دادستانی لازمه. برو اون دو تا رو بیار من درو وا کنم.
دست و صورت بچه ها را در دستشویی پارک شستم و نشستیم به غذا خوردن. نصف کنسرو ها را برای شام شب ذخیره کرده بودم.
-بخورین و خوش بگذرونین.
مهسا لقمه توي دستش بود که یک هو به جاده خیره شد و ماتش برد:
-باباجون باباجون .... حاج حسين اینا
-کوشن؟
-همین الان ماشینشون رد شد رفت
من به پیکانی که هر لحظه از ما درور تر می شد دقت کردم. آن قدر خرت و پرت پشت شیشه عقب بود که نمی شد توی ماشین را دید. ولی علی از چراغ راهنمای شکسته اش شناخت:
-خودشه
علی مثل برق پریده ماشین را روشن کرد . با خودم گفتم: اگر خدا بخواهد گره از کار کسی باز کند، این طور باز می کند. به همه چیز فکر می کردم الا این که در اين غربت یک آشنا ببینیم. به اين ميگويند دريافت انرژي هاي مثبت. سریع بقیه کنسروها را که برای شب گذاشته بودم گرم کرده که علی با حاج حسين برگشت. انگار دنیا را به ما داده بودند. حاجي و خانواده اش كه گويي از قحطي آمده بودند هر چه در سفره بود را مثل يك سياه چاله تا ته بلعيدند. داشتم چای دم می کردم که دیدم حاجي و خانمش دارند پچ پچ می کنند. خانم حاجي صدايش را بلندتر کرده و به شوهرش گفت:
- چی چی رو بده خجالت می کشم؟ غریبه که نیستن، خجالت نداره!
حاجي یک خورده جابجا شد و در حالی که سرش را تکان می داد، گفت:
- راستش اين سه روز تعطيلي رو از خونه زديم بيرون گفتيم بريم شمال! يه دوسه روز بچه ها يه نفس راحتي بكشن! به اميد كارت بانكا پول زياديم برنداشتيم. ديروز پولمون تموم شد . باورت نميشه از صب گشنه آواره اين شهريم. از ديشب يه لقمه نونم نخورده بوديم! انگار خدا تو رو جلوي راهمون گذاشت. ماشينتو كه ديدم، انگار دنيا رو بهم دادن!
بعد پکی به سیگارش زد و ادامه داد:
- راستش روم نميشه بگم! اما تو كه غريبه نيستي! اگه داري يه صد تومن بدي من! لااقل بتونيم يه بنزين بزنيم برگرديم قم. به خدا نوكرتم رسيدم از شرمندگيت در ميام...
انگار دو گالن آب یخ روی من و علی ریختند. خانواده حاجي پول که نداشتند هیچ، شام شب ما را هم خوردند و رفتند. ولی اصلن مهم نیست. مهم اینه که باید خودتو نبازی و در هر شرایطی اجازه ندی انرژي هاي منفي حالتو بگیرن.
-می گم علی یه رفیق دوران سربازی داشتی بچه انزلی بود. می گم می خای بهش زنگ برن بریم خونه شون
-زنگ زدم بابا. دسته جمعی رفته ان كيش!
یک چای دیگر ریختم و گذاشتم جلوی علی. دیگر نمی دانستم چطور باید به او روحیه بدهم. علی زانوهايش را بغل کرده بود و سرش روی دستانش بود، ناگهان مثل اينكه گنجي پيدا كرده باشد سر بلند کرد و گفت:
- فهميدم
نگاه علی به روبرو دوخته شده بود. یک خانواده کنار میدان ایستاده بودند و دنبال دربستی می گشتند برای چالوس. علی با خوشحالی و لبخند به آن ها نگاه می کرد. من که چیزی سر در نیاوردم. پرسیدم:
-بيخيال بابا! اگه آشنان دیگه چیزی نداریم بدیم بخورنا
-نه بابا اونا فرشته ی نجاتمونن!انرژياي مثبت!
نگاهي به آنها كرده و گفتم:فرشته ها اين شكليان؟
-ساكت شو بابا!بمونين من الان ميگردم.
علی پا شده و رفت و شروع کرد به طی کردن. هفتاد تومن دربست تا چالوس. اثاث شان را که توی صندوق جا داد آمد سراغ من و گفت:
-مواظب بچه ها باش. من تا شب بر می گردم. هفتاد تومن می رم هفتاد تومن میام می شه صد و چهل تومن. راحت بر می گردیم قم.تا اون موقع هم تو انرژي مثبت بخور!
دو ساعتی بود که علی رفته بود. دلم به حال و روز خودم ميسوخت. شبيه خيابانگردهاي آواره شده بوديم. البته خيابانگردهايي مثل ما هم دور برمان زياد بودند و اين به من آرامش ميداد كه من تنها نيستم. کم کم دوباره باران گرفت. به به چه هوایی. فقط باید لذت برد. بساطمان را زیر یک آلاچيق جمع کردم. ولی بچه ها باران حالی شان نبود. با لباس های خیس دنبال هم می کردند و خوش بودند. باید دريافت انرژي هاي مثبت را از بچه ها یاد گرفت. به هیچ چیز اجازه نمی دادند که حالشان را بگیرد. نزدیک غروب بود که علی زنگ زد:
-کجایی؟
-چالوسم
-پس چرا بر نمی گردی؟
-با کدوم بنزین بر گردم؟
-مگه پول نگرفتی ازشون؟
-ای بابا، مرتیکه رو با پنچ تا مسافر رسوندم این جا. می گم کجا پیاده می شین؟ می گه جلوی یه عابر بانک وایسا پول بگیرم بهت بدم.
-یعنی هیچی؟!
-هیچی به هیچی
-حالا چیکار می خای بکنی؟
- من امشبو همین جا تو ماشین خوش می گذرونم. شما ها هم همون جا خوش بگذرونین. تا فردا ببینم چه خاکی باید تو سرمون بریزیم. من که عقلم به جایی قد نمی ده. مراقب بچه ها باش. بهشون بگو تا می تونن با انرژياي مثبت مامانشون خوش بگذرونن ...
ستاره کلهر/چاپ شده در ماهنامه خط خطی
"در جواب ابلهان آنقدر خاموش ماندیم که گفتند: حرف حساب جواب ندارد!"ستاره كلهر"