جاده هنوز خیس بود. آفتاب اول فروردین از دل آسمان سرد، آرام بر آسفالت می‌ریخت. بوی سبزه و خاک خیس، بویی که انگار قرار بود تا ابد باقی بماند. خانواده‌ای چهارنفره در یک میتسوبیشی سفید از لرستان به سمت شمال حرکت می‌کردند؛ ساسان، مریم، آوش و آوینا. هنوز زنگ سال نو از گوش خانه‌های پشت سرشان پاک نشده بود.
ماشین پر بود از چمدان‌ها، کولر گازی و اسپیکرهایی که قرار بود صدای زندگی باشند در خانه‌ای ویلایی کنار دریا. آوینا کنار برادرش، بی‌هوا و بی‌خبر از آنچه نزدیک می‌شد. ساسان می‌راند، آرام و محاسبه‌گر. استاد دانشگاه تهران بود. مریم هم چشمانش به جاده دوخته بود، ذهنی پر از اندیشه‌های نو برای ساخت وطنی سبز و آباد. شاید آخرین نگاهش به آن پیچ لعنتی بود.
در محور سلفچگان_ساوه ، حادثه‌ای رخ داد. حادثه‌ای که سال‌ها بعد، در صدای گریه‌های شبانه‌ی یک دختر، باز می‌پیچید. صدای ترمز، فریاد مادری و سپس سکوتی سرد و سنگین.
ماشین روی پهلو افتاده بود. ایربگ‌ها باز شده بودند. همه چیز ساکت بود؛ سکوتی که آدم را می‌ترساند. اما در آن سکوت، لرزشی بود. چمدان‌ها، کولر و اسپیکرها روی آوینا افتاده بودند، ولی او زنده مانده بود. سه نفر دیگر هرکدام با ضربه‌ای دقیق کشته شده بودند. ضربه‌هایی عجیب، انگار نه از درون خودرو که از جایی بیرون وارد شده بود؛ مریم از سمت راست، درست جایی که ایربگ پوشانده بود؛ آوش از روبرو، وسط پیشانی؛ و ساسان از چپ، زیر لایه باز ایربگ.
آینه وسط کنده شده بود، نه شکسته، نه ترک خورده — فقط کنده شده، تمیز و بی‌صدا. کسی گفته بود شاید دوربین داشته، کسی دیگر گفته بود آیینه مهم نیست، اما هیچ کس نگفت چرا.
گزارش پلیس گفت سرعت غیرمجاز بود. اما کسانی که ساسان را می‌شناختند می‌دانستند او حتی برای بستن کمربند قاعده داشت. مریم، دانشمند سخت‌گیر و اهل نظم، خانواده‌ای قانونمند بودند. نه، این خانواده اهل قانون‌شکنی نبودند.
دوربین‌های جاده؟ همه خاموش بودند؛ همان روز، همان ساعت. هیچ تصویری ضبط نشد، حتی دوربین پلیس در آن تقاطع. چرا؟ کسی نپرسید. همه از کنار حقیقت، همانند سایه‌ای سرد، گذشتند.
اورژانس قم؟ سه ساعت بعد هم نرسید. گفته شد سامانه از کار افتاده بود، گفته شد اشتباه موقعیت رخ داده. اما اگر اشتباه بود، چرا هیچ تماس ثبت نشده بود؟ چرا تماس خروجی وجود نداشت؟ و چرا بیمارستان سجاد در ساوه بعد از سه ساعت اولین پاسخ‌گو بود؟
پرونده خیلی زود بسته شد. شکایت خانواده مریم به سرعت رد شد، اما هیچ دلیلی قانع‌کننده ارائه نشد. گویی چیزی، جایی، تصمیم گرفته بود این ماجرا در سکوت تمام شود.
اما چیزی ماند. چیزی آنجا، زیر آفتاب سرد فروردینی، در همان جاده. چیزی که هنوز در چشم‌های آوینا، وقتی به آینه نگاه می‌کند، برق می‌زند.
راستی، آن آینه کجاست؟

___________

زمانی خون بیگناهان جاری شده و دشتستان را لاله گون خواهد کرد.

تقدیم به روان پاک خواهرم مریم، خواهرزاده‌ام آوش و همسرش ساسان عزیز، که من هرگز مرگشان تصادف روزگار نپنداشتم.

دکتر مریم سیفی‌کلهر_دکتر ساسان علی‌نیایی‌فرد و تمام قلب من که در کنار پدر و مادرش آرام گرفت، آوش علی‌نیایی‌فرد