يكي بود، يكي نبود،زير گنبد كبود مدرسه اي بود كه مدرسه بچه ما نبود.اون مدرسه كه اصلن توي مملكت ما و حتا شهر ما هم نبود يه مدير داشت كه جزو مردم ما نبود.توي اون مدرسه طبق قانوني كه تصويب نبود دو سه ماه بعد از مدرسه ها يه نامه‌اي به خونواده ها مي‌دادن كه هيچ جا نامه‌اي شبيه اون نبود.توي اون نامه نوشته بود كه بايد خونواده ها مقدار پولي رو كه يك سومش هم ته جيب‌شون نبود بدن به مدرسه كه به قول آقاي آموزش و پرورش خلاف بود و ممكن نبود.
خلاصه توي اون مدرسه دختري بود كه لپاش گلي نبود.چون كه توي جيبش پول تو جيبي نبود. دختري كه لپاش گلي نبود يه روزي كه داشت از مدرسه بر مي‌گشت خونه و توي كيفش نامه مدير بود يا نبود، مهم بود كه سر خيابون پسري رو ديد كه اصلن مزاحم نبود.چون تو اون شهر اصلن كسي مزاحم كسي نبود.اون پسر به دختري كه لپاش گلي نبود گفت:زردمبو!
دختره ناراحت شد و با گريه زاري اومد خونه . مادرش وقتي ديد دخترش داره گريه مي‌كنه ترسيد و پرسيد:چي شده؟ تو كه هميشه مي‌خنديدي و چشمات گريون نبود!
دختره با ناراحتي گفت:پسري كه اصلن مزاحم نبود به من گفت: زردمبو!
مادره با عصبانيت گفت:چي؟!
دختري كه لپاش گلي نبود،حرفش رو تكرار كرد.مادر دست دخترش رو گرفت،انداخت از خونه بيرون و گفت:برو ديگه اينورا پيدات نشه!
دختر هرچي پرسيد: آخه چرا؟ مامان زردمبو يعني چي؟ از مامان هيچ جوابي نبود كه نبود.
پدر دختر كه داشت از سر كاري كه هيچ وقت نبود، بر مي‌گشت دخترشو ديد پرسيد:كجا ميري؟
دختر با ناراحتي گفت:مامان منو از خونه انداخت بيرون!
پدر با تعجب پرسيد:آخه چرا؟مادرت كه اينجوري نبود؟!
دختر گفت: آخه اون پسري كه مزاحم نبود به من گفته:زردمبو!
پدره عصباني شد و دخترشو هل داد افتاد توي جويي كه توش هيچ وقت آب نبود،گفت:بي‌تربيت! برو ديگه اينورا پيدات نشه!دختر من كه اينطوري نبود!
دختره گريه‌ش گرفت و گفت:آخه چرا؟!زردمبو يعني چي پدر؟!
اما پدر جوابش رو نداد..دختر هم نامه‌اي رو كه مدير داده بود داد به پدرشو رفت تا رسيد خونه مادربزرگش.مادربزرگ وقتي نوه‌ش رو ديد ترسيد و پرسيد:چي شده؟
دختره گفت:پدر و مادرم منو از خونه انداختن بيرون!
مادربزرگ گفت: آخه چرا؟!از مادرت بعيد نبود،ولي بابات كه اينجوري نبود؟!
دختر گفت:مي‌ترسم اگه بگم شما هم بيرونم كني!
مادربزرگه نوه‌ش رو دلداري داد و گفت:نه عزيزم!من مادربزرگتم اخلاق من از اول هم شبيه خونواده مادرت نبود.خيالت راحت باشه!
دخترگفت:پسري كه مزاحم نبود به من گفت: زردمبو!
مادربزرگ گفت:چي؟!
دختره دوباره حرفش رو تكرار كرد.مادربزرگ دست دختر رو گرفت و انداخت از خونه بيرون و گفت:الحق كه دختر مادرتي! وگرنه توي طايفه ما همچين چيزي اصلن نبود!
دختره گفت:آخه چرا؟مگه زردمبو چيه مادربزرگ؟!
شب شده بود. دختر بيچاره تو كوچه‌ها آواره بود. توي شهر اصلن ماشيني نبود كه هي بوق بزنه!
دختررفت و رفت تا رسيد به آقاپليسه.آقا پليسه كه روزا بيدار بود و شبا هم اصلن خواب نبود گفت:چي شده؟!
دختره گفت: والا پدر و مادرم و مادربزرگم و همه فاميل منو از خونه بيرون كردن.
آقا پليسه گفت: آخه چرا؟!توي قانون ما كه همچين چيزي نبود؟!
دختره گفت:آقا پليسه نپرسيد! مي‌ترسم شما هم منو بيرون كني.آقا پليسه گفت: نه دخترم! شبا كه تو مي‌خوابي آقا پليسه بيداره! من تو رو بيرون نمي‌كنم.بگو بگو!
دختره گفت:والا پسري كه مزاحم نبود به من گفته: زردمبو!
آقا پليسه گفت:چي؟!
دختره گفت:زردمبو!
آقا پليسه گفت:پاشو برو بيرون.براي تو حتا تو زندون هم جا نيست.
دختره گفت: آخه چرا؟!مگه زردمبو چيه آقا پليسه؟!
آقا پليسه گفت:نگو بچه! بدو برو! ديگه هم نگيا!
دختره از پيش آقا پليسه هم رفت و رسيد به مسجد و به خدا گفت:خدايا چكار كنم؟.شب رو توي مسجد خوابيد و صبح پاشد با خودش گفت:برم از پسري كه مزاحم نبود بپرسم زردمبو يعني چي؟!
رفت ديد پسردوباره وايساده اونور خيابون.صداش كرد:آهاي پسر بدو بيا!
پسر دوييد بياد ببينه دختر چي مي‌گه، كه يهو يه ماشين كه اصلن سرعتش زياد نبود زد، له و لورده‌ش كرد.دختره هم موند تو خماري اينكه زردمبو چي بود و چي نبود.قصه ما هم درسته خالي بندي بود ولي خدايي خالي از لطف كه نبود؟!

 

منتشر شده در روزنامه نوزده دي