بچه هر چه بیشترتر،زندگی بهتر
بچه كه بوديم توي تلوزيون ميگفتند: "بچه كمتر زندگي بهتر".همه خواهر برادرها از اينكه اينهمه زياد بوديم خجالت ميكشيديم.من خودم هيچ وقت به دوستانم نگفتم چندتا خواهر و برادريم.پدر و مادرم هم ماشالا هر سال اقدام به ساخت يك فقره خواهر يا برادر جديد برايمان ميكردند كه خسته نباشند.بعد از به دنيا آمدن هركدام به مادرم ميگفتيم:مامان! ميدوني فرزند كمتر زندگي بهتريعني چي؟!
با توپ و تشرميگفت:به شما مربوط نيست.خجالت بكشيد. فكر كنيد الان يكيتون نبوديد.
ما هم كه جانمان براي هم درميرفت. فكر اينكه يكيمان نباشيم هم سخت بود. دعا ميكرديم به زودي آن يكي هم كه نيست بيايد. الان هم كه به علت گذشتن تاريخ مصرف باروري پدرومادرمان نيامدهاند.چقدر از اينكه نيستند دلگيريم.جايشان سبز!
آن زمان با هزار ترفند همه راهها را براي بچه زياد بستند.اما اين روزها بر عكس آنروزها تلوزيون آنقدر بچه قد و نيمقد نشان ميدهد و براي بچه بيشتر تشويق ميكند كه آدم هوس ميكند خودش هم يك هفهش فقره از اين موجودات را دور و بر خودش درست كند. باور كنيد دست خودم نيست.بچه كه ميبينم دست و پايم شل ميشود.من از بچگي با بچه بزرگ شدهام.جانم ميرود براي بچه! آنهم آنهايي كه نيامدهاند.فرقي هم نميكند از كدام جنس باشد.همينكه آن فرزند دلبندم كه الان نيست بيايد كافيست.
اما خب جراتش را ندارم. ديروز بيست تا دههزار تومني چرك كف دست را برداشتم و عزمم را جرم كردم تا خريد مدرسه كنم.نتيجه اش شد دو تا كفش و يك كوله وغرغرهاي بچه كوچيكه كه: حالا من بايد چقدر صبر كنم تا وسايل مدرسهام رو بخريد؟ چون اون بزرگتره مهمتره؟زنگ ميزنم كودكآزاري تا بفهمين كجاي دنيايين!
چشمتان روز بد نبيند رسيديم خانه گيس و گيس كشي ميان دو جانوري كه در انفوان جواني و از روي ناداني پس انداخته ايم. مگر ميشد از هم جدايشان كرد.انگار چنگالهايشان توي موهاي هم گير كرده بود.
ما هم تصميم گرفتيم حرفي نزده بگذاريم خودشان مساله پيش آمده را حل و فصل كنند. خودمان هم بنشينيم يك ماه روزها را بشمريم تا روز شيردهي برسد و اين گاو عزيز عابربانك يارانه را كف دستمان تف كند. شايد بشود با آن يك كيف و مابقي وسايلشان را خريد،بقيه پولش را هم زد به حساب كه اميدواريم يك روز بتوانيم پساش بدهيم و مقروض نميريم. البته به اينكه ميگويند خدا روزي رسان است هم شك نداريم.فقط نميدانيم چرا روزي ما را با قطره چكان عنايت ميفرمايد و در عوض آفتابه گرفته توي روزي بعضي هاي ديگر كه تمامي ندارد.الله اعلم!
سردرد گرفته بودم. بچه ها را سپردم به خدا و در خانه تنها گذاشته گفتم:بروم خانه پدرم تا اعصابم كمي آرام بگيرد.اينها هم آنقدر بزنند توي سر هم يا دور از جانشان بميرند يا خسته شده يك گوشه بتمرگند.
پدر ما يك همسايه دارد.همسايه پدر ما هم يك خانه چهل و پنج متري دارد، كه آن هم يك زيرزمين دارد.اندازه سوراخ موشي كه زير تخت حضرتعالي است و شما از آن بيخبريد. خانم همسايه مباركه ما خانهاش رابه يك زن و شوهر جوان اجاره داده است.زن را كه ديدم براي ششياهفتمين بار شكمش تا زير چانهاش بالا آمده بود.بچههايش را هم رديف كرده بود پشت سرش و داشت از خريد ميآمد.توي كوچه از خوشحالي جيغ و دادي راه انداخته بودند كه خدا ميداند.توي دست هركدام يك جعبه كفش بود. پشتشان هم كيفهاي رنگاوارنگ كه شبيه در و ديوارهاي شلخته بازار شيخان خودمان شده بودند !
با خودم گفتم:جلالخالق! اين زن از كجا پول آورده توانسته اينهمه كيف و كفش بخرد.تصميم گرفتم رمز موفقيت اين زن و شوهر جوان و عائله مند را بدانم.جلو رفته و از زن سوال كردم:مباركه!كفشارو از كجا گرفتي؟!
- از نمايشگاه
يك جفت از كفشها را از يكي از بچه ها گرفتم و نگاه كردم.ازهمين جنسهاي معروف چيني بود.ميترسيدم به كفش دست بزنم.ياد پاكت نامه هايي افتادم كه با تف ميچسباندي و ور ميآمد آخر سر مجبور ميشدي دوباره با چسب مايع بچسباني. نخواستم دل زن را بشكنم اما خودش فهميد و گفت: بايد ببرم بدم كريم كفاش همه شونو حسابي بدوزه. اونوخ دو سه ماهي كار ميكنه!دونه اي هزار ميگيره بدوزه!
فهميدم! رمز موفقيت زن توي درفش كريم كفاش بود.اما خب من كفش ميخرم تا حداقل مدرسه ها را تحمل كند.كفشي كه دو. سه ماه كار كند به چه دردي ميخورد.تازه كريم كفاش هم اوج هنرش را توي آن خالي كرده باشد.از زن پرسيدم:كفشارو جفتي چند گرفتي؟!
- همشون ريخته بود رو ميز ميداد جفتي ده هزار تومن!
- كيفارو چند؟!
- پنج تاش رو هم شد پنجاه و پنج تومن دو هزار تومنم تخفيف داد.خيلي گرونه٬خدا...
- كيفارو هم ميدي كريم كفاش؟!
زن مستاجر همسايه پدرينا فكري كرد و گفت:تا حالا ندادم.ولي فكر بدي هم نيست.
براي راهنمايي تشكر كرد و با بچه ها رفتند سراغ كريم كفاش كه سركوچه نشسته بود و انگار اوضاعش هم بد نبود.
به خانه كه برگشتم ديدم صداي گريه و زاري از خانه بلند است كه خدا ميداند.مردم جلو خانه جمع شده بودند.ترسيدم.گفتم شايد دختر بزرگ خواهر كوچكش را كشته باشد،امكان ندارد! واي خداي من نكند دختر كوچكتر خواهر بزرگترش را زنده زنده خورده و الان شيون به پا كردهاست. براي اينكه بفهمم كدام حدس درست است،سريع خودم را به اتاق رسانده، ديدم: كوله دختر بزرگه از وسط نصف شده و نه تنها دعوا فروكش نكرده،انگار استكبار در خانه ما نفوذ كرده و استارد جنگ را از همينجازده است.
عاجز گوشه خانه نشستم و ادامه دعوايشان نگاه كردم.چكار ميشود كرد؟!بالفرض كه بچهها را هم زدم!نادان هستند و عقلشان نميكشد. با ابن قد و قواره نيموجبي ده تا هم حرف بيربط ميزنند كه ميترسيم دين و ايمانش را هم تحتالشعاع قرار بدهد.بچههاي حالا كه مثل قديم نيستن ولشان ميكني افسار پاره كرده يقه خدا را ميچسبند.همان بهتر كه به جاي ايمان كيف و كفش و پاچهي هم را پاره كنند.ما هم با اين اوضاع ببينيم چطور ميتوانيم فكري براي هوسي كه مثل خوره به جان و دلمان افتاده كرده،به "فكر بچه بعدي باشيم!"
نشر شده در روزنامه ۱۹ دی
"در جواب ابلهان آنقدر خاموش ماندیم که گفتند: حرف حساب جواب ندارد!"ستاره كلهر"