زود باشید روزها رو پیدا کنید
زود باشید روزها رو پیدا کنید
مرد چاقی وسط سالن اداره ایستاده بود و هی هوار می کشید.آقای رییس سرش را پایین انداخته بود و حرفی نمی زد. مرد چاق هم وقتی می دید کسی نیست تا جواب داد و هوارهایش را بدهد، هر دفعه صدایش را بالاتر می برد و یک نیمچه فحشی هم می داد.
آقای رییس پرسید: چی شد پس؟
کارمند هم هی با موش رایانه، صفحه اش را بالا و پایین کرد و چند بار هم با ده تا انگشت روی صفحه کلید زد و گفت: آقا به خدا یازدهم گم شده؟
تا رییس خواست حرف بزند مرد چاق صدایش را بالاتر برد: یعنی چی گمشده؟من خودم اینجا دادمش!
رییس هی این طرف و آن طرف می رفت و سراغ یازدهم را از کارمندهایش می گرفت: چی شد پیدا نشد؟
-نه قربان!من پیداش نکردم
-یعنی چی؟
-وای قربان یه یازدهم دیگه هم گم شده!
-چی؟
-نه پنج تا یازدهم نه شد هشت تا...
آقای رییس سردر گم اینور و آنور می دوید.اما انگار نه انگار از یازدهم ها خبری نبود.کارمندها همه جای اداره را به هم ریخته بودند و لای زونکن ها داخل فایل ها به دنبال یازدهم می گشتند.مشتریانی هم که به دنبال کار امروزشان بودند به دنبال کارمندها می دویدند تا بلکه بلایی که سر یازدهم آمده خدایی نکرده سر نوزدهمشان نیاید.
آقای چاق کل اداره را روی سرش گذاشته بود و این امر باعث شده بود تا صدای بقیه مشتریان هم دربیاید.
اینجا بود که یکی از مشتریان داد زد:آقا کار نوزدهم منو راه بیاندازید وگرنه بیستمم کلن خراب میشه!
رییس سرش را کرد توی لب تابش و گفت : آقا تو رو خدا اجازه بدین ما یازدهم رو پیدا کنیم قول می دم بلایی سر بیستم شما نیاد
مرد با عصبانیت داد زد: گور بابای یازدهم!کار منو را بندازید ببینم..اگه بلایی سر بیستم من بیاد پدر همتونو در میارم.
آقای رییس برای اینکه کار بالا نگیرد به طرف کامپیوتر یکی از کارمندان رفت تا کار بیستم مرد را راه بیاندازد که مرد اولی داد زد: به خدا اگه بذارم. یا اول کار یازدهم من رو راه میندازید یا می زنم در و پنجره این خراب شده رو پایین میارم
این را که گفت: مرد دومی به سمتش آمده گفت: تو غلط می کنی!تو اینجا چه کاره ای؟مگه اینجا بی صاحابه؟!
مرد یازدهمی با شنیدن این حرف عصبانی شده به سمتش حمله کرد و گفت:مگه کوری نمی بینی که من از صبح تا حالا اینحا الافم؟
دعوا که بالا گرفت مردم هم دورشان جمع شدند.آمار یازدهم های گم شده از صد تا هم گذشته بود که رییس ناچار زنگ زد به حراست و آمدند مرد یازدهم و بیستم را بردند.
هنوز چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که یکی از کارمندان رییس را صدا زد:قربان،یازدهم ها اینجاست ولی انگار دوتا دهم یه سیزدهم این آقا هم گم شده...
"در جواب ابلهان آنقدر خاموش ماندیم که گفتند: حرف حساب جواب ندارد!"ستاره كلهر"