<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ستاره‌بارون</title>
<link>https://setarehbaroon.blogfa.com</link>
<description>ستاره کلهر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Feb 2026 20:54:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>قلم ممنوعه...</title>
<link>https://setarehbaroon.blogfa.com/post/252</link>
<description>نوشتن برای من، تسکینِ ذهن است. آمیزشِ قلم و اندیشه، مرزی نمی‌شناسد و ممنوعیتی را برنمی‌تابد. من صرفن نمی‌نویسم تا کسی بخواند؛ بودن یا نبودنِ خواننده تفاوتی در اصلِ نوشتن ایجاد نمی‌کند. هرچند داشتنِ مخاطبی هم‌سو با اندیشه‌ها و حتی منتقد به قلم انگیزه‌ی آموختن می‌بخشد و به ذهن توانِ پرواز و شکفتن. اما به تعبیرِ صادق هدایت: یک چیزهایی هست که نمی‌شود به دیگری فهماند، نمی‌شود گفت. پس چه باک اگر کسی نوشته‌هایم را نخوانَد؟ این‌گونه قلم‌زدن‌ها، در میانِ همه‌ی</description>
<pubDate>Sat, 14 Feb 2026 20:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>setarehbaroon</dc:creator>
<guid>setarehbaroon.blogfa.com/post/252</guid>
</item>
<item>
<title>جنگل سوخته</title>
<link>https://setarehbaroon.blogfa.com/post/251</link>
<description>تقدیم به مادر فداکار ایرانی؛ تالاب تبدیل شده بود به مرداب، پر از وزغ‌های بوگندو و بدریخت؛ همان‌هایی که حالا شبیه اشغالگران پیروز، روی هر تکه گل نشانی از سلطه‌شان گذاشته بودند. آن‌ها فرماندهان تازه‌کار مرداب بودند، با صدایی خشن و قورقورهای پی‌درپی که بیشتر شبیه اعلان‌های جنگی بود تا آواز شبانه. اما پیش از این تاریکی، تالاب روزهایی داشت که هر موجودی در آن سهمی از آرامش می‌برد. روزهایی که نی‌ها در باد خم می‌شدند و گله‌ی فلامینگوها مثل طرحی صورتی‌رنگ روی آب</description>
<pubDate>Sat, 29 Nov 2025 13:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>setarehbaroon</dc:creator>
<guid>setarehbaroon.blogfa.com/post/251</guid>
</item>
<item>
<title>**چیزی آن‌جا، در جاده ماند**</title>
<link>https://setarehbaroon.blogfa.com/post/250</link>
<description>جاده هنوز خیس بود. آفتاب اول فروردین از دل آسمان سرد، آرام بر آسفالت می‌ریخت. بوی سبزه و خاک خیس، بویی که انگار قرار بود تا ابد باقی بماند. خانواده‌ای چهارنفره در یک میتسوبیشی سفید از لرستان به سمت شمال حرکت می‌کردند؛ ساسان، مریم، آوش و آوینا. هنوز زنگ سال نو از گوش خانه‌های پشت سرشان پاک نشده بود. ماشین پر بود از چمدان‌ها، کولر گازی و اسپیکرهایی که قرار بود صدای زندگی باشند در خانه‌ای ویلایی کنار دریا.</description>
<pubDate>Wed, 28 May 2025 10:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>setarehbaroon</dc:creator>
<guid>setarehbaroon.blogfa.com/post/250</guid>
</item>
<item>
<title>اگزیستانسیالیسم</title>
<link>https://setarehbaroon.blogfa.com/post/249</link>
<description>اگر از من بپرسند چرا نویسندگان به اگزیستانسیالیسم روی می‌آورند؟ ابتدا نخواهم فهمید از چه چیزی سخن می‌گویند؟چرا که خود من بی‌هدف می‌نویسم. بی‌آنکه خویش را به هیچ مکتب و نگرش خاصی متعلق بدانم. ترجیح می‌دهم مخاطبانم نوشته‌هایم را به عنوان دلنوشته‌ای بخوانند که به قول مادربزرگ از دل بر آمده بر دل نشسته باشد. اما از قضاوتگران و منتقدان بی‌رحم ادبی گریزی نیست. وقتی نوشته‌هایم را می‌خوانند و لیبلی با این اندیشه به آنها می‌زنند با خود می‌اندیشم که احتمالن قلم من</description>
<pubDate>Thu, 24 Apr 2025 12:50:09 +0330</pubDate>
<dc:creator>setarehbaroon</dc:creator>
<guid>setarehbaroon.blogfa.com/post/249</guid>
</item>
<item>
<title>ایلیاتی</title>
<link>https://setarehbaroon.blogfa.com/post/248</link>
<description>مادرم از نسل شادان است دختر رنگ های شاد دشت های شیراز زنی از تبار مهربانی، مادرم ترک قشقایی است مادرم تاب بی تاب دامن چین دار رقص قشقایی است او نوازش باران است بر روی سبزه ها و بوی اصالت کاهگلی چینه های نمدار ده و من همان کودک زاده شده از دختر ساده ایلیاتی ام، با موهای مشکی که جاده فرق سرم را شانه چوبی افتتاح کرده است... ___ ممنون بابت تبریکهاتون دوستان، شاد باشید و شادیهاتون پایدار باشد که روزی سرزمینمان از وجود هرچه غم و غم ساز پاک و مملو از شادی &quot;بشه&quot;</description>
<pubDate>Tue, 26 Jan 2021 10:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>setarehbaroon</dc:creator>
<guid>setarehbaroon.blogfa.com/post/248</guid>
</item>
<item>
<title>انخابات 2020 آمریکا</title>
<link>https://setarehbaroon.blogfa.com/post/247</link>
<description>به جهنم که بایدن یا ترامپ.... #دموکرات و #جمهوری_خواه... شعارهای سیاسی دیکتاتورهای خون آشام... بوی جنگ و خون بوی خون و فقر بوی فقر و گرسنگی بوی گرسنگی و نژادپرستی بوی نژادپرستی و دفاع از حقوق بشر بوی دفاع از حقوق بشر و کشتار دسته جمعی بوی کشتار دسته جمعی و سازمان حمایت از کودکان بوی سازمان حمایت از کودکان و تحریم بوی تحریم و..... بوی تعفن درنده گی سیاست مداران گرگ صفت و حماقت گوسفندانی که به گرگها رای می دن...</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2020 21:42:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>setarehbaroon</dc:creator>
<guid>setarehbaroon.blogfa.com/post/247</guid>
</item>
<item>
<title>شهر بدون لبخند</title>
<link>https://setarehbaroon.blogfa.com/post/246</link>
<description>توی تاکسی که بشینی،اگر راننده سن و سالی ازش گذشته باشه، کافیه یک تلنگر کوچولو بزنی و بپرسی: زمان شاه چطور بود؟ ما که نبودیم، لااقل شما بگین. به ضرث قاطع می تونم بگم که بالای نود درصد پاسخ ها با این واژه و اینطور شروع می شه: بهشت! این پاسخِ فقط یک راننده تاکسی نیست. پاسخ یک پدر کارگر خسته، یک معلم بازنشسته، یک پزشک و استاد دانشگاه، حتا پیرمرد معتاد و یک جانباز گوشه نشین هم هست و این پاسخ یک سوال در پی خودش داره: اگر بهشت بود پس چرا انقلاب کردید؟ و دوباره</description>
<pubDate>Thu, 25 Oct 2018 05:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>setarehbaroon</dc:creator>
<guid>setarehbaroon.blogfa.com/post/246</guid>
</item>
<item>
<title>گفتنی ها گفته بود</title>
<link>https://setarehbaroon.blogfa.com/post/244</link>
<description>شما مش رمضون را نمی شناسید، نمی دانم شاید هم یکی از دوستان شما باشد و بهتر از من بشناسیدش. خود من چند وقتی بیشتر نیست که او را می شناسم، دو سه سالی از وقتی که برای اثاث کشی منزلم برای گرفتن وانت به سر خیابان رفتم و از قضا، یک وانت پیکانی و مش رمضون و باقی ماجرا! آنروز مش رمضون شماره موبایلش را داد به بنده و من هم شماره اش را به دوست و آشنا که نیازمند وانت می شدند، می دهم. همانطور که گفتم سه سال از آن روز می گذرد و در این سه سال فقط سه بار مش رمضون اسباب</description>
<pubDate>Tue, 11 Jul 2017 06:03:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>setarehbaroon</dc:creator>
<guid>setarehbaroon.blogfa.com/post/244</guid>
</item>
<item>
<title>روشنایی بهانه ای بیش نبود.</title>
<link>https://setarehbaroon.blogfa.com/post/241</link>
<description>روشنایی بهانه ای بیش نبود. برای شروع باید از ابتدا نوشت. اما من که نمی دانم ابتدای داستان دقیقن از کجا بود و اولین کسی هم که این کار را کرد، که بود و از کاری که می کرد چه منظوری داشت؟ شاید هم اشتباهن موجب شد که چنین رفتاری در جامعه انسانی رواج پیدا کند و جرقه ی اولین شایعه سازی هم از یک واقعیت که بعدها انکار شده بود، رقم خورد. شاید در شهر سوخته شخصی خبری شنید و آن را به سمع و نظر اهالی شهر رسانید، اما چندی بعد این خبر حتا به دروغ تکذیب شد و از آنجا اولین</description>
<pubDate>Mon, 12 Jun 2017 05:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>setarehbaroon</dc:creator>
<guid>setarehbaroon.blogfa.com/post/241</guid>
</item>
<item>
<title>ایشالا دور بعدی!</title>
<link>https://setarehbaroon.blogfa.com/post/239</link>
<description>ایشالا دور بعدی! وزیر جان! الکی نیست که؟ فکر کردی به همین راحتی هاست؟ به شما که فضلی می گویند! از وجنات حضرت عالی مشخص است که یک سر و گردن فضلتان بیشتر از ایشان است. این چه حرفی است؟ گفتی: شیرینی انتخابات را با اخبار جعلی تخلفات تلخ نکنید، تمام شد رفت؟ فکر کنید که یک دربی پرسپولیس و استقلال داریم سالی دوبار، حتا گاهی هم بیشتر برگزار می شود، ما هوادارها آن را می بازیم چه حالی می شویم؟ خودم دیدم؛ طرف ستاره ی سینما بود، یک اشکی در باخت تیم محبوبش می ریخت</description>
<pubDate>Thu, 25 May 2017 07:03:06 +0330</pubDate>
<dc:creator>setarehbaroon</dc:creator>
<guid>setarehbaroon.blogfa.com/post/239</guid>
</item>
</channel>
</rss>
