X
تبلیغات
ستاره‌بارون.ستاره‌کلهر

ستاره‌بارون.ستاره‌کلهر

دسترسي به خودتان امكان پذير نمي‌باشد

          گاهي اتفاقاتي براي آدميزاد مي‌افتد كه توضيحش كمي سخت است و نمي‌توان براي آن هيچ دليلي پيدا كرد.اما من معتقدم براي هر اتفاقي بايد يک دليل منطقي وجود داشته باشد.يكي از همين اتفاقات ماجرايي بود كه اگر برايتان تعريف كنم قطعن باور نمي‌كنيد ولي اگر دليلش را بگويم بي‌آنكه كاري به صحت و سقمش داشته باشيد بي چون و چرا خواهيد پذيرفت.

ماجرا از اين قرار است كه وقتي اول صبح چشمانم را باز كردم كرنشي كرده و خميازه عميقي كشيدم.حالا شما خودتان را كنترل كنيد.
از جا بلند شده به سمت دستشويي رفتم،در دستشويي را كه باز كردم با صحنه عجيبي روبه‌رو شدم،دستشويي فيلتر شده بود و در ورودي دستشويي نوشته شده بود: دسترسي به مكان مورد نظر امكان پذير نمي‌باشد.
با تعجب در دستشويي را بسته هاج و واج به سمت حمام دويدم.در حمام را هم كه باز كردم دوباره با صفحه فيلترينگ روبه‌رو شدم با همان پيام قبلي: دسترسي به مكان مورد نظر امكان پذير نمي‌باشد.
از خير حمام و دستشويي گذشتم.مي‌دانستم از وي‌پي‌ان و انواع فيلترشكن‌ها چگونه استفاده مي‌كنند، اما فيلترشكني براي دستشويي و حمام سراغ نداشتم.خواستم به اتاق خواب برگردم و از اينترنت فيلترشكني براي حمام و دستشويي دانلود كنم كه ديدم در همين مدت كم اتاق خواب هم فيلتر شده بود و باز هم همان پيام قبلي: دسترسي به مكان مورد نظر امكان پذير نمي‌باشد.
كامپيوتر توي اتاق خواب بود و اتاق خوابم هم فيلتر شده بود.به سمت آشپزخانه رفتم،اما هم در ورودي و هم اوپن آشپزخانه هم فيلتر شده بود: دسترسي به مكان مورد نظر امكان پذير نمي‌باشد.
گوشي موبايلم را برداشتم شايد بتوانم از كسي كمک بخواهم،اما گوشي موبايلم هم فيلتر شده بود.در اين هنگام ناگهان زنگ در خانه به صدا در آمد در را كه باز كردم خارج خانه هم فيلتر شده بود.صدايي مي‌گفت:خونه‌ي شما هم كه فيلتر شده!دارم از دلدرد مي‌ميرم.
صدا را مي‌شنيدم ولي كسي را نمي‌ديديم.در خانه را بسته خواستم به پذيرايي برگردم كه ديدم، اي دل غافل در همين مدت كه رفتم در را باز كنم پذيرايي هم فيلتر شده است و همان پيام: دسترسي به مكان مورد نظر امكان پذير نمي‌باشد.
به سمت آينه قدي كه جلوي در ورودي خانه بود چرخيدم هنوز فيلتر نشده بود،به خودم در آينه نگاهي انداخته ديدم،كجاي كارم كه خودم هم فيلتر شده‌ام و روي صورتم نوشته شده است: : دسترسي به خودتان امكان پذير نمي‌باشد.
نمي‌دانستم چكار كنم؟بايد يک جوري خودم را با شرايط موجود وفق مي‌دادم.لابد صلاح بوده كه فيلتر شويم كه ناگهان با صداي گربه‌اي از خواب پريدم. بي درنگ،بي‌كرنش و خميازه، به سمت دستشويي دويده و در دستشويي را باز كردم؛از صفحه فيلترينگ خبري نبود،همچنين نه حمام،نه آشپزخانه و نه گوشي موبايل،مهمتر از همه در آينه كه به خودم نگاه كردم،واقعن جاي شكر داشت كه فيلتر نبودم.آنجا بود كه بسيار زيادتر از قبل خدا را شكر كردم! براي اينكه هنوز جاهايي هستند كه اجازه ورود به آنها آزاد است و نياز به فيلتر شكن ندارد.


چهارشنبه/ 2 بهمن 1392 /روزنامه 19 دي/ ستاره كلهر


نوشته شده توسط ستاره کلهر در جمعه چهارم بهمن 1392 ساعت 3 بعد از ظهر | لینک ثابت

اندر احوالات من و سعدي با هم

منّت كسي را كه زد و بندش موجب حيرت است و دست به اختلاسش  مزید نعمت!در هربانكي كه وارد شود ممدّ مال است و چون برون آید مفرّح حال! پس در هر ورودي قرضي موجودست و بر هر خروجي قسطي واجب!

از جيب و حقوق که برآید
کز عهده وامش به در آید؟!

باران اموال بی حسابش به گوش جهان رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا را پركرده!اموال بندگان خدا به گناه نبرده و  روزی مردمان به خطا نخورده است

ای رفيقي که از خزانه غیب
پول و كارخانه دو چند داری
دوستان را کجا کنی محروم
تو که زد و بند با دشمنان داری

فرّاش اداره‌اي را گفته تا زير ميز رييس را بگسترد و دم ديگري را ديده  تا در گاو بندي گاو اختلاس بپرورد. چاكران را با برگه‌هاي سبز ورق در بر کرده و دشمنان شاخ را به قدوم موسم رشوه كلاه بر سرشان نهاده، عصاره نابی به قدرت او شهد فایق شده و تخم طلايي به تربیتش مرغش فارغ !

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند
تا تو وامي به کف آریّ و به زحمت نخوری
همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار
شرط انصاف نباشد که تو  تنها ببری

يکی از صاحبدلان را گماشتند تا سر به جیب ايشان فرو برده و در بحر مکاشفت مستغرق گردد،حالی که از این معامله باز آمد ايشان را گفتند: ازین بستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی؟گفت: به خاطر داشتم که چون به درخت گل رسم دامنی پر کنم، هدیه اصحاب را،چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامن خودم از دست برفت!

منتشر شده روزنامه 19 دي


نوشته شده توسط ستاره کلهر در پنجشنبه پنجم دی 1392 ساعت 1 قبل از ظهر | لینک ثابت

وعده را داد و گفت:سنگين است!

به سلامتي و خير و خوشي! صد روز از روز پاتختي جناب دكتر گذشت و سپيده صبح صدم دميد.شايد مشغله‌هاي زندگي نگذاشته باشد كه كسي يادش بماند دگتر صد روز پيش چه قولي داده بودند و قرار بود چكار كنند.
اما خيلي از آنهاكه فكر مي‌كنند آدمهاي زرنگي هستند و مو را از ماست بيرون مي‌كشند،اينجور وعده‌هاي سر خرمن را جايي يادداشت كرده و روي در يخچال مي‌چسبانند،و روي روزشمارهاي تقويم ديواريشان هر روز يك ضرب‌در قرمز مي‌كشند تا صبح روز موعود خورشيد طلوع نكرده،ميان خواب و بيداري مچ طرف مقابل را بگيرند.
اما اگر ايشان آدم زرنگي بودن بايد به جاي اين جنگولك بازي‌ها و هر روز خط و نشان كشيدن‌هاهمان روز اول يك نگاهي به اوضاع اقتصادي مي‌انداختند و به جاي كلاهشان،عقلشان را قاضي مي‌كردند كه آيا اين همه مشكلاتي كه طي چند سال روي هم انباشته شده است چطور مي‌تواند در عرض صد روز حل شود،اگر علاءالدين و چراغ جادويش هم بود و همه غولهايش را با هم بيرون مي‌اورد هرگز نمي‌توانستند اين گره را بازش كنند تا الان نيايند و هي حرف از گذاشتن و برداشتن كلاه بزنند.

شايد خيلي‌ها بگويند: وقتي امكانش نيست،پس وعده‌ش براي چيست؟بايد در جواب ايشان دوباره دست به آبديت كردن ضرب‌المثلها زد و گفت:وعده‌هاي انتخاباتي نه جنسش از چين است،بلكه اقتضاي طبيعتش اين است.يا بهتر بگوييم كه از كرامات انتخابات اين است،وعده را داده،بگويد: سنگين است!

اما با اين تفاسير با وجود اينكه بعد از انتخابات شاهد يك سري اتفاقاتي بوديم كه به مزاج خيلي‌ها خوش نيامد،مثل: گراني خودرو و جلوگيري از سقوط قيمت دلار،گران شدن محصولات لبني كه دست خيلي‌ها را كوتاه كرده و پنير و شيرو  ماست بر نخيل! و از آنجاييكه با اينكه ما توي اين مملكت كاره‌اي نيستيم و فقط هر روز يك چيزهايي در اندازه‌اي يك نقطه ته خط گوشه ستون همين روزنامه را خط‌خطي مي‌كنيم كه آيا كسي مي‌خواند يا نه!يا خانم خانه شيشه را خيلي تميز مي‌كند كه دنيا را بهتر ببيند و عموسبزي فروش چطور با اين روزنامه‌ها تا مي‌كند،به خيال خيلي‌ها خيلي سرمان مي‌شود و هر روز بايد پاسخگوي مردم ساده و مهرباني باشيم كه بعد از آنهمه فشار گراني در دوره گذشته هنوز چشم اميدشان به واريز يارانه‌هاست كه مي‌پرسند: آيا قطع مي‌شود يا نه؟!پي به آن برديم كه اخبار برداشتن يارانه‌ها در اين صد روزموجب ايجاد استرس صدبرابري صد روز پيش شده است.
اينها اتفاقاتي بود كه وعده داده شده بود حل شود.حالا چه شد كه از نظر خيلي‌ها نشد،از اولش هم معلوم بود و گفتنش حرف اضافه زدن است.
اما با اين همه نبايد بي انصاف هم بود.يادمان كه نرفته است.اوضاع اقتصادي ممكلت تا چهار ماه پيش چه وضعي داشت.هر روز يكي از اقلام ضروري خانواده سوژه محافل و مجالس طنز مي‌شد.مي‌توان گفت:در اين صد روز حداقل كاري كه صورت گرفته است اين است كه ديگر از معروف شدن قند و چاي و تايد و صابون خبري نيست  و همه آرام و بي‌سر و صدا سر جايشان نشسته‌اند..
صد روز صبر كه چيزي نيست، ما هم مثل همه مردم عادي شده صدسال هم صبر مي‌كنيم تا اوضاع معيشتي‌مان از اين درياي مطلاتم گراني به اميد خدا در ساحل امني بنشيند.چرا كه از قديم هم گفته‌اند:سختيش صد سال اوله!


منتشر شده روزنامه نوزده دي/ستاره كلهر


نوشته شده توسط ستاره کلهر در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 ساعت 8 قبل از ظهر | لینک ثابت

ويروس مافيا

               نمي‌دانم شما هم حس مرا داريد يا نه!آنهايي كه شخص شخيص بنده را مي‌شناسند،مي‌دانند.من طرفدار خودم هستم.اين را بارها و بارها توي نوشته‌هايم تكرار كرده‌ام.دروغ نگفته‌ باشم كمي هم طرفدار هر دو پرسپوليسم!از علي دايي هم به اندازه  دايي علي‌ام به دليل افتخار آفريني‌اش در جهان كه كاري كرده تا مسي آرزوي زدن ركوردش را در خواب داشته باشد قدرداني مي‌كنم.از عادل فردوسي پور هم براي زحماتي كه در پيشرفت فوتبال كشور كشيده‌اند بسيار سپاسگزارم.گاهي هم براي روح گذشتگان فوتبال مانند زنده ياد ناصرحجازي و سيروس قايقران صلواتي مي‌فرستم كه اميدوارم به دستشان برسد.

راستش بعد از باخت پرسپوليس در مقابل سپاهان و افشاگري دايي در مورد مافيا در فوتبال ايران،كارت قرمز گرفتن داور قهرماني از داوران كميته انظباطي،امتياز كم شدن از تيم استقلال و پرسپوليس به خاطر جيغ و دادهاي تماشاگرنماها!كه اگر تماشاگرند كه هستند،اگر نمايي از تماشاگر هستند كه چرا تماشاگر به حساب مي‌آيند؟كه به ما هم مربوط نيست كه اين امتياز كم و زياد كردن ها به نفع كي هست يا نيست و كي با كي نيست،يا كي‌به‌كي هست و يا در اصل مافيا از نظر شما چيست؟كه زا نظر ما عددي نيست!
به جان شما نباشد به جان خودم!من تا قبل از بازي سپاهان و پرسپوليس فكر مي‌كردم،مافيا بازيگراني هستند كه توي فيلمهاي ايتاليايي نقش‌آفريني مي‌كنند و يك كارآگاه زرنگ كاري  مي‌آيد كه كاري كند دم مافيا لاي تله گير كند.با اين تصوراتم هميشه به اين نتيجه مي‌رسيدم كه مافيا بايد جانوري دم دار باشد!
اما حالا با كمك علي دايي و تحقيقاتي كه خودم در اين راستا انجام داده‌ام به اين نتيجه رسيده‌ام كه مافيا يك نوع بيماري ويروسي است كه چند ساليست وارد كشور شده است كه جناب دكترعلي دايي اين بيماري را در ورزشي به نام فوتبال كشف كرده و به  امور درمان فوتبال كشور معرفي نموده است.حالا اگر درمان صورت گرفته يا مثل خيلي از بيماريها نصفه نيمه بنا به هر دليلي كه به شما مربوط نيست رها شده است به خود فوتبالي‌ها مربوط است.وگرنه به قول آقايان،ما خانم‌ها را چه به فوتبال؟!يعني در اصل اعتراف مي‌كنم: من را چه به فوتبال؟ نود دقيقه فوتبال را همراه يك كيلو تخمه آفتاب گردان شمشيري نگاه مي‌كنم تا راز اين موضوع كه  چرا پرچم كمك داور زرد است ولي پرچم كرنر قرمز را كشف كنم!  وضمن احترام به ارق يا عرق ميهن پرستي‌ام كه چرا به جاي اين پرچم‌ها پرچم كشورم را جايگزين نمي‌كنند؟موضوعي كه شايد به عقل هيچ بني بشري  هم تا به حال نرسيده باشد.حالا بعد از بازي سپاهان و درك معني واقعي مافيا به غير از دليل تناقض در رنگ پرچم كرنر و پرچم داور،سوال ديگري كه موقع ديدن فوتبال ذهنم را درگير مي‌كند اين است كه:مافيا در چه چيزي وجود ندارد؟
هنر،زمين،مسكن،آب،خاك،هوا،انرژي،بانك،واردات و صادرات و....
من براي هر يك از گزينه هايي فقط يك واژه را نوشتم. ولي شما آن را گسترده‌تر بخوانيد.مثل هنركه زير شاخه‌هايي چون:چاپ و نشر،نويسندگي،شعر و شاعري،سينما و تلوزيون ،اختلاس و ...هر هنري كه به ذهنتان مي‌رسد وارد كنيد.
يا مثلن وقتي مي‌گوييم: مسكن،از خانه‌هاي چند ميلياردي بگيريد تا برسيد به مسكن مهرهايي با اقساط سيصدهزار تومان و كارتون هاي خواب ...
آب كه مي‌گوييم از سد دز بگيريد تا يزد و اصفهان و  قمرود خودمان يا حتا چرا راه دور،تشريف بياوريد همين شير آب خانه ما...
به هر جهت اگر علي دايي نيستيم ولي ياعلي بگوييم و هر يك از اين گزينه‌هاي چند حرفي كه يك واژه را تشكيل مي‌دهد را جويده و مثل آدامس تا هر جايي كه دلمان مي‌خواهد كش بدهيم ببينيم كجاي كار هنوز آلوده ويروس مافيا نشده است كه بلكه همگي به نان و نوايي برسيم!




منتشر شده در روزنامه نوزده دي/ستاره كلهر


نوشته شده توسط ستاره کلهر در دوشنبه بیستم آبان 1392 ساعت 8 قبل از ظهر | لینک ثابت

همراه اول

سلام جناب همراه اول!

 اميدوارم كه حالتان خوب باشد.راستش از اينكه هميشه به يادم هستيد و برايم پيامك مي‌زنيد بسيار از شما سپاسگزارم.نمي‌دانم چطور از شرمندگي‌تان دربيايم.در اين روزها كه هر كسي يك پيامك ارسال مي‌كند توقع دارد برايش ده‌تا پس بدهيم،اينكه شما لطف مي‌كنيد و خيلي كم توقع به يك پيامك رضايت مي‌دهيد،تازه جايزه هم مي‌دهيد، جاي بسي تشكر و قدر داني است كه از توان زبان من خارج است.هر چند بايد اعتراف كنم به جز شما هيچ كسي يادي از من نمي‌كند.كارم شده است از صبح تا شب خواندن پيامك‌هايي كه برايم مي‌فرستي اما از آنجا كه گو.شي زبان‌بسته من صندوق پستي‌اش جا كم دارد،با اجازه‌تان انگشتانم تاول زده تا پاكشان كنم.

غرض از مزاحمت! راستش خواستم اين مطلب را برايتان پيامك كنم ديدم احتمال دارد وسط راه به مشكل بربخورد و متن كامل به دستتان نرسد.از اين رو مطلب را برايتان محترمانه در يك ستون بلند بالا تقديم كردم.

جناب همراه اول عزيزتر از جان!

راستش در آخرين پيامكي كه برايم ارسال كردي متوجه منظورت نشدم،فرموده بوديد: با فرستادن نام پژمان به شما مي‌توانم با پژمان جمشيدي صحبت كنم؟!حالا كه شما مسبب اين آشنايي مي‌شويد مي‌شود موضوع صحبت را هم معين كنيد؟!

از وقتي كه اين پيامک را برايم فرستاده‌ايد من دچار دگرگوني روحي شده‌ام.تمام وقت فكر مي‌كنم كه در چه رابطه‌اي مي‌توانم با ايشان صحبت كنم.چند مورد خاص به نظرم رسيد كه درباره‌اش نياز به كمك يك فرد آگاه دارم كه كي بهتر از پژمان؟! به نظر شما آيا پژمان جمشيدي دستي در تحولات هسته‌اي بين‌الملل دارد و مي‌تواندكمكي به ندانسته‌هاي ما براي نوشتن يك مقاله طنزبكند؟آيا اقتصاد دان خوبي‌است و با بحران اقتصادي جامعه آشنايي دارد؟ از سياست بگذريم راستش چند روزي است كه دچار آنفلانزاي شديدي شده‌ام ،آيا ايشان از پزشكي چيزي سر درمي‌آورند؟يا روانشناسي مي‌دانند تا راه‌حلي پيش‌پايم بگذارند ببينيم از دست مزاحمان مجاز تلفني بايد به كجا پناه ببرم و به چه كسي شكايت كنم؟

گذشته از همه اين موارد شنيده‌ام شما اين پيامك را به غير از من به افراد زيادي ارسال كرديد.مثل همسرم كه ايرادي ندارد.چه ايرادي دارد همسرم با پژمان جمشيدي دوست شود؟اما آدم مومن! چرا به دخترم هم ارسال كرديد؟حالا فرض را بر اين مي‌گيريم كه جناب جمشيدي آنجا نشسته است و مي‌خواهد با تمام ملت شريف ايران صحبت كند.ولي نه من راضي هستم،نه اصول شرع و عرف جامعه اجازه مي‌دهد كه اين رابطه ميان دختر من و حتا دختران و زنان جامعه برقرار شود.

با تشكر همراه هميشگي شما براي خواندن پيامك‌هاي وقت و بي‌وقتتان اينجانب!



منتشر شده در روزنامه 19 دي /ستاره كلهر


نوشته شده توسط ستاره کلهر در پنجشنبه شانزدهم آبان 1392 ساعت 11 بعد از ظهر | لینک ثابت

برخورد لنگه كفش با هاله نور

        چند وقتي است كه وجدان درد گرفته ام.چرا كه احساس مي‌كنم حقيقتي بزرگ را پنهان كرده‌‌ام.قضيه بر مي‌گردد به سفر رييس جمهور قبلي و هاله نور معروفي كه ديده شده بود.من هم يكي از همان شاهدان عيني بودم كه هاله نور  را ديدم.يعني خودم كه مستقيمن نديدم چرا كه آنجا نبودم تا اين افتخار نصيبم شود.بلكه هنگام تعريف ماجرا توانستم به خوبي آن را تصور كنم و بهتر از آنهايي كه ديده بودند دقيقن چه چيزي را ديده بودند.

راستش چند وقت پيش كه رييس جمهور جديد به سلامتي و با موفقيت و اقتدار ازسفر نيويورك بر مي‌گشت من هاله نوربنفش رنگي را دورش ديدم كه او را احاطه كرده بود.او كه راه مي‌رفت هاله، دَوَراني دور سرش مي‌چرخيد.ابتدا فكر كردم چشمهايم دچار مشكل شده و اين توهمي است كه مي‌تواند از تاثيرات شربت اكسپكتورانتي باشد كه به دليل سرما خوردگي دكتر تجويز كرده بود.
اما وقتي شنيدم كه  كفش پرتاب شده معروف به رييس جمهور برخورد نكرده است،برايم يقين حاصل شد كه احتمالن اين تغيير جهت كفش دليلش مي‌تواند وجود هاله نور باشد.يعني به احتمال زياد كفش به هاله برخورد كرده و با سرعت زيادي به سمت ديگري پرتاب شده،از مسير خارج شده است.
البته چند وقت پيش تر هم اگر يادتان باشد در سفر رييس مجلس به شهر قم  باز يك مراسم كفش پراني به افتخار ايشان برگذار شد كه به نظرم باز هم كار هاله نور بود كه دست به كار شده، از برخورد كفش مربوطه به ايشان جلوگيري كرده است.
اينكه اين كفش‌ها از كدام ناحيه به سمت رجال سياسي پرتاب مي شوند خود مقوله‌اي ديگر است.مطمئنن بر خلاف گفته خيلي‌ها مطمئنن به طور خودجوش از پاي پابرهنه‌هايي عوام‌الناسي چون ما نه در مي‌ايد نه برمي‌آيد.چرا كه از طرفي عوام‌اناس ياد گرفته‌اند كه پايشان را اندازه گليميشان دراز كنند.از سوي ديگر هم كه در اين گراني بازار كفش كدام آدم عاقلي كفشش را داوطلبانه پرتاب مي‌كند وقتي مطمئن است كه كفش خاصيت بومرنگي ندارد كه پس از برخورد به هدف برگردد.پس به احتمال زياد اين لنگه كفش پراني‌ها مي‌بايست از سوي كساني باشد كه وعده پاپوش بهتري را از كساني گرفته باشند كه ريگي به كفش دارند.
به هر جهت در اين ميان به كوري چشم دشمنان و استكبار هاله نور كار خودش را به خوبي انجام داده و از رجال زحمتكش سياسي به اندازه‌اي محافظت مي‌كند كه به نظر مي‌رسد ديگر نيازي هم به باديگارد نباشد.
و گويا نيازي هم نيست كه  كسي  تك‌تيرانداز كفش‌ها را شناسايي كند،به همين دليل ما پيشنهاد مي‌دهيم يك پژوهشكده علمي تشكيل شود كه در آن از دانشمندان برتر علم نجوم دعوت به عمل آمده لااقل از هاله نور محافظت كنند، بلكه با اين كار امنيت رجال سياسي صددرصد در سايه‌ي هاله نور تامين شود.


منتشر شده در روزنامه 19 دي


نوشته شده توسط ستاره کلهر در دوشنبه پانزدهم مهر 1392 ساعت 12 بعد از ظهر | لینک ثابت

طرز تهیه مردم

               در گشت و گذار در سایت های خبری برای یافتن یک عدد سوژه که در مملکت گل و بلبل خیلی سخت هم به دست می آید،به موضوع پیش پا افتاده ای برخوردم، تحت این عنوان که دوستی فرموده بودند: مردم ما مشکل مالی ندارند!

با خواندن این مطلب یاد این ضرب المثل قدیمی افتادم که می گفت:پول مثل چرک کف دست می ماند!
با خودم فکر کردم،شاید مردم ایشان با مردمی که من فکر می کنم فرق می کند.اول فقط یک نوع مردم بلد بودم تهیه کنم که ابتدا آن را به شما آموزش می دهم و در ادامه مردم از نوعی که دوست عزیزمان فرمودند را که  توضیح می دهم که بسیار هم ساده و دلچسب تر است.این نوع مردم تولیدش هرچند آسان است اما نیاز به محیطی خاص دارد که خودم هم بلد نیستم.
مواد لازم برای تهیه یک عدد مردم از نوع خودمان (نوع اول)؛
1= یک عدد داماد
2= یک عدد عروس
3= گرفتن مقدار کمی چرک کف دست به نام وام از بانکی معتبر برای خرید شاید یک جاروبرقی!
4= چند ضامن معتبر برای تهیه چرک کف دست
5= مقدارکمی چرک کف دست از یک جای دیگر برای مراسم خواستگاری
6= ایضن چرک کف دست برای آزمایش خون
7=ایضن چرک کف دست برای مشاوره
8=ایضن چرک دست برای شیربها
9=ایضن چرک کف دست برای تهیه جهیزیه
10= ایضن چرک کف دست برای شب بله برون
11= ایضن چرک کف دست برای خرید دو عدد حلقه و خرید بازار
12= ایضن چرک کف دست برای مراسم عقد و بعد از عقد
13= ایضن چرک کف دست برای مراسم حنابندان و عروسی
14= ایضن چرک کف دست برای تهیه تالار
15= ایضن چرک کف دست برای اجاره یک عدد خانه ای که حداقل دونفر در آن جا بگیرند
16= ایضن چرک کف دست برای اینکه مردم تازه ای در راه است(هزینه بارداری،سونوگرافی و مشاوره پزشکی و مراقبتهای ویژه و تغذیه و غیره)
17= ایضن چرک کف دست برای هزینه زایمان
18= ایضن چرک کف دست برای تربیت مردم نو رسیده که قدمش  انشالله که مبارک است!
19= کاری برای تولید شبانه روزی چرک کف دست برای جا افتادن مردم تولید شده و تحویل آن به جامعه
طرز تهیه مردم بی مشکل(نوع دوم)؛
1=  چند هزار میلیارد اختلاس
2=یک عدد داماد،ترجیهن خوشتیپ(نشد هم به جهنم! مهم نیست)،فقط به جای اسب سفید حداقل بنز کوپه دار
3= یک عدد عروس،حتمن خوشگل(حتا با اعمال عملهای جراحی)،قد صد و شصت و پنج،وزن زیر پنجاه و پنج/بالای پنجاه،خانه دار،خانه ترجیهن دوبلکس،همراه با جهیزیه لوکس تهیه شده از چرک کف دستهای ترجیهن زد و بندی
4= چند ماه بعد مراسم ختنه سوران در برج میلاد برای مردم تولید شده که قدمش صد در صد مبارک است.
طرز تهیه مردم ها به پایان رسید.به امید تولید مردمانی فهیم تا کشور گل و بلبل را به بهشتی زیباتر تبدیل کنیم.



ستاره کلهر/منتشر شده در روزنامه 19 دی


نوشته شده توسط ستاره کلهر در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 ساعت 5 بعد از ظهر | لینک ثابت

تجربه استاد

            آموختن یکی از مهمترین نیازهای بشر از همان بدو وجودی است.نیاز به استاد از داستان جبریل و آفرینش هستی تا امروز صبح که من سر کلاس بودم همیشه برای بشر یکی از بزرگترین دغدغه ها بوده و هست.مسلمن بدون وجود استاد  نه جبریل پرواز را یاد می گرفت و نه آدم راه سیب خوردن را پیدا می کرد تا زمین و زمان اینطور مثل سیب گردی دور سر ما بچرخد.
کسانی که در شعر  به وزن اعتقاد ندارند اما به قافیه شدیدن معتقدند.شبیه خودشان هستند.وزنه هایی بی نظم و شلخته در عرصه ی ادبیات که قافیه را باخته اند. 
یاد گرفتنش چندان سخت نیست.اگر روزگار به شما هم فشار آورده،علاقه مند شده اید مانند سیل چند میلیونی شاعران وطنی سری تو سرها در آورده شاعر شوید.کافیست یک دایره دمبک به دست بگیرید و هزار بار بگویید: ت تن تن تن ت تن تن تن!ت تن تن تن...
خدا بیامرزدش!
استاد عطاء الله فلاح را می گویم.یکی از شاعرانی که در سکوت و غربت سال گذشته غزل مرگ را سرود و رفت و شعورش را برایمان به یادگار گذاشت. سفارشی از استادش را اینطور میراث راهم کرد: برای شاعر شدن فقط کافیست حافظ را چند بار بخوانی.اگر دیدی شاعر نشدی باز هم بخوان.اگر باز هم مشکل داشتی باز هم بخوان و اینکار را آنقدر ادامه بده تا بالاخره شاعر شوی!
این شد که من  هم عطای شاعری را فی الحال به لقایش بخشیده،گذاشتم برای دوران کهولت که اگر روزی روزگاری زرت قلمم  قمصور شد و  برای دغدغه های کوچک جامعه نتوانست چیزهای بزرگی بنویسد، آن وقت یاد استاد فقیدم را در تنهایی هایم پر کرده،با حافظ خوانی به امید خدا شاعر شوم. اگر عمرم هم کفاف نداد فدای سر نوشته هایی که لااقل خودم با وجدانی راحت معتقدم که شعار نیستند.
 و اما در مورد کسانی که به علت بی سوادی در صنعت شعر به ابزار آن معتقد نیستند باید گفت: به لطف و عنایات اینترنت بی دین و شقی این روزها استادان بزرگ عرصه شعر و شاعری مثل آب خوردن در دسترس می باشند. کمی غرور کاذب را کنار گذاشته و به شاگردی یکی از این بزرگواران در آمده تا راه و چاه را نشانتان بدهد.از این امکانات ویژه استفاده کنید. یادم هست زمانی که اولین داستانهایم را می نوشتم بانو فهمیمه رحیمی برای خودش ملکه نویسندگی بود. یک روز توی مجله اطلاعات خواندم نوشته است:میهمان این هفته مجله خانم فهمیمه رحیمی.با هزار پدر در آمدن شماره دائم اشغال مجله را گرفتم تا موفق شدم با او حرف بزنم. به امید اینکه بگوید: چگونه می توانم نویسنده شوم! 
خدا بیامرزدش،آن زمان با یک دختر بچه سیزده ساله از ایسم هایی حرف زد که فکر کنم آن روزها خودش هم تازه شنیده بود.در آخر هم خواست تا سرمایه ام را ببرم به یک ناشر بدهم. من هم  چه می دانستم به این ورق پاره های من هم سرمایه می گویند؟ تمام سرمایه ام قلکی بود که روزی یک سکه پنجاه تومنی توی آن می انداختم و تکان می دادم تا جیرینگ جیرینگ صدا کند و برای سنگین تر شدنش هم هر روز دعا می کردم. این شد که لطف کرد و  برای سالهای طولانی با کله پرتم کرد ته چاه که لااقل هفده سال سراغ نویسندگی نرفتم. هر چند هنوز هم حرفش توی سرم زنگ می زند که واقعن منظورش از سرمایه چه بود؟! 
و اما حرفی هم با استادان عزیزی که گاهن برای تعطیلاتت توریستی به این دنیا گویا از دماغ فیل تشریف آورده اند. سالها گذشت تا متوجه شدم سرمایه نه نوشته های من است نه پولی که توی قلکم بود. سرمایه استادی است که دستت را بگیرد و تو آنی شوی که عمری آرزویش را داشتی.


نوشته شده توسط ستاره کلهر در جمعه یکم شهریور 1392 ساعت 5 بعد از ظهر | لینک ثابت

دختر خلیج

             اینکه خیلج فارس همیشه فارس بوده و هست،خودشان هم این را می دانند.چون خودشان هم از اول به این اسم صدایش می کردند.با  دوشیزه زیبای  ایران حرف زده اند دیده اند  با زبانشان آشنا نیست.احمق ها نمی فهمند که دختر ایران زبان زبان نفهم ها را نمی فهمد. حالا به زور می خواهند یادش بدهند،نره غولهایی که در گذشته ای نه چندان دور حلقه به گوش غلامی دختر جنوب را می کردند حالا خودشان را صاحب او می دانند. 
دختر زیبای سرزمینم سالهاست چادر آبی اش را روی صورتش می کشد،شرم می کند از چیزی که آنها عمریست به آن فکر می کنند. متجاوزین نمی دانند قصد تجاوز به حریمی را دارند که در طول تاریخ و تمدنی هزاران ساله خونهای زیادی برای حفظ ناموسش درآن ریخته شده و این تجاوز خونبهای سنگینی دارد. هنوز جسد بسیاری از مردانی که اجازه ندادند کسی به این دختر چشم آبی جنوب تعرض کند در گوشه گوشه ی اشک آلود چشمانش دفن شده،یادشان همچنان در دلش زنده است.آنها نمی دانند در رگهای  دخترخلیج، آب نیست که می جوشد.خون مردان مردی است که در تاریخ این سرزمین مردانه ایستاده اند.
دختر آبی پوش خوش قد و بالای جنوب که رقص بندری اش لرزه بر اندام دنیا می انداخت حالا می ترسد.او از تعرض و تجاوز متجاوزین زمان جنگ هم می ترسید.او با هنر مردی برادرانش خود را پاک و معصوم نگه داشت و اجازه نداد تا دست نامرحمی آب زلال و پاکش را لمس کند.اما او حالا در این سکوت هولناک بیشتر از زمان جنگ می ترسد.او از مردان بزرگ جامعه اش می خواهد در برابر داغ ننگی که به پیشانی اش زده و انگ بدنامی عرب بودن را به او زده اند دفاع کنند.
او خودش خوب می داند که هرگز با آنها صنمی نداشته است.او هزاران سال به خاک پدری اش وفادار بوده و می داند که اگر  هزاران سال دیگر هم بگذرد وفا خواهد کرد.
دیروز بی صدا بغضش ترکید و گریه کرد،وقتی دید برادرانش برای اینکه دست به دست متجاوزین نگذارند از مام وطن باج خواهی می کنند.او بهتر از هر کسی می داند خلیجی به نام  عربی وجود ندارد.او هرگز تن به این ذلت نداده است.اما از اینکه برادرانش برای شرکت نکردن در بازی متجاوزانه آنها از مادرش برای نگاه داشتن آب روی او باج خواهی می کنند، دلدرد می گیرد.او حالا  از این همه درد دلتنگ مردان بزرگی است که بی چشم داشت جان را فدایش کردند،با اینکه خانواده هایشان شب سر بی نان بر زمین می گذاشتند، شب را منتظر نماندند.چشمانشان را بستند و خود را به خواب زدند تا بابا بدون دغدغه و راحت به جای نان جان بدهد جان بدهد.
حالا باج گیران میلیاردی جای آنها قد علم کرده ادعای وطن پرستی می کنند.آنها برای اینکه ناموس پدری را به بیگانه نفروشند از مردمش باج میلیاردی می گیرند.دختر پارس از سر دلتنگی دیشب به جای حافظ به شاهنامه تفال زد :
شما را به دیده درون شرم نیست
 ز راه خرد مهر و آزرم نیست
بدین چهر و این مهر و این راه و خوی
 همی تخت و تاج آیدت آرزوی
جهان گر باندازه جوئی همی
سخن بر گزافه نگوئی همی
سخنگوی مردی بر ما فرست
جهاندیده و گرد دانا فرست
بدان تا بگوید که رای تو چیست؟
 به تخت کیان رهنمای تو کیست؟
دختر پارس از تجاوز می ترسد.دختر زیبای پارس از بی غیرتی برادرانش بیشتر می ترسد. دختر پارس از دودلی  آنها برای حمایت از او می ترسد.


 منتشر شده روزنامه 19 دی/ستاره کلهر

نوشته شده توسط ستاره کلهر در جمعه چهارم مرداد 1392 ساعت 11 قبل از ظهر | لینک ثابت

از این پس اسکناس بخوریم!

       اين‌روزها كه بازار انتخاب و انتخابات داغ است، مطمئنن شما هم خبر داريد كه عصر يخبندان در بازار  اقلام ضروري كه مورد نياز هر آشپرخانه ساده ايست با چه درجه‌اي شروع شده است؟قيمت‌هاي سرسام‌آور كالاي ساده اي مانند سيب‌زميني و پياز صداي پدر و مادرخانواده‌ در آورده است.
نامردها براي خودشان دارند سروري مي‌كنند.نه كسي حريفشان است، كسي كاري به كارشان ندارد.همين جناب سيب‌زميني پشندي كه اين روزها با دلار رقابت مي‌كند.قيمت يك كيلويش را از دوهزار و پانصد تومن به مزايده گذاشته و خبر رسيده حتادوبرابر دلار هم خود را به فروش رسانده است..هر چند اقلام ديگر هم دست كمي از ايشان  ندارند.
آيا امسال زردآلو خورده‌ايد؟یا چشمتان آلبالو گیلاس چیده‌ است؟لابد خبر داريد كه يك كيلو زردآلوي توليد باغ پدربزرگ پنج برابر دلار چاپ اجنبي‌ قيمت دارد! ولی چطور است که بابابزرگ ناهار آب دوغ خیارش ماست ندارد! اجنبی ها چه خيال كرده‌اند.به خيالشان بازار ارز را مي‌ توانند بگيرند و ركورد دار ارزش آن باشند،دنيا به کامشان است؟! دلار كه يك تكه كاغذ است.اگر عرضه دارند بيايند  مثل ما ركورد‌دار قيمت  سيب‌زمينی پياز  باشند!
من پيشنهاد مي‌كنم با اوضاع پيش آمده در رژيم غذايي خود تغييراتي صورت دهيم.مثلن جاي سيب‌زميني، پياز و انواع غذاهاي رنگارنگ سنتي و غير سنتي،خیلی راحت و بی‌دردسر اسكناس بخوريم!
ديگر پخت و پز و خوردن خوراک های خدادادی صرف نمي‌كند.يك اشکنه ساده وقتي براي يك خانواده چهار نفري ده هزار تومن آب مي‌خورد چه كاري است كه خود را به دردسر بياندازيم؟همان ده هزار تومن را اسكناس پنجاه يا صد تومني تهيه كرده  مي‌خوريم.
پنج هزار تومن سيب‌زميني كه تمام هيكلش را نشاسته گرفته، يا پياز كه همينطوري اشك آدم را در مي‌آورد حالا با اين قيمت چند هزار تومني براي خودش پادشاهي مي‌كند، يا  گوجه‌اي كه زماني نه چندان دور سر يك كوچه‌اي  فقط دويست و پنجاه تومن بود،حالا  همراه ديگر دوستانشان سوارمان شده‌ توان خريد را گرفته‌اند،خودشان  چاره‌اي باقي نگذاشته‌اند كه آخرين چاره‌مان اين باشد كه چمچاره كرده،جای آنها اسكناس بخوريم.چه ايرادي دارد؟ به عنوان اولين ملت اسكناس خور در دنيا مشهور مي‌شويم.شايد در كتاب گينس هم اسممان ثبت شد.
من اقتصاد دان نیستم اما در زمان كنوني كه افسار قيمت‌ها از دست دوستان در رفته است،خوردن دوهزار تومن اسكناس پنجاه‌ يا صد تومني و حتا دويست تومني به نظرم خيلي به صرفه‌تر از خوردن سيب زميني چهارهزار تومني است..نه زحمت خريد و هزينه اياب و ذهاب را به خود مي‌دهيم،نه زحمت پخت و پز و هزينه مصرف انرژي دارد.در مصرف آب و برق و گاز هم صرفه‌جويي مي‌شود.چرا که اسكناس نه نياز به سرخ كردن دارد و نه حتا آب پز شدن...
دوهزار تومن اسكناس پنجاه تومني چند نفر را سير مي‌كند؟اوايل احتمال دارد.افراد خانواده به سومين اسكناس نرسيده رودل کنند که جاي نگراني نيست،گلاب به رویتان آدمي‌زاد ثابت كرده به  مرور زمان به خوردن هر چيزي می‌تواند عادت ‌كند.
 اسكناس‌هاي توي سفره هم مي‌تواند به بضاعت خانواده‌ها بستگي داشته‌باشد يكي مي‌تواند اسكناس پنجاه تومني سر سفره‌اش بگذارد،يكي هم صد و يا حتا دويست و پانصد تومني...! ميهمان كه آمد تا دوهزار تومني هم جا دارد.
هر طور كه حساب كنيم با اوضاع پيش آمده در اين داغ‌بازار انتخاباتي كه بازار اقلام ضروري با مردم به سردي برخورد كرده، جيب‌هايشان را نقره داغ مي‌كنند،شما شك نكنيد خوردن اسكناس به مراتب از خوردن يك نیم وعده اشکنه  به صرفه تر است.

 

منتشر شده در روزنامه ۱۹ دی


نوشته شده توسط ستاره کلهر در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 ساعت 3 بعد از ظهر | لینک ثابت

دهان دره

                حالا چه كسي گفته كه يك رييس جمهور بايد تمام معادن دنيا را بشناسد؟.معدن مس سرچشمه باشد يا معدن يونا در آمريكا بالاخره مشخص مي‌شود.
بنده خدا بي‌راه هم نگفت! به نظر ما هم چه ايرادي دارد كه تمام معادن  تبديل به يك دره‌ي گردشگري شود.مثلن اين چاله چوله‌ها كه تا به حال معدن بودند و  از آنها هي فلزات گرانقيمت استخراج مي‌كردند چه دردي  را از مردم دوا كردند؟
حالا تصور كنيد تمام معادن كشور را  به مكانهاي گردشگري تبديل كنند.آن طور نه كسي براي كندوكاو و استخارجش به زحمت مي‌افتد.نه اينكه اين همه نيرو بي‌خودي انرژي خود را آنجا به هدر مي‌دهند.توريست‌هاي داخلي و خارجي  مي‌ايند و مي‌روند توي دره هي كاهو سكنجبين نوش حان مي‌كنند. اگر هم توريست خارجي به ديدنش نيامد، برود به اين آدرس كه مي‌گوييم : بعد از پل صراط،دوزخ جنوبي،انتهاي كوچه غاشيه،آتشفشان سوم.طبقه دوازدهم...
خودملن كه نمرده‌ايم حمايتش مي‌كنيم.جاي همه توريستهاي خارجي خودمان مي‌رويم يك بليط بيست‌هزار تومني مي‌خريم، فداي سرصنعت توريسم و گردشگري‌ دره‌هايمان.البته اين هم بستگي دارد كه ته جيبمان بيست هزار تومني باشد و جايش مگس پر ن‌نزد كه بعيد مي‌دانم.
به پيش‌بيني دوست ديگرمان كه فرمودند: تصویري كه نشان داده شد نماد تخریب محیط زیست است چون حتما گودبرداری از این معدن برخلاف نظر کارشناسی صورت گرفته، به همین دلیل رها شده، بعد هم در آینده اگر توجه نشود به مرکز زباله تبدیل خواهد شد.
حالا شما قضاوت كنيد دره بهتر است يا معدن زباله؟! البته دور از جان معدن مورد نظر، آن هم اگر در كشور خودمان باشد وگرنه اگر در آمريكا باشد، مس كه سهل است اگر طلا هم خارج شود از نگاه ما زباله است و همان بهتر كه زباله‌دان شود.
اما خودمانيم جناب كانديدا!  توي عكس چطور معلوم بود كه غيركارشناسي گود معدن بيچاره را برداشته‌اند؟ بايد از صاحبش پرسيد!  اما صاحبش كجاست؟به قول آن يكي دوستمان: معدني متروكه كه صاحبش  رهايش كرده،در حالي كه فرارمي‌كرده، تورم گيرش آورده، پوست بنده خدا را کنده، حالا هم زنداني‌اش كرده است. با اطلاعالتي كه داده شد بايد صاحبش يك‌عدد خيار يا موز پوست كنده در زندان باشد.
بين خودمان باشد ما از روي سادگي تا امروز فكر مي‌كرديم در كشور ما معادن جزو ذخاير ملي است و صاحبش شخص خاصي نيست. گناه ما هم نيست. مايي كه يك وجب زمين باير هم از خودمان نداريم هرگز توي مخيله‌مان نمي‌گنجيد يك پوست‌كنده چطور مي‌تواند صاحب يك معدن با آن گود عميق باشد.
به هر جهت معدن باشد يا دره،چه فرقي به حال و روز ما مي‌كند؟تا حالا كه معدن بود ما نه ديده بوديمش نه مي‌دانستيم كجاست.اگر دره گردشگري هم باشد وقتي براي سناريه‌شاهي از صبح تا شب اعصابت مثل همين دره گودبرداري شود باز هم فرقي نمي‌كند.به ما از صفاي دره فقط دهان‌دره‌اش در مقابل تلوزيون مي‌ماند.
پيشنهاد مي‌دهيم .دوستان هم بروند در اين چاله ناشناخته دره يا معدن خود را كشف كنند.ما هم قول مي‌دهيم سفرهايشان را به اعماق آن بعدها جلوي تلوزيون پيگيري مي‌كنيم

 

منتشر شده در روزنامه ۱۹ دی


نوشته شده توسط ستاره کلهر در جمعه هفدهم خرداد 1392 ساعت 2 بعد از ظهر | لینک ثابت

سزارين در تيسفون شمالي

                  می‌گویند: آمار سزارين در حكمتانه يكي از جزاير خليج كارايي که از نظر جغرافیایی کارایی هم ندارد،نزديك تيسفون‌شمالي که یکی از سرزمین‌های بسیار کهن و به قول مردمانش متمدن است به اوج خود رسيده است.
خبر رسیده است يكي از مهمترين  دلايل براي فرار مادران در آن سرزمین از زايمان طبيعي و روي آوردن ايشان به سزارين ترس و وحشت از زايمان طبيعي است. خانمي اهل روستايي به نام نكمتانه كه تجربه هشت زايمان طبيعي را آنهم در خانه توي همین دهات را داشتهاست در این باره می‌گوید :قديم‌ها سزارين نبود مگه بچه‌ها رو چكار مي‌كرديم؟تو شكممون بزرگ مي‌كرديم؟!
در خبرها آمده است ماشالا هزار ماشالا،ايشان با قد و قواره نقلي خود هشت پسر دارد كه هر كدام 190 سانت قد و يكصدكيلويي هم وزن دارند.رياضي‌دانان تیسفون و اروپا و آمریکا قد و وزن پسران اين زن را باهم جمع زده‌ به اين نتيجه رسيده‌اند كه اين مادر با قد و قواره صد و چهل سانتي‌ و وزن چهل كيلويي‌اش، هشصد و پنجاه و دو  كيلو و پنجاه گرم پانزده متر و شصت و یک سانتی متر پسر را به طور طبيعي زاييده است که آنطور هم که مدعی شده،این پنجاه گرم و یک سانتی مترآخر از همه سخت‌تر بوده است.او مي‌گويد: تا به حال بچه‌اي را هم كمتر از پنج كيلو نزاييده است.آخر سر تولد هر كدام به اندازه وزن نوزاد، شوهر مرحومش بين فقرا گندم انفاق مي‌كرده كه همين موجب شده وزن كودكان يادش بماند.
يكي از دانشمندان تیسفون شمالی به نام خانم س.ک مي‌گويد: در اين دوره زمانه كه در سبد هر خانوار در تيسفون و توابع فقط قرار است يك يا خيلي زياد دو فرزند جا بگيرد، آن هم نوزاداني با وزن يك و نيم الي سه كيلو گرم،مادران از زايمان چنان وحشتي دارند كه انگار مي‌خواهند كوهي جا به جا كنند.البته ايشان عقيده دارند ترس مادران از زايمان طبيعي به طور حتم دلايل زير پوستي ديگري دارد كه از چشم‌ها پنهان مانده است.
خانم س.ک كه خود تجربه يك زايمان طبيعي و يك سزارين را دارد در اين رابطه اينگونه مي‌گويد: هزينه عمل جراحي و سود آور بودن آن براي بيمارستان و پرسنل، كم حوصلگي ماما و دستياران براي همراهي زائو،توجيه نشدن مادر براي فوايد زايمان طبيعي و اما مهمترين علتش هم ترساندن مادر از زايمان طبيعي كه هر چند به ضرر مادر ولي به نفع بيمارستان تمام مي‌شود.از مهترین دلایل شیوع سزارین در این سرزمین است.
اين دانشمند فرهیخته خاطر نشان كرد:علارغم اینکه علم و تجربه هر دو ثابت كرده‌اند كودكاني كه با زايمان طبيعي به دنيا مي‌آيند كودكاني هستند كه از نظر هوشي، جسمي  و روحي هم سالم‌تر هستند اما ماران خود تمایل به سزارین دارند و پرسنل بیمارستانها  نیز در پیشنهاد بیماران برخلاف وجدان کاری خود نرمش نشان می‌دهند.
وي عاجزانه به آقايان تيسفون و توابع سفارش كرد: از ترس همسران خود براي ترس از زايمان طبيعي نترسند و بانوان خود را در دوران بارداري براي زايمان طبيعي همدلي كنند.ايشان افزودند:كمك روحي و اطلاعات بالاي شما آقايان بي‌شك هم هزينه زايمان را برای شما پايين‌آورده و هم اينكه بعد از زايمان با مشكلاتي مثل سردرد و براي سالهاي طولاني بعد از تولد نوزاد با كمر درد مادرش حتا براي بلند كردن فرزند خود دچار مشكل نمي‌شويد.با این اقدام تیر پرسنل زحمت‌کش بیمارستان نیز به در اتاق عمل وسط تابلوی ورود ممنوع می‌خورد.او حتا مدعی شد کسانی را می‌شناسد که با وجود سزارین فرزند اولشان توانسته‌اند فرزندان بعدی را به طور طبیعی با موفقیت و سلامت کامل به دنیا بیاورند.
بانو س.ک، به آقايان براي اصرار بانوان خود در امر خطير سزارين راهكاري نيز پيشنهاد كرد كه قابل توجه است.ايشان فرمودند: اگر بانوي شما براي سزارين پافشاري كرد كافي‌است بحث زيبايي اندام دخترخاله خود را پيش بكشيد تا نود درصد از راه را پيش رفته و مابقي را با تقويت روحيه حل و پیاده‌روی در دوران بارداری برای ورود فرزند دلبندتان هموار كنيد.
اين منتقد زن كه خود اصالتن اهل تيسفون شمالي است از پزشكان محترم  تيسفون و توابع خواسته است كه قسمنامه پزشكي خود را بگذارند سر در كوزه‌ها و به جاي آب همان پول را كه به جيب مي‌زنند مثل آب خوردن بخورند نوش جانشان باشد. دردهايي هم كه بعد از سزارين به دليل آمپول بي‌حسي به مادر دست مي‌دهد و به مراتب از آن بيست دقيقه اوج دردي كه هنگام زايمان طبيعي مي‌كشد وحشتناك‌تر هم هست اهميت ندارد.در تيسفون شمالي وجدان كاري كيلو چند؟!


نوشته شده توسط ستاره کلهر در پنجشنبه دوم خرداد 1392 ساعت 11 قبل از ظهر | لینک ثابت

اگر مرد بودم روز زن...

             نوشته من كاملن زنانه است. ورود آقايان ممنوع! پیش می آید٬دوكلام حرف حساب خودماني است كه بين ما زنهاست.نمي‌خواهيد كه خدايي نكرده بگويند فلاني قاطي زنها نشسته است؟!
 من هيچ وقت دلم نمي‌خواست مرد باشم.به نظر من مرد شدن اتفاق وحشتناكي است.به خاطر روز زن هم شده من عمرن دلم مي‌خواست مرد باشم.اما از حق نگذريم زن بودن هم دشوار است.خدا بهتر مي‌داند احساسي كه روز زن،هنگام مقايسه كردن كادوهاي تولد شوهران به زن‌ها دست مي‌دهد اگر به يك مرد دست مي‌داد،يا معتاد مي‌شد يا در افق محو شده ديگر اثري ازش باقي نمي‌ماند.
دنياي چشم و هم‌چشمي زنانه‌ي ما در طول سال رنگش آن‌چنان پر رنگ نيست اما آن يك‌شب چشم پرنده‌ها، چرنده‌ها و خزنده‌ها را هم كور را مي‌كند.بيچاره،به خيال خودش بهترين كادوي دنيا را گرفته است.لابد خيال كرده نفس كار مهم است.نمي‌فهمد بين مريخي‌ها و ونوسي‌ها تفاوت فرهنگي زيادي است.آنچه كه در نظر مريخي‌ها زشت است در نگاه ونوسي‌ها ايده‌آل و زيباست.آنها همه چيز را برعكس مي‌بينند.خودم شنيدم يكي از همين مريخي‌هاي كج سليقه مي‌گفت: وقتي مي‌خواهي براي يك زن هديه‌ بگيري،توي بازار بگرد،زشت‌ترين جنس موجود را بخر. خواهي ديد كه چگونه ذوق زده مي‌شود.
اين نوع هديه خريدن شايد آسان‌ترين نوع خريد برايشان باشد.اما روز زن  فرق دارد.همين يك روز است و زرق و برق طلايي كه قرار است فردا چشم زنان دوست و آشنا را از حدقه دربياورد.به ما هم مربوط نيست توي دل مرد چه مي‌گذرد. آْيا اين هديه را از ته دل خريده،يا براي حفظ و امنيت جان خودش است.شايد هم زير بار قرض و قوله هم رفته است.جمع ما كه زنانه است، خودمانيم.اين مردها يك تخته‌شان كم است.اگر من مرد بودم بي شك خيلي زرنگ بودم  جهت فرار از هدیه ی روز زن در اول هفته نقشه‌اي براي يك دعواي حسابي با نسوان جماعت مي‌كشيدم.دو روز كه مي‌گذشت و قضيه روز زن و اين حرفها  ختم به خير مي‌شد با يك شاخه گل و يك شام شاعرانه توي يك رستوران تا سال بعد و دعواي بعدي از دل خانم در مي‌آوردم.
خدايي بايد به آن بيچاره‌ها حق داد كه خريد هديه برايشان سخت باشد.هديه روز زن با اوضاع بازار طلا و سكه ...خدا به‌شان رحم كند.يك ماه بعد هم كه لحظه جبران برسد. قرا ما  فروشگاه‌هاي لباس مردانه،انگار با آماري هم كه به دست اين جماعت رسيده خودشان انتظاري هم ندارند و مي‌دانند بيشترين آمار هديه‌ها  روي عرق گير و جوراب بوده و خواهد بود.حالا شايد گاهي اين ميان از هر هزار نفر يك نفر هم به ما خيانت كرده، با كه يك ادكلن يا يك پيراهن دنياي مردانه‌شان را غافلگير كند.
 روز زن رسید و زنهايي كه قرار است در اين روز هديه بگيريم:براي آقايان ذ/كور حماعت عبارت‌ هستيم از:مادر زن كه مهمترين و سرنوشت‌سازترين زن روي زمين است. اگر اراده كند مي‌تواند زندگي يك مرد را در حد فاصله چند ثانيه شبيه يك سونامي زير و رو كند.زن، كه پس از مادر زن موجودي است مهم و در عين حال مهربان،لطيف و ظريف،اما پشت اين ظرافت ديناميت خطرناكي است كه براي انفجار يك اقيانوس بين قاره‌اي هم كافيست.اما زن سوم مادري كه همين‌كه حالش را بپرسي كافيست.با اينكه به زبان نمي‌آورد ته دلش مطمئن است كه كادوي مادرزن پسرش كجا و كادوي كه او گرفته كجا!؟!اما با اين حال هميشه خوشحال و راضي است.


نوشته شده توسط ستاره کلهر در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392 ساعت 3 بعد از ظهر | لینک ثابت

سوال رياضي

كتاب رياضي چهارم ابتدايي،تمرين‌هاي دوره‌اي صفحه 163
سوال 7 ؛
مادر علي 3 كيلوگرم پياز و 2 كيلوگرم سيب‌زميني خريد و 1160 تومان به فروشنده داد.اگر او سيب‌زميني را كيلويي 250 تومن خريده باشد.قيمت يك‌كيلو پياز چند است؟
جواب دانش‌آموزان به اين مسئله با اين شرح است:
500=2×250 قيمت 2 كيلو سيب‌زميني
660=500-1160 قيمت 3 كيلو پياز
220=3÷660 قيمت 1 كيلو پياز
 و اما سوالات زيادي  با ديدن اين مسئله بسيار مهم در كتاب رياضي براي ما پيش‌آمده است كه ما به چند مسئله از ان اكتفا مي‌كنيم و اميدواريم دوستان با خواندن سوالات، جواب صحيح را براي ما ارسال كنند يا با شماره تلفن ماگرفته در مسابقه شركت نموده به قيد قرعه دو كيلو پياز سفيد جايزه بگيرند:
و اما مسئله:
1= علي كيست؟
2= آيا علي نام مستعار شخص خاصي است؟
3= مادر علي پياز و سيب زميني را با اين قيمت‌ها از كجا خريده است؟!
4= آيا مادر علي در قيد حيات است؟
5= اگر مادر علي در قيد حيات است كجا زندگي مي‌كند؟
6=آيا مادر علي نشاني فروشنده را در اختيار ما مي‌گذارد؟
7 = پياز و سيب‌زميني را به غير از مادر علي كي‌ديده،كي‌خريده؟
8 = مادر علي آخرين بار دقيقن كي پياز و سيب زميني خريده است؟
9 = آيا كسي قادر به پاسخ دادن به اين سوالات مي‌باشد؟
10=  قيمت 2 كيلو سيب‌زميني و 1 كيلو پياز چند است؟
شايان ذكر است به غير تعيين جايزه براي كساني كه بتوانند به تمامي اين سوالها پاسخ درست بدهند.طبق نظريه‌هاي علمي و كارشناسي شده دقيق به وسيله دانشمندان از بهره هوشي 180 برخودار مي‌باشند و جزو نوادر روزگار به حساب آمده٬ مي‌توانند بدون كنكور در دانشگاه آكسفورد با بورس تحصيلي قابل توجه چند ميليون دلاري و حمايت مسوولين در رشته پرفوسورا تحصيل كنند.

منتشر شده در روزنامه ۱۹ دي


نوشته شده توسط ستاره کلهر در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 ساعت 4 بعد از ظهر | لینک ثابت

نقطه ته خط!

           گفتيم همين اول كار آخرين نقطه ته خط را با تبريك سال نو براي شما دوستان عزيزتر از جان آغاز كنيم تا كار ما با پايان اين متن براي امسال هم به پايان برسد.مدتي نوشتيم،با اينكه اجتماعي بود بعضي با سياست خودشان خواندند و  خودشان ديدند چيزي نيست پس به حرفهاي جدي ما شوخي شوخي خنديدند. برخي هم شوخي‌هاي ما را اصلن جدي نگرفتند  آنها هم خدا را شكر هرچند به ريش نداشته ما ولي خنديدند.اميدواريم هميشه لبانتان سرشار از خنده‌هاي ريز ريز و پي‌درپي باشد و پاياني هم نداشته باشد.
حالا كه اين سال عجيب و غريب كبيسه را با تمام دست‌اندازهايش ترك مي‌كنيم توي دلمان حس خوبي در حالت فوران است كه دوست داريم اين دم آخر شما را شريك خود دانسته همسفره دل بي‌رياي ما گرديد.
حال ما خيلي خوب است.چرا كه احساس مي‌كنيم ارزاني سوار الاغ شانس و اقبال  شده است،دارد به تاخت در سال جديد سر مي‌رسد.جناب ارزاني هرچقدر سواره بالا رفته همين كه به سال جديد برسد پايين مي‌آيد.
يك حس خوبي در دل ما خبر از كم شدن هزينه درمان و در كل ريشه كن شدن بيماريها مي‌دهد.لايه ازن خودبه‌خود دوخته شده، آب و هوا تصفيه مي‌شود.زاينده‌رود پرآب و اروميه سرريز مي‌گردد.
همه پسران جوان به يكباره  خواستگاري دختران تـرشـ...يده مي‌روند و آنها را غافلگير كرده با مهريه‌اي بالا ازدو.اج مي‌كنند.
جاده‌ها صاف مي‌شوند و ترافيك مثل آب خوردن روان مي‌شود. همه محتكران بي‌وجدان ،وجدان‌دار مي‌شوند و جنس‌هايشان را صد و بيست درصد ارزان‌تر به مردم مي‌فروشند. با اينكه پسته آنقدر هم مهم نيست كه نقل محافل رسانه‌ها و روزنامه‌ها شود ولي اينقدر ارزان مي‌شود كه مردم به جاي تخمه هي پسته مي‌شكنند.همين كه خسته شويم.همه به هم كادو مي‌دهيم آن هم نه از اين سكه‌هاي اليزابت،بلكه سكه تمام،  آن هم بهار آزادي!
دانشجوها كه اصلن نگران شهريه‌ها نباشند من شصتم بدجور سوت مي‌كشد.انگار خبر از بخشش شهريه‌ها مثل خدمت سربازي مي‌دهد.
اوه!اوه!اوه! املاك،مخصوصن خانه كه ديگر نگوييد.مطمئنن  ارزان مي‌شود و ديگر هيچ كسي اجاره‌نشين نخواهد بود.اگر هم اجاره نشيني بود كرايه‌ها آنقدر ناچيز مي‌شود كه به چشم نمي‌آيد
دل ما خبرهاي خوب از احوالات ماشين‌آلات به خصوص پرايد  مي‌دهد.فرمان هيدروليك‌هايش  را خيلي راحت مي‌شود با بیست و دو يا سه ميليون خريد.آن هم تمام قسط با اقساط بلند مدت با سود بیست و چهاردرصد٬ آن هم كه براي رضاي خدا باشد.
خلاصه كه اصلن نگران نباشيد.چرا كه عيد امسال با گراني آجيل، شيريني و ميوه‌ها و ديگر مايحتاج با اين‌حال  بدجور بهاري،بهاري،بهاري‌است خلاصه به قول گذشتگانمان كه مي‌گفتند: بزك نمير بهار مياد....البته دور از جان شما كه بزرگواريد.خودمان را مي‌گوييم.خلاصه؛سال نو مبارك! بهاري،بهاري،بهاري باشيد...

 

 

منتشر شده در روزنامه ۱۹ دی


نوشته شده توسط ستاره کلهر در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 ساعت 11 بعد از ظهر | لینک ثابت

پیامک

                 هر سري قبض موبايلم را سريع پرداخت مي‌كردم.در كل براي تمام شريك‌هايم كه قبض برايم مي‌فرستند مشترك خوبي هستم. مبلغ موجود در قبض‌هايشان را هر چقدر هم باشد بي سوال و جواب سر وقت و به موقع پرداخت مي‌كنم.اما اينبار به دليل اينكه مبلغ دو برابربيشتر از دفعات پيش بود بايد براي تهيه مبلغ كه در پس اندازم كم داشتم مدتي هر دو  صبر مي‌كرديم. دو روز از آمدن قبض نگذشته بود كه پيامكي دريافت كردم كه اگر تا تاريخ فلاني كه ما براي شما تعيين كرده‌ايم مبلغ قبض خود را پرداخت كنيد، دويست پيامك رايگان دريافت خواهيد كرد.
راستش اول اينكه موجودي كافي نبود و دوم اينكه اين شريكمان را شما نمي‌شناسيد!مثل چوپان دروغگو شده و ديگر حنايش برايم رنگي ندارد، براي همين پيامك را پاك كردم تا صندوق موبايلم را هم پر نكند.دو روز بعد پيامك ديگري دريافت كردم كه اگر همين الان قبض را پرداخت كنيد جايزه دويست پيامك رايگان يك هفته برايت تمديد مي‌شود.دوباره پيامك را پاك كرده و بي خيال مهرباني شريك شوخ طبع مورد نظرم شدم.تا اينكه پس از يك هفته پيامك دوستانه جديدي برايم فرستاد مبني بر اينكه: اگر تا يك هفته ديگر قبض را پرداخت كنيد، دويست پيامك رايگان به اضافه سي دقبقه مكالمه رايگان شبانه دريافت مي‌كنيد.به هر حال موجودي كافي نبود و بايد شريك محترم بي ادبي مرا مي‌بخشيد كه باز هم پيامكش را با بي مهري پاك مي‌كردم.البته كه او نمي‌دانست چقدر دوستش دارم و  اگر موجودي به اندازه كافي باشد خودم اقدام به پرداخت خواهم كرد و نيازي هم به هديه و بذل و بخشش ايشان نيست.
دو هفته‌اي از اين ماجرا گذشت و خبري از شريك مهربان و بخشنده‌ام نبود.كم‌كم داشتم نگرانش مي‌شدم كه مبادا اتفاقي برايش افتاده يا از دستم به خاطر بدهي دلخور شده باشد. تا اينكه به خير گذشته پيامك مهرآميز جديدي با اين مضمون به دستم رسيد و مرا از نگراني رهايي بخشيد: اگر صورت‌حساب خود را تا سه روز آينده پرداخت كنيد،دويست پيامك رايگان،سي دقيقه مكالمه شبانه، به اضافه ده كيلوبيت اينترنت رايگان شبانه هديه خواهيد گرفت.
راستش كم كم موجودي هم داشت جور مي‌شد.اما خدا روز بد نصيب هيچ كس نكند. طمع كاري داشت كار دستم مي‌داد. شيطان بي نزاكت و بي‌تربيت وارد عمل شده وسوسه‌‌ام مي‌كرد كه حق را ناحق كرده، ببينيم در آخر چه اتفاقي مي‌افتد.بارها دعا كردم خدا زودتر مبلغ مورد نظر را جور كند تا مبادا فريب اين رجيم از خدا بي‌خبر را خورده،اسير آز و طمع شوم.اما با تمام تلاش‌ها باز دوهفته‌اي طول كشيد و پيامك ديگري از دوست عزيزم رسيد كه به شرح زير بود: با پرداخت قبض خود در سه روز آينده،دويست پيامك ،نيم ساعت مكالمه شبانه روزي،ده كيلوبيت اينترنت شبانه روزي، به اضافه شركت در  قرعه كشي يك دستگاه گوشي فلان اندرويد خواهيد بود.
راستش ديگر مبلغ مورد نظر جور شده بود اما من از روي فشار وسوسه انگيزي كه در وجودم احساس مي‌كردم قادر به پرداخت قبض نبودم و گويي چيزي درونم فرياد مي‌زد منتظر آخرين پيامك باشم.تا اينكه آخرين پيامك با اين متن يكي به نعل و يكي به ميخ رسيد:
با پرداخت صورت‌حساب خود تا آخر اسفند(منظور شب عيد) دويست  پيامك رايگان، نيم ساعت مكالمه شبانه روزي،ده كيلو بيت اينترنت صبح گاهي  و شامگاهي به اضافه ي شركت در قرعه‌كشي يك دستگاه گوشي تلفن اندرويد فلان به اضافه روزانه پنج دقيقه مكالمه رايگان در ايام نوروز خواهيد بود.در صورت عدم پرداخت تا بيست و چهارساعت پس از تاريخ مورد نظر شماره شما يك‌طرفه قطع،پس از چهل و هشت ساعت دو طرفه قطع و پس از هفتاد و دو ساعت ظبط خواهد شد...

با تشكر از: محمد سپه‌كار (سوژه و  طرح طنز)


نوشته شده توسط ستاره کلهر در دوشنبه چهاردهم اسفند 1391 ساعت 12 بعد از ظهر | لینک ثابت

از قشری که درآمد!

                بچه كه بوديم يك كلاس بود و يك جعبه مدادرنگي شش‌رنگي كه يكيش سياه بود، يكي ديگر سفيد، يك رنگ موشی هم داشت. براي يكي از بچه‌ها بود كه با حرفهاي معلم خام مي‌شد و بخشندگي مي‌كرد. مدادرنگي‌اش توي كلاس مي‌چرخيد و همه‌ي ما زنگ هنر از آن استفاده مي‌كرديم .با هم مهربان بوديم.يادش بخير! دفترهاي كاهي،جوراب‌هاي لنگه به لنگه،خلاصه روزگاري بود كه به خوبي و خوشي گذشت تا اينكه بزرگ شديم و هركدام براي خودمان كسي شديم. حالا كسي شده‌ايم به اسم اقشار كم درآمد.
اقشار كم در آمد چيست؟!اگر انصاف داشته باشيم به مجموع تمام كارگران و كارمندان كه در جامعه امروز كار مي‌كنند و حقوق مي‌گيرند كه حقوقشان نصف مخارج يك‌ماهشان هم نمي‌شود،اقشار كم در‌آمد مي‌گويند. كاري به اقشار پردر‌آمد نداريم.چون نه مي‌دانيم چطور و از كجا در مي‌آورند،نه مي‌دانيم كجا خرج مي‌كنند.اصلن تا به حال مسيرمان به سمت آنجايي كه آنها در‌آمدشان را درآورده و خرج مي‌كنند نيافتاده است.حتا فكرش را هم نمي‌كنيم روزي توي عمرمان از سركوچه‌شان هم بگذريم،چه برسد كه بخواهيم سر از كارشان در بياوريم. ما كم درآمدها سرمان از اول به خودمان گرم بوده و هست. دور و بري‌هاي خودمان كه شبيه ما هستند را خوب مي‌شناسيم.از بچگي با آنها بزرگ شده‌ايم توي كوچه و پس كوچه‌ها بازي‌هاي كودكانه كرده‌ايم،سرسفره هم، كم يا زياد نشسته و روزگاري گذرانده‌ايم كه خاطراتش را با دنيايي عوض نمي‌كنيم.
حالا بعضي ها به قشر ما اقشار كم در‌آمد مي‌گويند.با اينكه توي يك خانواده چندنفر در تلاش و تكاپو بوديم اما هر چه جان كنديم بيشتر دربيايد روزيِ ما همان چيزي بودكه به قول بعضي‌ها خداوند مقرر كرده و ما هم مثل مادرمان بيشتر از آن هم توقعي نداشتيم ،هميشه شكرگزار نعمتهايش بوديم. خداراشكر كرديم كه لااقل به روزي ديگران دست‌درازي نكرده و به قول پدرم تن و گوشتمان با لقمه‌اي نان حرام آلوده نشد.
گذشته از اينها بعضي‌ها چيزهايي مي‌گويند..مي‌گويند ما يك اقشاركم درآمد داريم يكي هم پردرآمد. اما دوستم مي‌گفت: كساني كه كار نمي‌كنند و اقشار بي‌درآمد هستند چه؟!در اين اوضاع گراني و تورم آن بنده‌خداها كجاي كارند؟!آيا به آنها هم بايد گفت: اقشار كم درآمد؟!
 با اينكه او حرفم را جدي نگرفته كلي به من خنديد. ولي من جدي گفتم و شوخي نكردم.گفتم: حرفش را باور نمي‌كنم.چرا كه ما اصلن چيزي به نام اقشار بي‌درآمد يا كم درآمد نداريم..حتا با تحقيقاتي كه من به شخصه انجام داده‌ام متوجه موضوع مهمي شده‌ام،كه آنهايي كه پردرآمد هستند يك جايي خيلي هم كم‌درآمدند و درست برعكسشان آدم‌هايي كه به قول شما كم درآمدند جايي هست كه درآمد پر و پيماني دارند كه پيمانه ندارد.گفتم: شايد فكر كني زده به سرم و يا دارم هذيان مي‌گويم.به هيچ عنوان اينطور نيست. با دلايل محكم ثابت مي‌كنم تحقيقات من مو، لاي درزش نمي‌رود و كاملن عادلانه است.به قول تو فرض كنيم يك عده‌اي بيكار هستند و هيچ درآمدي ندارند.با اين اوضاع تورم و گراني پدري از ايشان درمي‌آيد كه نپرس! آيا اين چيزي نيست؟!بالاتر از پدر هم چيزي سراغ داري؟! ضرب‌المثل "پدر درآمدن"را هم براي  اين روزها گذاشته‌اند.اين درست همان چيزي كه اقشار پردرآمد از آن هيچ درآمدي ندارند.
دوست من مدتها به اين حرف من مي‌خنديد.ولي من اصلن فكر نمي‌كنم حرف خنده‌داري زده باشم.خيلي هم جدي گفتم. درآمد،درآمد است.به هر حال هركسي درآمدي دارد فقط در جابه‌جايي كم و زياد دارد.


 


نوشته شده توسط ستاره کلهر در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 ساعت 0 قبل از ظهر | لینک ثابت

يكي نمي‌دهد،يكي نمي‌پرد!

               ما كه سر در نمي‌آوريم. آنهايي كه سرشان توي حساب‌كتاب است بهتر مي‌دانند.ما عوام بدبخت‌بيچاره از اولش نفهميديم چه شد و چه مي‌شود.از فاز هم فقط فازمتر را مي‌شناسيم و ازهدفمندي همان چهل و پنج هزار تومان دهه سوم ماه را كه يك زماني اول ماه ميآمد و حالا دارد به آخر ماه مي‌رسد.اما خواص كه سر در مي‌آورند و مي‌دانند كه كي،كجا دارد دورش مي‌زند خوب بلد است حق‌اش را بگيرد.
بعد از يك عمري، همه پس اندازم را ريختم به حساب هواپيمايي و يك عدد بليط تهيه٬ كه نه رزرو كردم كه به اميد خدا تجديد ديداري با دوستان داشته باشم و هم بعد از عمري سوار هواپيما شده،يك بار هم من از بالا به دنيا نگاه كنم.به اميد شركت در همايش روزها را شمردم تا اينكه روز موعود رسيد و با كلي پُز و افاده توي فرودگاه منتظر ماندم به سلامتي برادران رايت بپرم.
اما چشمتان روز بد نبيند كه جز مگس‌پراني چيزي عايدم نشد و به جاي من همايشم پريد كه كلي برايش نقشه كشيده و برنامه ريزي رده بودم.حالا من يكي از كساني بودم كه دنبال سير سلوكي معنوي همايش شعر و ادب پارسي قصد پرواز داشتم.بودند كساني كه ازپريدن  قراردادهاي چندصد ميليوني  مي‌گفتند و از اين واقعه تلخ  مثل اسفند روي آتش هي اينور و آنور مي‌پريدند.
مي‌پرسيد چطور شد؟!ما هم در حد يك شنيدن ساده،شنيديم آن ميان بين آقاي هواپيما و جناب نفت دعوايي شده است.گويا آقاي هواپيما پول جناب نفت را نداده٬چرا كه قرار نبوده تا فاز دوم هدفمندي سوخت گران شود ولي شده است.هواپيما هم ديده با آن هيكل بزرگ كه به تمام وسايل نقليه سر است، زشت است كه زير بار حرف زور برود،گفته مي‌پريم ببينيم كي نمي‌ذاره؟! جناب نفت هم به جاي فاز دو،سه‌فاز پرانده،سوخت نداده گفته حالا بپر ببينم چطور مي‌پري؟!به جاي پريدن بايد بري كلاغ‌پر بازي كني تو!
به ما ربطي ندارد كه خود آقاي هواپيما بليط‌هايش را شصت و پنج درصدي از همان فاز يك افزايش داده است و تا نقدن هم مردم بليط تهيه نكنند اجازه نمي‌دهد حتا مگسي هم توي هواپيمايش پر بزند.به ما هم ربطي ندارد كه خودش چرا نقدي از ملت مي‌گيرد،اما قسطي به دولت مي‌دهد؟
حالا اين ميان دعوا شده است.شبيه دعواهاي خياباني،ديديد دعوا مي‌شود مردم رهگذر بيشتر از دو طرف دعوا لت‌و پار مي‌شوند؟!اينجا هم مردم از كار و زندگي افتاده‌اند.مردم هستند ديگر حالا چيزي نشده است.فوقش با يك عذرخواهي توي اخبار بيست و سي سروته‌ش هم مي‌آيد.قانون را هم كه اساسي وضع كرده‌ايم براي روز مبادا...كاش يكي هم قانون اساسي را،اساسي مي‌خواند و مي‌آمد به ما مي‌گفت:كي به كيه؟ يك چيستان هم ساخته‌ايم هر كس بتواند پاسخ دهد يك بليط جايزه دارد حالا اگر بلیطش  بپرد یا نپرد به خودش مربوط است. آن چيست كه: يكي نمي‌دهد،يكي نمي‌پرد، ولي هزار نفر هم مي‌دهند، هم مي‌پرند، هم نمي‌پرند؟! ز برنامه نود هم تقاضا داريم يك نظر سنجي بگذارد بين سه گزينه براي شناسايي برنده دعوا ميان:جناب نفت،آقاي هواپيما،مسافران عوام. هم بفهميم برنده كيست؟! هم خدا را چه ديديد شايد كار به كميته انظباطي فوتبال كشيده، معلوم شود چي شد كه قرارداد پريد،كارهاي ضروري پريد،مهمتر از همه همايش پريد ولي هواپيما نپريد؟!


نوشته شده توسط ستاره کلهر در جمعه بیست و نهم دی 1391 ساعت 12 بعد از ظهر | لینک ثابت

ابرو مي‌ندازي بالا بالا!

          ديگر حرف زدن در مورد تورم و گراني يك چيز عادي‌است. در كوچه و بازار كه بگردي و آمار بگيري،حداقل روزي چندين بار ميان مردم كوچه و بازار از گراني و قيمت‌هاي كمرشكن از خانه و مسكن گرفته تا حتا نان و پنير و نيمرو صحبت پيش مي‌آيد.
ياد نموداري مي‌افتيم كه چند سال پيش بنده‌خدايي رو كرده بود و از پله‌هايش خوشبختي به بالا مي‌رفت بوي يارانه به دماغ مردم خورده بود..جلوي تلوزيون نشسته بودند و با خوشحالي نگاه مي‌كردند.به قول سهراب سپهري خدا بيامرز: نردباني که از آن، عشق مي رفت به بام ملکوت....!
البته نمودار هم پر بيراه نبود.فقط بايد به قولي ورچپه‌اش كني تا درست عمل كند.ورچپه همان سر و ته خودمان است.درست است. برگه نمودار را كه سر و ته بگيري متوجه مي‌شوي همه چيز بالا رفته است. تورم تا دلت بخواهد در بالاترين نقطه ايستاده است.سن ازدواج در حال رقابت براي ركورد زني با بيكاري است تا ببينند كدامشان جايگاه بالاتري را از ديگري مي‌گيرند و همچنان رقابت ادامه دارد.حتا بازي به وقت اضافه نيز كشيده است.طوري كه از نمودار بيرون زده و جو را رد كرده است.از كجا معلوم پاره‌گي مبارك لايه اوزون هم كار اين دو نباشد؟!. در اين ميان هم جوانها كه حالا سني از ايشان گذشته است،حتا ديگر به كار و ازدواج فكر هم نمي‌كنند،چه رسد به عمل كردن به فريضه مقدسي كه حالا آرزويي محال شده است.
از خير جوانها بگذريم!!!
يادش بخير! آن زمان يك آپاراتمان شصت متري قيمتش بيست ميليون بود.صاحبخانه شدن سخت بود اما غير ممكن نبود .با به روي كار آمدن طرح مسكن مهر قرار شد با دو ميليون تومن، تمام جوانهاي مزدوج خانه دار شوند.جناب مسكن هم ديد همه در حال پيشرفت هستند و او دارد كلاه سرش مي‌رود، خواست از غافله جا نماند.پاچه‌هاي شلوارش را بالا زد و دوان دوان از پله معرفت رفت بالا! مسكن مهر هم به دنبالش حالا ندو كي بدو!تا اينكه قيمت همان آپارتمان بيست ميليوني شد دويست ميليون و قيمت مسكن مهر دو ميليوني شد بيست ميليون سابق جناب آپارتمان كه از آن بالا داشت به ريش نداشته جوانان مسكن مهري مي‌خنديد چرا كه اغلب انصراف داده و دست از پا درازتر برگشته بودند سراغ همان اجاره نشيني خودشان!
خاطرات گذشته آدم را ياد بازي‌هاي المپيك مي‌اندازد.رقابت سختي براي بالا رفتن از نمودار بود..يك روز قيمت زمين و مسكن از همه پيشي مي‌گرفت.يك روز صف مرغ را در اوج گراني مي‌گرفتي با قيمت توي صورتت مي‌خورد و روز ديگر تخم مرغ در روي مادرش مي‌ايستاد و با بي‌شرمي از او جلو مي‌زد.خلاصه از تايد و اسكاج و چاي و قند گرفته تا بنزين و پوشاك بچه و همه و همه در اين رقابت حضوري چشم‌گير داشتند.آخرين ركوردي هم كه زده شد همين چند توسط دلار بي‌پدر مادر اجنبي‌هاي از خدا بي‌خبر بود كه با موسيقي شقيع ابرو مي‌ندازي بالابالا! خوش رقصي كرد و  كمر اقتصاد خانواده‌ها را در حركتي غير موزون از حالت قائمه به زاويه بسته تبديل كرده،خيال همه را راحت كرد.
اما با اين اوضاع  چيزهايي هستند كه هنوز اين زير مانده اند.شايد باورتان نشود ولي چرا؟! چيزهايي هست كه تورم نتوانسته هيچ تاثيري روي آنها بگذارد و همچنان با همان نرخ قبل به قوت خود باقي‌است. بله!مثلن حقوق مردم و يارانه‌ها كه بدون متورم شدن در همان اندازه‌اي كه بود مثل مرد در جاي خود ايستاده و خيال تكان خوردن ندارد. حتا در زير اينها هم خطي است كه يك چيزهايي به نام مردم زير آن ايستاده‌اند و به آن خط فقر مي‌گويند.حالا بهتر است صدايش را در نياوريد.بالاخره اين همه چيز بالا رفته، يكي هم بماند اين زير، كسي اعتراضي دارد؟!

 

منتشر شده در رزونامه ۱۹ دي


نوشته شده توسط ستاره کلهر در سه شنبه دوازدهم دی 1391 ساعت 4 بعد از ظهر | لینک ثابت

ابرو مي‌ندازي بالا بالا!

          ديگر حرف زدن در مورد تورم و گراني يك چيز عادي‌است. در كوچه و بازار كه بگردي و آمار بگيري،حداقل روزي چندين بار ميان مردم كوچه و بازار از گراني و قيمت‌هاي كمرشكن از خانه و مسكن گرفته تا حتا نان و پنير و نيمرو صحبت پيش مي‌آيد.
ياد نموداري مي‌افتيم كه چند سال پيش بنده‌خدايي رو كرده بود و از پله‌هايش خوشبختي به بالا مي‌رفت بوي يارانه به دماغ مردم خورده بود..جلوي تلوزيون نشسته بودند و با خوشحالي نگاه مي‌كردند.به قول سهراب سپهري خدا بيامرز: نردباني که از آن، عشق مي رفت به بام ملکوت....!
البته نمودار هم پر بيراه نبود.فقط بايد به قولي ورچپه‌اش كني تا درست عمل كند.ورچپه همان سر و ته خودمان است.درست است. برگه نمودار را كه سر و ته بگيري متوجه مي‌شوي همه چيز بالا رفته است. تورم تا دلت بخواهد در بالاترين نقطه ايستاده است.سن ازدواج در حال رقابت براي ركورد زني با بيكاري است تا ببينند كدامشان جايگاه بالاتري را از ديگري مي‌گيرند و همچنان رقابت ادامه دارد.حتا بازي به وقت اضافه نيز كشيده است.طوري كه از نمودار بيرون زده و جو را رد كرده است.از كجا معلوم پاره‌گي مبارك لايه اوزون هم كار اين دو نباشد؟!. در اين ميان هم جوانها كه حالا سني از ايشان گذشته است،حتا ديگر به كار و ازدواج فكر هم نمي‌كنند،چه رسد به عمل كردن به فريضه مقدسي كه حالا آرزويي محال شده است.
از خير جوانها بگذريم!!!
يادش بخير! آن زمان يك آپاراتمان شصت متري قيمتش بيست ميليون بود.صاحبخانه شدن سخت بود اما غير ممكن نبود .با به روي كار آمدن طرح مسكن مهر قرار شد با دو ميليون تومن، تمام جوانهاي مزدوج خانه دار شوند.جناب مسكن هم ديد همه در حال پيشرفت هستند و او دارد كلاه سرش مي‌رود، خواست از غافله جا نماند.پاچه‌هاي شلوارش را بالا زد و دوان دوان از پله معرفت رفت بالا! مسكن مهر هم به دنبالش حالا ندو كي بدو!تا اينكه قيمت همان آپارتمان بيست ميليوني شد دويست ميليون و قيمت مسكن مهر دو ميليوني شد بيست ميليون سابق جناب آپارتمان كه از آن بالا داشت به ريش نداشته جوانان مسكن مهري مي‌خنديد چرا كه اغلب انصراف داده و دست از پا درازتر برگشته بودند سراغ همان اجاره نشيني خودشان!
خاطرات گذشته آدم را ياد بازي‌هاي المپيك مي‌اندازد.رقابت سختي براي بالا رفتن از نمودار بود..يك روز قيمت زمين و مسكن از همه پيشي مي‌گرفت.يك روز صف مرغ را در اوج گراني مي‌گرفتي با قيمت توي صورتت مي‌خورد و روز ديگر تخم مرغ در روي مادرش مي‌ايستاد و با بي‌شرمي از او جلو مي‌زد.خلاصه از تايد و اسكاج و چاي و قند گرفته تا بنزين و پوشاك بچه و همه و همه در اين رقابت حضوري چشم‌گير داشتند.آخرين ركوردي هم كه زده شد همين چند توسط دلار بي‌پدر مادر اجنبي‌هاي از خدا بي‌خبر بود كه با موسيقي شقيع ابرو مي‌ندازي بالابالا! خوش رقصي كرد و  كمر اقتصاد خانواده‌ها را در حركتي غير موزون از حالت قائمه به زاويه بسته تبديل كرده،خيال همه را راحت كرد.
اما با اين اوضاع  چيزهايي هستند كه هنوز اين زير مانده اند.شايد باورتان نشود ولي چرا؟! چيزهايي هست كه تورم نتوانسته هيچ تاثيري روي آنها بگذارد و همچنان با همان نرخ قبل به قوت خود باقي‌است. بله!مثلن حقوق مردم و يارانه‌ها كه بدون متورم شدن در همان اندازه‌اي كه بود مثل مرد در جاي خود ايستاده و خيال تكان خوردن ندارد. حتا در زير اينها هم خطي است كه يك چيزهايي به نام مردم زير آن ايستاده‌اند و به آن خط فقر مي‌گويند.حالا بهتر است صدايش را در نياوريد.بالاخره اين همه چيز بالا رفته، يكي هم بماند اين زير، كسي اعتراضي دارد؟!

 

منتشر شده در رزونامه ۱۹ دي


نوشته شده توسط ستاره کلهر در سه شنبه دوازدهم دی 1391 ساعت 4 بعد از ظهر | لینک ثابت

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ

پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


"در جواب ابلهان آنقدر خاموش ماندیم که گفتند: حرف حساب جواب ندارد!"ستاره كلهر"

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

دسترسي به خودتان امكان پذير نمي‌باشد
اندر احوالات من و سعدي با هم
وعده را داد و گفت:سنگين است!
ويروس مافيا
همراه اول
برخورد لنگه كفش با هاله نور
طرز تهیه مردم
تجربه استاد
دختر خلیج
از این پس اسکناس بخوریم!
دهان دره
سزارين در تيسفون شمالي
اگر مرد بودم روز زن...
سوال رياضي
نقطه ته خط!
پیامک
از قشری که درآمد!
يكي نمي‌دهد،يكي نمي‌پرد!
ابرو مي‌ندازي بالا بالا!
ابرو مي‌ندازي بالا بالا!
فرهنگ فرهنگي استعفا
مردم پايين‌شهر،گربه‌هاي بالاشهر
ميخ‌كش
پول گمشده
زردمبو!
گذری بر نقد آثار/1
چوپان دروغگو!
عرض اتاقهای ارزی!
اين خونه رو كي ساخته
بیکارها سرکارند!

پیوند های روزانه

پیوند ها

شادي آفرين آرش
شادي آفرين آرش 2
نوش آفرين آرش
☆آتيشپاره
سورنا آرام
مهدي آسماني
ايمان افتخاري
الف-كاف
داريوش احمدي
روح‌ا...احمدي
حسن اسدي
داريوش اقبالي
الف- ساقي
ايوانيكي
☆محمد باباصفري
بانوي نيمه شب
مهدي برزگر
باران....
بــــــــاران...
محمدرضا پوراحمد
☆پسر نوح
پارميس
عيسا پيران
ترنــــم
تبديل كد...
نیلوفر.ج.بدیعی
صديقه حسيني
خليل جوادي
استاد جعفرزاده كسياني
مجتبا جواني
ساغر جمشيدي
زهرا جعفري
*سورين چاقمي
مهدي خاكي
مريم خجسته
زهرا خفاجي
مهدي داسار
عليرضا دانشوريان
علي شوش
حانيه دري
مصطفا رنجبر
حسين رضايي
مهسا رودكي
عذرا روحانی
رعنا
صبا رهگذر
بختیار علی مرادی
فرهاد فرناد
مرنضاقرباني
احمدرضاكاظمي
ميثم كاظمي
حسين كوچولو
سجاد شاهد
شيرين...
داودكلهري
ميرا...
فریده قلی زاده
رزيتاكريمي
ستاره آسمان
سكوت
ســعید کوچولو
علي سعيد پور
افشين سلحشور
شاهين سليماني
فاطمه شاه‌مرادي
زهرا شاه‌مرادي
روشنك شاملو
علي شاه‌علي
شب نویس
امين شفيعي
نيماشفيعي
سهيل شفيعي
مهوش شفيعي
نويد شفيقي
حبيب شوكتي نيا
علي شوش
عليرضا شيرازي
مها فيروزي
عبدالرضا قيصري
صحبت
علي
عطر قهوه
☆محمد فرجام
فرياد 13
معجزه قلم
قــــلــــم
ابي...
کوشالشاهی
گلفروش
گيلداديگان
محبوب
محدثه نیری
مسعود مهدوی
علي منتخب(مسكالين)
مرتضامردانيان
علي عبداللهي
حجت عسگري
محسن رزوان
مرجان(معماران هم می نویسند)
مهدي خاكي زماني
مه‌زادگان
مي انديشم پس هستم
ایرج سعادتیان
محمد نقيان
مهدي نيكبخت
نغمه هاي تنهايي
نقطه
نوشته های یک خلبان دلتنگ
نيوشاي عزيز
يونس عليخاني
سید جواد طباطبایی
نسيم حكمت
عليرضا لبش
ماهي خانوم
الهه ملك محمدي
سيما مهر آذر
شيرين مهجوري
مرتضا...
مريم....
سارا هدايتي
حسين ميدري
علي اصغر نجفي
هادي...
قالب وبلاگ

امکانات



powered by persianweblog
طراحی هیدر توسط :ســـایه روشـــــن

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد.. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
برنامه نویسی توسط یاس تم